شعری از امیری فیروزکوهی

شعری از امیری فیروزکوهی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعری از امیری فیروزکوهی
  •  

    شعری از امیری فیروزکوهی

    شعری از امیری فیروزکوهی

     

    همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام

    وای من کز کاروان رفته بر جا مانده ام

    دوستان با صفا رفتند و من دربین خلق

    چون صفا و راستی مهجور و تنها مانده ام

    هردم از سرگشتگی چون گرد میپیچم به خویش

    همرهان رفتند و من تنها به صحرا مانده ام

    چار موج غم ز هرسو در میان دارد مرا

    چون خسی حیران و سرگردان به دریا مانده ام

    شکوه ی دنیای باطل با کدامین کس کنم

    منکه از حق نیز بیکس تر به دنیا مانده ام

    کور از ره مانده ام دور از دلیل افتاده ام

    دردمند خسته ام دور از مسیحا مانده ام

     

    کلمات کلیدی : از افتاده ام ام امیری با باطل بر به بیکس تر تنها جا حق حیران خسته خسی خلق خویش دارد در دربین دردمند دریا دلیل دنیا دنیای دور دوستان راستی رفتند رفته ره ز سرگردان سرگشتگی شعری شکوه صحرا صفا غم فیروزکوهی مانده مرا مسیحا من منکه مهجور موج میان میپیچم نیز هردم هرسو همرهان و وای چار چون کاروان کدامین کز کس کنم کور گرد ی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعری از امیری فیروزکوهی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.