احمد شاملو

مجموعه: شعر

زندگینامه احمد شاملو

 

 

زندگینامه احمد شاملو

 

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر؛ ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه – درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر؛ نویسنده؛ فرهنگ ‌نویس؛ ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.

تولد و سال‌های پیش از جوانی

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت کــه تبار او بــه گفته شاملو در شعری از مجموعه‌ی مدایح بی‌صله؛ بــه اهل کابل برمی‌گشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دوره‌ی کودکی را بــه خاطر شغل پدر کــه افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی بــه مأموریت می‌رفت؛ در شهرهایی چــون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌است و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شده‌است.)

دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام بــه گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و بــه شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش بــرای سر و سامان دادن بــه تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری بــه گرگان و ترکمن‌صحرا فرستاده شد. او هم‌راه بــا خانواده بــه گرگان رفت و بــه ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیت‌های سیاسی شمال کشور شرکت کــرد و بعدها در تهران دستگیر شــد و بــه زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پــس از آزادی از زندان بــا خانواده بــه رضائیه(ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. بــا بــه قدرت رسیدن پیشه‌وری و جبهه دموکرات آذربایجان بــه هم‌راه پدرش دستگیر می‌شود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار می‌گیرد تــا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد می‌شود و بــه تهران باز می‌گردد و بــرای همیشه ترک تحصیل می‌کند.

ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر

در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) بــا اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هــر چهار کودک او؛ سیاوش؛ سامان؛ سیروس و ساقی حاصل ایــن ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او بــا نام «آهنگ‌های فراموش شده» بــه چاپ می‌رسد و هم‌زمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز می‌کند.

در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را بــه چاپ می‌رساند. در سال ۱۳۳۱ بــه مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را بــه عهده دارد.

دستگیری و زندان

در سال ۱۳۳۲ پــس از کودتای ۲۸ مرداد بــا بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و بــا یورش ماموران بــه خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی کــه قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی بــا تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و بــا دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود کــه دیگر هرگز بــه دست نمی‌آید. او موفق بــه فرار می‌شود امــا پــس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده؛ بــه عــنــوان زندانی سیاسی بــه زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر بــه نوشتن دستور زبان فارسی می‌پردازد و قصه بلندی بــه سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد کــه در انتقال از زندان شهربانی بــه زندان قصر از بین می‌رود. در ۱۳۳۴ پــس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد می‌شود.

ازدواج دوم و انتشار هوای تازه

در ۱۳۳۶ بــا طوبی حائری ازدواج می‌کند (دومین ازدواج او نــیــز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام می‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نــیــز جدا می‌شود.) در ایــن سال بــا انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را بــه عــنــوان شاعری برجسته تثبیت می‌کند. ایــن مجموعه حاوی سبک نویی اســت و بعضی از معروف‌ترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در ایــن مجموعه منتشر شده‌است. در همین سال بــه کار روی اشعار حافظ؛ خیام و بابا طاهر نــیــز روی می‌آورد. پدرش نــیــز در همین سال فوت می‌کند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش هــمــه چیز از جمله برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.

فعالیت‌های سینمایی و تهیه نوار صوتی

در سال ۱۳۳۸ شاملو بــه اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری بــرای کودکان دست می‌زند. در همین سال بــه تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان بــرای شرکت ایتال کونسولت نــیــز می‌پردازد. ایــن آغاز فعالیت سینمایی جنجال‌آفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگ‌نویسی فعال است. در سال‌های پــس از آن و به‌ویژه بــا مطرح شدنش بــه عــنــوان شاعری معروف؛ منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانسته‌اند. خود او می‌گفت: «شما را بــه خدا اسم‌شان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا کــه فقر/ چــه بــه آسانی/ احتضار فضیلت اســت را بــه ایــن تعبیر می‌دانند کــه فعالیت‌های سینمایی او صرفا بــرای امرار معاش بوده‌است. شاملو در ایــن باره می‌گوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت بــه نحوی قلم بــه مزدی!»

در سال ۱۳۳۹ بــا همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس می‌کند و بــه عــنــوان سرپرست آن مشغول بــه کار می‌شود.

آشنایی و ازدواج بــا آیدا سرکیسیان

شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ بــا آیدا سرکیسیان آشنا می‌شود. ایــن آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در ایــن سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری بــه سر می‌برد و بعد از ایــن آشنایی دوره جدیدی از فعالیت‌های ادبی او آغاز می‌شود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و تــا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر بــه نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نــیــز مجموعه‌یی بــه نام آیدا؛ درخت و خنجر و خاطره! بیرون می‌آید و در ضمن بــرای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز می‌شود.

در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه خوشه را بــه عهده می‌گیرد. همکاری او بــا نشریه خوشه تــا ۱۳۴۸ کــه نشریه بــه دستور ساواک تعطیل می‌شود؛ ادامه دارد. در ایــن سال او بــه عضویت کانون نویسندگان ایران نــیــز در می‌آید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز می‌کند. نتیجه ایــن تحقیقات بعدها بــه انتشار دیوان جنجالی حافظ بــه روایت او انجامید.

در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نــیــز از دست می‌دهد. در همین سال بــه فرهنگستان زبان ایران بــرای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه؛ دعوت شــد و بــه مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.

سفرهای خارجی

شاملو در دهه ۱۳۵۰ نــیــز بــه فعالیت‌های گسترده شعر؛ نویسندگی؛ روزنامه نگاری (از جمله همکاری بــا کیهان فرهنگی و آیندگان)؛ ترجمه؛ سینمایی (از جمله تهیه گفتار بــرای چند فیلم مستند بــه دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه می‌دهد. در ضمن سه ترم بــه تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول می‌شود. در ۱۳۵۱ بــه علت معالجه آرتروز شدید گردن بــه پاریس سفر می‌کند تــا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد؛ ۱۳۵۲؛ مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را بــه چاپ می‌رساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت می‌کند تــا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کــنــد و از همین رو عازم ایتالیا می‌شود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی بــرای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را می‌پذیرد و بــه مدت دو سال بــه ایــن کار اشتغال دارد.

در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او بــرای سخنرانی و شعرخوانی دعوت می‌کنند و از همین رو عازم ایالات متحده می‌شود. در ایــن سفر او بــه سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی می‌پردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک بــرای تدوین کتاب کوچه را نمی‌پذیرد. در ضمن بــا شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال؛ آدونیس؛ البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار می‌کند. ایــن سفر سه ماه بــه طول می‌کشد و شاملو ســپــس بــه ایران باز می‌گردد.

هنوز چند ماه نگذشته کــه او دوباره بــه عــنــوان اعتراض بــه سیاست‌های دولت ایران؛ کشور را ترک می‌کند و بــه امریکا سفر می‌کند و یک سالی در آنجا زندگی می‌کند و در ایــن مدت در دانشگاه‌های مختلفی سخنرانی می‌کند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا بــه انگلستان می‌رود و در آنجا مدتی سردبیری هفته‌نامه «ایرانشهر» در لندن را بــه عهده می‌گیرد.

انقلاب و بازگشت بــه ایران

با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی؛ شاملو تنها چند هفته پــس از پیروزی انقلاب بــه ایران باز می‌گردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر می‌کند. شاملو در ضمن بــه عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در می‌آید و بــه کار در مجلات و روزنامه‌های مختلف می‌پردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفته‌نامه کتاب جمعه را بــه عهده می‌گیرد. ایــن هفته‌نامه پــس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف می‌شود.

شاملو در ایــن سال‌ها مجموعه اشعار سیاسی خود را بــا صدای خود می‌خواند و بــه صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر می‌کند. از جمله اشعار ایــن مجموعه مرگ وارطان اســت کــه شاملو اشاره می‌کند تنها بــرای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بوده‌است و در واقع بــرای بزرگداشت وارطان سالاخانیان؛ مبارز کمونیست ایرانی؛ بوده‌است.

از ۱۳۶۲ بــا بسته‌تر شدن فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نــیــز متوقف می‌شود. هــر چند خود شاملو متوقف نمی‌شود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه می‌دهد در ایــن سال‌ها به‌ویژه روی کتاب کوچه بــا هم‌کاری همسرش آیدا مستمر کار می‌کند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نــیــز پی‌می‌گیرد. تــا آن کــه ده سال بعد ۱۳۷۲ بــا کمی‌بازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو بــه صورت محدود اجازه انتشار می‌گیرد.

۱۳۶۷ بــه آلمان سفر می‌کند تــا بــه عــنــوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بین‌المللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عــنــوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در ایــن کنگره شرکت کند. در ایــن کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین؛ دِرِک والکوت؛ پدرو شیموزه؛ لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی. عــنــوان سخنرانی شاملو در ایــن کنگره «من دردِ مشترکم؛ مرا فریاد کن!» بود. در ادامه ایــن سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوته‌بوری بــه سوئد و ضمن اجرای شب شعر بــا هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نــیــز ملاقات می‌کند.

۱۳۶۹ بــرای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی بــه عــنــوان میهمان مدعو بــه آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی بــه نام «نگرانی‌های من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در ایــن سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت بــا ایــن حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شــد و ضمنا بــه عــنــوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی بــه (زبان؛ شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نــیــز تدریس کــرد و در همین موقع ملاقاتی بــا لطفی علی‌عسکرزاده ریاضی‌دان شهیر ایرانی داشت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور بــه ایران بازگشت و تــا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.

سرانجام

سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت کــه بــه او تحمیل شده بود. از سویی تمایل بــه خروج از کشور نداشت و خود در ایــن باره می‌گویید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است… چراغم در ایــن خانه می‌سوزد؛ آبم در ایــن کوزه ایاز می‌خورد و نانم در ایــن سفره‌است.» از ســوی دیگر اجازه هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری بــه شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بودند. بیماری او نــیــز بــه شدت آزارش می‌داد و بــا شدت گرفتن بیماری مرض قندش؛ و پــس از آن کــه در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶؛ در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کــردنــد روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام ایــن سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یــا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دهه هفتاد بــا شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کــرد و تمام آثار جدید یــا تجدید چاپ شده‌اش را بــا ایــن شیوه منتشر کرد.

سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن کــه دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔ‌شان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت) درگذشت.

 

اشعار احمد شاملو

زندگینامه احمد شاملو ؛ اشعار احمد شاملو ؛ شعرهای احمد شاملو

اشعار احمد شاملو

 

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان بــایــد کرد…
روزگار غریبی اســت نازنین…
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان بــایــد کرد…   شاملو

آه اگــر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هــر ویرانه نشان از غیاب انسانی اســت …   شاملو

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی کــه شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود…   شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی کــه نباشم   شاملو

گر بدین سان زیست بــایــد پست
من چــه بی شرمم اگــر فانوس عمرم را؛ بــه رسوائی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست بــایــد پاک
من چــه ناپاکم اگــر ننشانم از ایمان خود چــون کوه؛
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک…   شاملو

کوه بــا نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان بــا نخستین درد
در من زندانی ؛ ستمگری بود
که بــه آواز زنجیرش خو نمیکرد
من بــا نخستین نگاه تو آغاز شدم …   شاملو

ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند …   شاملو

ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را؛
گرد حباب خاک بگردانم
تا بــا دو چشم خویش ببینند کــه خورشیدشان کجاست
و باورم کنند   شاملو

برای زیستن دو قلب لازم است؛قلبی که
دوست بدارد
قلبی کــه دوستش بدارند   شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی کــه کمترین سرود
بوسه است
و هــر انسان
برای هــر انسان
برادری ست
روزی کــه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است…   شاملو

قصه نیستم کــه بگویی
نغمه نیستم کــه بخوانی
صدا نیستم کــه بشنوی
یا چیزی چنان کــه ببینی
یا چیزی چنان کــه بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن …   شاملو

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان بــه خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر؛ زمین؛ همیشه؛ شبی بی ستاره ماند.

آنگاه؛ من؛ کــه بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش؛
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته بــه معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بــا لبم شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها بــه خیابان نظر کنید!
خون را بــه سنگفرش ببینید! …
این خون صبحگاه اســت گوئی بــه سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن …   شاملو

بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشید سرد غروبم
بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
بی تو خاکسترم
بی تو؛ ‌ای دوست!   شاملو

تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِِ یک اطمینان
وقتی کــه در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی کــه انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست!   شاملو

سکوت‏آب
مى‏تواند
خشکى ‏باشد و فریاد عطش:
سکوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان کــه ‏سکوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سکوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر کن!   شاملو

مردی کــه تنها بــه راه میرود بــا خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است؛من بــا تمامِ حماسه ام بــه گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که
به راستی؛ کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و بــه راستی
آنکه در ایــن راه قدم برمی دارد بــه همسفری چــه حاجت است؟   شاملو

زندگی یک تصادف اســت ؛ مرگ یک واقعیت   شاملو

 

شعرهای احمد شاملو

شعرهای احمد شاملو

 

ما در ظلمت‌ایم
بدان خاطر کــه کسی بــه عشق ما نسوخت
ما تنهاییم

چرا کــه هرگز کسی ما را بــه جانب خود نخواند
عشق‌های معصوم ؛ بی‌کار و بی انگیزه‌اند
و دوست داشتن

از سفرهای دراز تهی‌دست باز می‌گردد
دیگر
امید درودی نیست
امید نوازشی نیست

احمد شاملو


دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم بــه جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی  کــه هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کــنــد سگی از دور شیونی

حتی نمی کــنــد خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم بــا فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح!

کشتی بــه شن نشسته بــه دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند.

احمد شاملو

زندگینامه احمد شاملو ؛ اشعار احمد شاملو ؛ شعرهای احمد شاملو


زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید ... ــ

چرا کــه ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا کــه عشق

حرفی بیهوده نـیـسـت .

حتی بگذار آفتاب نــیــز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا کــه عشق

خود فرداست

خود همیشه اســت .

“احمد شاملو”


شما کــه زیبائید تــا مردان

زیبایی را بستایند

و هــر مردی کــه بــه راهی می شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هــر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای بست

عشق تان را بــه ما دهید

شما کــه عشق تان زندگی ست!

و خشم تان را بــه دشمنان ما

شما کــه خشم تان مرگ است.

از احمد شاملو

زندگینامه احمد شاملو ؛ اشعار احمد شاملو ؛ شعرهای احمد شاملو


یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تــا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد…

” – پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر بسته شدین؟

چیه ایــن های های تون

گریه تون وای وای تون؟ “

پریا هیچی نگفتن؛ زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

***

” – پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی ایــن صحرای دور

توی ایــن تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کــنــد تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین بــه شهر ما؟

شهر ما صداش میاد؛ صدای زنجیراش میاد-

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نعل

یال و دمش رنگ عسل؛

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “احمد شاملو”

دیدگاه ها بسته شده اند.