شعری از عبدالواسع جبلی

شعری از عبدالواسع جبلی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعری از عبدالواسع جبلی
  •  

    شعری از عبدالواسع جبلی

    شعری از عبدالواسع جبلی

     

    بر ماه روشن از شب تاری علم کشید

    وز مشک سوده بر گل سوری رقم کشید

    زنجیره‌ای ز قیر و طرازی ز غالیه

    بر عارض چو ماه و رخ چون بقم کشید

    آشوب خلق را خط مشکین خدای عرش

    بر روی چون شکفته گل آن صنم کشید

    در مهر او روانم و در هجر او دلم

    بسیار قهر دید و فراوان ستم کشید

    تا نامهٔ جمالش توقیع زد فلک

    بر نام نیکوان زمانه قلم کشید

    در عشق من فریدم و در خوبی او نظیر

    عز الذی و جل که ما را به هم کشید

    ناگه ز من ببرد به صد حیله و فسون

    آن دل که در هواس بسی رنج و غم کشید

    شد محترم به نزد بزرگان هر آن کسی

    کاو را عمل به خدمت آن محتشم کشید

    از پشت ماهی و ز نشیب ثری به علم

    بر روی ماه و اوج ثریا علم کشید

    زآن سان که سر کشد کشف اندر میان سنگ

    از جود او نیاز سر اندر عدم کشید

    ای صاحبی که رایت اقبال و جاه تو

    دولت بر آسمان جلال و همم کشید

    تا کرد ذوالجلال فزون آبروی تو

    حاسد بسی ز رشک تو باد ندم کشید

    در موجگاه بحر شریعت نهنگ‌وار

    شمشیر تو سفینهٔ بدعت به دم کشید

    هر کز هوای خط تو بیرون نهاد گام

    دست اجل روان ز تن او به غم کشید

    شاخ درخت دولت تو سایه‌دار گشت

    تا بیخ او ز ابر سخای تو نم کشید

    از هیبت بلارک خاراشکاف تو

    دشمن چو خارپشت سر اندر شکم کشید

    تخت تو در کنار ستاره وطن گرفت

    رای تو بر کنار مجره خیم کشید

    چون گور ماده عدل تو بشناخت بچه را

    از ایمنی به خانهٔ شیر اجم کشید

    شد راه سایلت چو ره کهکشان ز بس

    کاو از عطای تو سوی خانه درم کشید

    شد در پناه جاه تو آسوده هر کسی

    کز گردش زمانهٔ جافی الم کشید

    تا در نوادر قصص آید که ابرهه

    در کفر لشکری سوی بیت الحرم کشید

    بادی چنان که غاشیهٔ تو کشد فلک

    دایم چنان که باد همی تخت جم کشید

     

    کلمات کلیدی : آبروی آسمان آسوده آشوب آن آید ابر ابرهه اجل اجم از اقبال الحرم الذی الم اندر او اوج ای ایمنی باد بادی ببرد بحر بدعت بر بزرگان بس بسی بسیار بشناخت بقم بلارک به بچه بیت بیخ بیرون تا تاری تخت تن تو تو توقیع ثری ثریا جافی جاه جبلی جل جلال جم جمالش جود حاسد حیله خاراشکاف خارپشت خانه خانهٔ خدای خدمت خط خلق خوبی خیم دایم در درخت درم دست دشمن دل دلم دم دولت دید ذوالجلال را را راه رای رایت رخ رشک رقم رنج ره روان روانم روشن روی ز زآن زد زمانه زمانهٔ زنجیره‌ای سان سایلت سایه‌دار ستاره ستم سخای سر سفینهٔ سنگ سوده سوری سوی شاخ شب شد شریعت شعری شمشیر شکفته شکم شیر صاحبی صد صنم طرازی عارض عبدالواسع عدل عدم عرش عز عشق عطای علم علم عمل غاشیهٔ غالیه غم فراوان فریدم فزون فسون فلک قصص قلم قهر قیر لشکری ما ماده ماه ماهی مجره محترم محتشم مشک مشکین من مهر موجگاه میان نام نامهٔ ناگه ندم نزد نشیب نظیر نم نهاد نهنگ‌وار نوادر نیاز نیکوان هجر هر هم همم همی هواس هوای هیبت و وز وطن پشت پناه چنان چو چون کاو کرد کز کسی کشد کشف کشید کشید کفر کنار که کهکشان گام گردش گرفت گشت گل گور

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعری از عبدالواسع جبلی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.