شعری از وحشی بافقی

شعری از وحشی بافقی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعری از وحشی بافقی
  •  

    شعری از وحشی بافقی

    شعری از وحشی بافقی

     

    بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز

    لبت جان پرور و زلفت دلاویز

    خیالت برده از دل صبر و تابم

    نگاهت کرده سرمست و خرابم

    کمند زلف مشکین تو دامم

    شراب لعل نوشینت به جامم

    به هر خدمت که فرمایی برآنم

    به جان کوشم درین ره تا توانم

    نه کوه سنگ اگر باشد ز پولاد

    کنم با نیروی عشقش ز بنیاد

    چه جای کوه اگر همت گمارم

    اگر دریاست گرد از وی برآرم

    شکفت از گفته فرهاد آن ماه

    به سان غنچه از باد سحرگاه

    پس از این گفتگو و عهد و پیوند

    قرار این داد شیرین شکر خند

    که تا انجام کار آن شوخ طناز

    به هر نزهتگهی جشنی کند ساز

    به هر دشتی کند روزی دو منزل

    به مشغولی گشاید عقدهٔ دل

    رسد چون کار آن مشکو به انجام

    کشد رخت اندر آن آن ماه خودکام

    وز آن پس لعل شکر بار بگشود

    به سد شیرینی او را کرد بدرود

    به مرکب جست و گلگون را عنان داد

    ز فرهاد آن خبردارد که جان داد

    برفت از بیستون آن سرو آزاد

    نه او ماند اندر آن منزل نه فرهاد

     

    کلمات کلیدی : آزاد آن از انجام انجام اندر او اگر ای این با باد بار باشد بافقی بدرود بدو برآرم برآنم برده برفت بنیاد به بگشود بیستون تا تابم تو توانم جامم جان جای جست جشنی خبردارد خدمت خرابم خند خودکام خیالت داد داد دامم دریاست درین دشتی دل دل دلاویز دو را رخت رسد ره روزی ز زلف زلفت ساز سان سحرگاه سد سرمست سرو سنگ شراب شعری شوخ شکر شکفت شیرین شیرینی صبر طناز عشقش عقدهٔ عنان عهد غنچه فرمایی فرهاد قرار لبت لعل ماند ماه ماه مرکب مشغولی مشکو مشکین منزل منزل نزهتگهی نه نوخیز نوشینت نگاهت نیروی هر همت و وحشی وز وی پرور پس پولاد پیوند چه چون کار کرد کرده کشد کمند کند کنم که کوشم کوه گرد گشاید گفت گفته گفتگو گلگون گمارم

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعری از وحشی بافقی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.