عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • عطار نیشابوری
  •  

    عطار نیشابوری

    عطار نیشابوری

     

    فریدالدین ابو حامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار نیشابوری، یکی از شعرا و عارفان نام آور ایران در اواخر قرن ششم و اویل قرن هفتم هجری قمری است. بنا بر آنچه که تاریخ نویسان گفته اند بعضی از آنها سال ولادت او را 513 و بعضی سال ولادتش را 537 هجری.ق، می دانند. او در قریه کدکن یا شادیاخ که در آن زمان از توابع شهر نیشابور بوده به دنیا آمد. از دوران کودکی او اطلاعی در دست نیست جز اینکه پدرش در شهر شادیاخ به شغل عطاری که همان دارو فروشی بود مشغول بوده که بسیار هم در این کار ماهر بود و بعد از وفات پدر، فریدالدین کار پدر را ادامه می دهد و به شغل عطاری مشغول می شود. او در این هنگام نیز طبابت می کرده و اطلاعی در دست نمی باشد که نزد چه کسی طبابت را فرا گرفته، او به شغل عطاری و طبابت مشغول بوده تا زمانی که آن انقلاب روحی در وی به وجود آمد و در این مورد داستانهای مختلفی بیان شده که معروفترین آن این است که:

    “روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطار چون این را دید شدیداً متغیر شد و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.”

    او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت شیخ الشیوخ عارف رکن الدین اکاف رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود. عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در همین سفرها بود که به خدمت مجدالدین بغدادی رسید. گفته شده در هنگامی که شیخ به سن پیری رسیده بود بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی با پسر خود به عراق سفر می کرد که در مسیر خود به نیشابور رسید و توانست به زیارت شیخ عطار برود، شیخ نسخه ای از اسرار نامه خود را به جلال الدین که در آن زمان کودکی خردسال بود داد. عطار مردی پر کار و فعال بوده چه در آن زمان که به شغل عطاری و طبابت اشتغال داشته و چه در دوران پیری خود که به گوشه گیری از خلق زمانه پرداخته و به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است. در مورد وفات او نیز گفته های مختلفی بیان شده و برخی از تاریخ نویسان سال وفات او را 627 هجری .ق، دانسته اند و برخی دیگر سال وفات او را 632 و 616 دانسته اند ولی بنا بر تحقیقاتی که انجام گرفته بیشتر محققان سال وفات او را 627 هجری .ق دانسته اند و در مورد چگونگی مرگ او نیز گفته شده که او در هنگام یورش مغولان به شهر نیشابور توسط یک سرباز مغول به شهادت رسیده که شیخ بهاءالدین در کتاب معروف خود کشکول این واقعه را چنین تعریف می کند که وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی نیشابور را قتل عام کردند و ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است. با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت:

    در کوی تو رسم سرفرازی این است مستان تو را کمینه بازی این است

    با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت شاید که تو را بنده نوازی این است

    مقبره شیخ عطار در نزدیکی شهر نیشابور قرار دارد و چون در عهد تیموریان مقبره او خراب شده بود به فرمان امیر علیشیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا مرمت و تعمیر شد.

     

    زندگینامه عطار نیشابوری

     

    زندگینامه عطار نیشابوری

     

    ویژگی سخن عطار :

    عطار، یکی از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاریخ ادبیات ایران است. سخن او ساده و گیراست. او برای بیان مقاصد عرفانی خود بهترین راه را که همان آوردن کلام ساده و بی پیرایه و خالی از هرگونه آرایش است انتخاب کرده است. او اگر چه در ظاهر کلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحکام سخن استادانی همچون سنایی را ندارد ولی آن گفتار ساده که از سوختگی دلی هم چون او باعث شده که خواننده را مجذوب نماید و همچنین کمک گرفتن او از تمثیلات و بیان داستانها و حکایات مختلف یکی دیگر از جاذبه های آثار او می باشد و او سرمشق عرفای نامی بعد از خود همچون مولوی و جامی قرار گرفته و آن دو نیز به مدح و ثنای این مرشد بزرگ پرداخته اند چنانکه مولوی گفته است:

    عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم

    معرفی آثار عطار :

    آثار شیخ به دو دسته منظوم و منثور تقسیم می شود. آثار منظوم او عبارت است از: 1- دیوان اشعار که شامل غزلیات و قصاید و رباعیات است. 2- مثنویات او عبارت است از: الهی نامه، اسرار نامه، مصیبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بی سر نامه، منطق الطیر، جواهر الذات، حیدر نامه، مختار نامه، خسرو نامه، اشتر نامه و مظهر العجایب. از میان این مثنویهای عرفانی بهترین و شیواترین آنها که به نام تاج مثنویهای او به شمار می آید منطق الطیر است که موضوع آن بحث پرندگان از یک پرنده داستانی به نام سیمرغ است که منظور از پرندگان سالکان راه حق و مراد از سیمرغ وجود حق است که عطار در این منظومه با نیروی تخیل خود و به کار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه سخن می گوید که این منظومه یکی از شاهکارهای زبان فارسی است و منظومه مظهر العجایب و لسان الغیب است که برخی از ادبا آنها را به عطار نسبت داده اند و برخی دیگر معتقدند که این دو کتاب منسوب به عطار نیست.

    آثار منثور عطار:

    یکی از معروفترین اثر منثور عطار تذکره الاولیاست که در این کتاب عطار به معرفی 96 تن از اولیا و مشایخ و عرفای صوفیه پرداخته است.

    گزیده ای از اشعار عطار نیشابوری

    ای هجر تو وصل جاودانی                                            اندوه تو عیش و شادمانی

    در عشق تو نیم ذره حسرت                                       خوشتر ز وصال جاودانی

    بی یاد حضور تو زمانی                                              کفرست حدیث زندگانی

    صد جان و هزار دل نثارت                                            آن لحظه که از درم برانی

    کار دو جهان من برآید                                                گر یک نفسم به خویش خوانی

    با خواندن و راندم چه کار است؟                                  خواه این کن خواه آن، تو دانی

    گر قهر کنی سزای آنم                                               ور لطف کنی سزای آنی

    صد دل باید به هر زمانم                                             تا تو ببری به دلستانی

    گر بر فکنی نقاب از روی                                             جبریل شود به جان فشانی

    کس نتواند جمال تو دید                                             زیرا که ز دیده بس نهانی

    نه نه، که به جز تو کس نبیند                                      چون جمله تویی بدین عیانی

    در عشق تو گر بمرد عطار                                           شد زنده دایم از معانی

    ******

    گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم              شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

    سایه ای بودم  ز اول بر زمین افتاده خوار               راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

    ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر                      گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم

    نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای               در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

    در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی                 لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

    چون همه تن می بایست بود و کور گشت             این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم

    خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی                  تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

    چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان                          من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

     

    اشعار عطار نیشابوری

     

    اشعار عطار نیشابوری

     

    برقع از ماه برانداز امشب

    ابرش حسن برون تاز امشب

    دیده بر راه نهادم همه روز

    تا درآیی تو به اعزاز امشب

    من و تو هر دو تمامیم بهم

    هیچکس را مده آواز امشب

    کارم انجام نگیرد که چو دوش

    سرکشی می‌کنی آغاز امشب

    گرچه کار تو همه پرده‌دری است

    پرده زین کار مکن باز امشب

    تو چو شمعی و جهان از تو چو روز

    من چو پروانهٔ جانباز امشب

    همچو پروانه به پای افتادم

    سر ازین بیش میفراز امشب

    عمر من بیش شبی نیست چو شمع

    عمر شد، چند کنی ناز امشب

    بوده‌ام بی تو به‌صد سوز امروز

    چکنی کشتن من ساز امشب

    مرغ دل در قفس سینه ز شوق

    می‌کند قصد به پرواز امشب

    دانه از مرغ دلم باز مگیر

    که شد از بانگ تو دمساز امشب

    دل عطار نگر شیشه صفت

    سنگ بر شیشه مینداز امشب

    عطار نیشابوری

    تنت قافست و جانت هست سیمرغ

    ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ

    حجاب کوه قافت آرد و بس

    چو منعت می‌کند یک نیمه شو پس

    به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو

    وجود جان خود تن دیدهٔ تو

    همه عالم پر از آثار جان است

    ولی جان از همه عالم نهانست

    تو سیمرغی ولیکن در حجابی

    تو خورشیدی ولیکن در نقابی

    ز کوه قاف جسمانی گذر کن

    بدار الملک روحانی سفر کن

    تو مرغ آشیان آسمانی

    چو بازان مانده دور از آشیانی

    چو زاغان بر سر مُردار مردی

    ز صافی گشته خرسندی بدردی

    چو بازان باز کن یک دم پر و بال

    برون پر زین قفس وین دام آمال

    چو بازان ترک دام و دانه کردی

    قرین دست او شاهانه کردی

    به پری بر فلک زین تودهٔ خاک

    همی گردی تو با مرغان در افلاک

    وگرنه هر زمان بی بال و بی پر

    چو مرغ هر دری گردی به هر در

    گهی در آب گردی همچو ماهی

    گهی چون آب باشی در تباهی
    عطار نیشابوری

    حکایت سیمرغ منطق الطیر عطار نیشابوری :

    ابتدای کار سیمرغ ای عجب

    جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم شب

    در میان چین فتاد از وی پری

    لاجرم پر شورشد هر کشوری

    هر کسی نقشی از آن پر برگرفت

    هرک دید آن نقش کاری درگرفت

    آن پر اکنون در نگارستان چینست

    اطلبو العلم و لو بالصین ازینست

    گر نگشتی نقش پر او عیان

    این همه غوغا نبودی در جهان

    این همه آثار صنع از فر اوست

    جمله انمودار نقش پر اوست

    چون نه سر پیداست وصفش رانه بن

    نیست لایق بیش ازین گفتن سخن

    هرک اکنون از شما مرد رهید

    سر به راه آرید و پا اندرنهید

    جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه

    بی‌قرار از عزت آن پادشاه

    شوق او در جان ایشان کار کرد

    هر یکی بی صبری بسیار کرد

    عزم ره کردند و در پیش آمدند

    عاشق او دشمن خویش آمدند

    لیک چون ره بس دراز و دور بود

    هرکسی از رفتنش رنجور بود

    گرچه ره را بود هر یک کار ساز

    هر یکی عذری دگر گفتند باز
    شیخ فریدالدین عطار

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    لعلت از شهد و شکر نیکوتر است

    رویت از شمس و قمر نیکوتر است

    خادم زلف تو عنبر لایق است

    هندوی رویت بصر نیکوتر است

    حلقه‌های زلف سرگردانت را

    سر ز پا و پا ز سر نیکوتر است

    از مفرح‌ها دل بیمار را

    از لب تو گلشکر نیکوتر است

    بوسه‌ای را می‌دهم جانی به تو

    کار با تو سر به سر نیکوتر است

    رستهٔ دندانت در بازار حسن

    استخوانی از گهر نیکوتر است

    هیچ بازاری چنان رسته ندید

    زانکه هریک زان دگر نیکوتر است

    عارضت کازرده گردد از نظر

    هر زمانی در نظر نیکوتر است

    چون کسی را بر میانت دست نیست

    دست با تو در کمر نیکوتر است

    چون لب لعلت نمک دارد بسی

    گر خورم چیزی جگر نیکوتر است

    کار رویم تا به تو رو کرده‌ام

    دور از رویت ز زر نیکوتر است

    گر دل عطار شد زیر و زبر

    دل ز تو زیر و زبر نیکوتر است
    عطار نیشابوری

    اگر خورشید خواهی سایه بگذار

    چو مادر هست شیر دایه بگذار

    چو با خورشید هم‌تک می‌توان شد

    ز پس در تک زدن چون سایه بگذار

    چو همسایه است با جان تو جانان

    بده جان و حق همسایه بگذار

    تو را سرمایهٔ هستی بلایی است

    زیانت سود کن سرمایه بگذار

    چو مردان جوشن و شمشیر برگیر

    نه‌ای آخر چو زن پیرایه بگذار

    فلک طشت است و اختر خایه در طشت

    خیال علم طشت و خایه بگذار

    فروتر پایهٔ تو عرش اعلاست

    تو برتر رو فروتر پایه بگذار

    فرید از مایهٔ هستی جدا شد

    تو هم مردی شو و این مایه بگذار

    از عطار نیشابوری

    گر مرد رهی ز رهروان باش

    در پردهٔ سر خون نهان باش

    بنگر که چگونه ره سپردند

    گر مرد رهی تو آن چنان باش

    خواهی که وصال دوست یابی

    با دیده درآی و بی زبان باش

    از بند نصیب خویش برخیز

    دربند نصیب دیگران باش

    در کوی قلندری چو سیمرغ

    می‌باش به نام و بی نشان باش

    بگذر تو ازین جهان فانی

    زنده به حیات جاودان باش

    در یک قدم این جهان و آن نیز

    بگذار جهان و در جهان باش

    منگر تو به دیدهٔ تصرف

    بیرون ز دو کون این و آن باش

    عطار ز مدعی بپرهیز

    رو گوشه‌نشین و در میان باش

    از عطار نیشابوری

    عزم آن دارم که امشب نیم مست

    پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

    سر به بازار قلندر در نهم

    پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

    تا کی از تزویر باشم خودنمای

    تا کی از پندار باشم خودپرست

    پردهٔ پندار می‌باید درید

    توبهٔ زهاد می‌باید شکست

    وقت آن آمد که دستی بر زنم

    چند خواهم بودن آخر پای‌بست

    ساقیا در ده شرابی دلگشای

    هین که دل برخاست غم در سر نشست

    تو بگردان دور تا ما مردوار

    دور گردون زیر پای آریم پست

    مشتری را خرقه از سر برکشیم

    زهره را تا حشر گردانیم مست

    پس چو عطار از جهت بیرون شویم

    بی جهت در رقص آییم از الست
    از عطار نیشابوری

    بهترین و ماندگار ترین شعر عطار نیشابوری

    ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم

    نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

    پیش ز ما جان ما خورد شراب الست

    ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

    خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت

    ما همه زان جرعهٔ دوست به دست آمدیم

    ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت

    ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

    دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست

    تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

    شست درافکند یار بر سر دریای عشق

    تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

    خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک

    ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

    دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت

    گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

    گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق

    گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

     

    کلمات کلیدی : آثار ابتدای از عطار، لعلت آب آثار آخر آدم آرایش آرد آرید آریم آسمانی چو آشیان آشیانی چو آغاز آمال چو آمد آمدن آمدند عاشق آمدند لیک آمدیم آمدیم خاک آمدیم خیز آمدیم دوست آمدیم ساقی آمدیم شست آمدیم معرفی آمدیم نام آمدیم پیش آمدیم گوهر آن آن، آنجا آنم                                               آنها آنچه آنک ما آنی صد آواز آور آوردن آورید آگهی                  آید آییم ابراهیم ابو ابوبکر اثر اختر ادامه ادبا ادبیات از ازین ازینست گر است است از است با است بوسه‌ای است حلقه‌های است خادم است رستهٔ است رویت است زیانت است عارضت است عطار است مقبره است هندوی است هیچ است ولی است پرده است چون است کار است گر است گزیده است عطار است؟                                  استادانی استحکام اسحاق اسرار اشتر اشتغال اشعار اطلاع اطلاعی اعزاز اعلاست تو افتادم سر افتاده افلاک وگرنه الاولیاست الدین الذات، الست الست ما الست از الشیوخ الطیر الطیر، العجایب العلم الغیب الله الملک الهی امروز چکنی امشب امشب ابرش امشب بوده‌ام امشب تو امشب دانه امشب دل امشب دیده امشب عطار امشب عمر امشب مرغ امشب من امشب همچو امشب کارم امشب گرچه امیر انتخاب انجام اند اندرنهید جملهٔ اندوه انقلاب انمودار اهالی او اواخر اوست جمله اوست چون اول اولیا اویل اکاف اکنون اگر ای ای               ایران ایشان این اینکه با بار باز باز شیخ بازار بازاری بازان بازدید بازی باش از باش بنگر باش بگذر باش خواهی باش در باش عطار باش منگر باشد باشم باشی باعث بال بال برون بالصین بامداد بانگ باید بایست بایقرا ببازم ببری بحث بد بدان بدردی چو بدهید بدین بر برآمد برآید                                                برانداز برانی کار برای برتر برخاست برخی برخیز دربند بردن برفت برود، برون بروی؟ برکشیم زهره برگرفت هرک برگیر نه‌ای بریم بزرگ بزرگان بس بس چو بسی گر بسیار بسیاری بصر بعد بعضی بغدادی بلایی بلبل بلخی بلندی بله، بلی بمرد بمیری؟ بن بن نیست بنا بند بنده به بهاءالدین بهترین بهر بهم هیچکس به‌صد بود بود هرکسی بود گرچه بودم بودم  بودن بوده بپرهیز رو بگذار از بگذار تو بگذار فروتر بگذار فرید بگذار فلک بگذار چو بگذشت بگردان بگفت ما بی بیا بیان بیدل بیرون بیش بیشتر بیمار بین بینای تأثیر تا تاتار تاج تاریخ تاز تباهی عطار تحقیقاتی تخیل تذکره ترک ترین تزویر تصرف بیرون تعریف تعمیر تغییر تقسیم تمامیم تمثیلات تن تو تو همه تو وجود تو کار توابع توانست توانی توبه تودهٔ توسط تویی تک تیره تیموریان ثنای جاذبه جاری جام جامی جان جانان بده جانباز جانت جانی جاودان جاودانی بی جاودانی                                            جای جایگاه بی‌قرار جبار جبریل جدا جرعه جرعهٔ جز جسم جسمانی جلال جمال جمله جهان جهان این جهان                          جهت جواهر جوشن جوهر جگر حال حامد حجابی تو حدیث حسرت                                       حسن حسن استخوانی حسین حشر حضور حق حکایات حیات حیدر خارج خالی خاک خاک همی خایه خبر                      خدا خدمت خراب خرابات خردسال خرسندی خرقه خسرو خلق خواجه خوار               خواست خواندن خواننده خوانی با خواه خواهم خواهی خود خودرو خودنمای تا خودپرست پردهٔ خورد خورشید خورشیدی خورم خوشتر خون خویش داد داد او داده دارد دارم دارو داستانها داستانهای داستانی داشت داشته دام دانا دانست دانسته دانشی                 دانند دانه دانی گر دایم دایه در در گهی درآی درآیی دراز درافکند دردی درم درویش درویشی درگرفت آن دری دریا دریای درید توبهٔ دست دست تا دست سر دسته دستی دشمن دل دلا دلستانی گر دلم دلگشای هین دلی دم دمساز دندانت دنیا ده دهد دو دور دوران دوست دوش دوش سرکشی دکان دگر دید دید                                             دیدم دیده دیدهٔ دیوار دیوان دیگر دیگران ذره را را از را سر راست راندم رانه راه رباعی رباعیات رتبه رسته رسم رسید رسیده رفت رفتنش رقص رمزهای رنجور ره رهروان رهی رهید سر رو روح روحانی روحی روز تا روز من روی روی                                             رویت رویم رکن ریاضت ریخت ما ز زاغان زان زبان زبر زبر دل زخمش زدن زر زلف زمان زمانم                                             زمانه زمانی زمانی                                              زمین زن زنده زندگانی صد زندگی زندگینامه زنم چند زهاد زیارت زیباترین زیر زیرا زین ساده ساز ساز هر ساعت سال سالکان سایه سخن سخن هرک سر سرباز سرفرازی سرمایه سرمایهٔ سرمشق سرودن سرگردانت سرگشته سزای سفر سفرها سقیهم سلطان سن سنایی سوختگی سود سوز سپردند گر سپس سی سیمرغ سیمرغ ز سیمرغ می‌باش سیمرغی سینه شادمانی در شادیاخ شاعران شامل شاهانه شاهکارهای شاید شب در شبنمی شبی شد شد شد تو شد ز شد، شدم شدم شدم خاک شدم در شدم ز شدم سایه شدم نه، شدم چون شدم              شدن شدند شده شدیداً شراب شرابی شست ششم شعر شعرا شغل شما شمار شمس شمشیر شمشیری شمع شمع عمر شمعی شهادت شهد شهر شو شود شورشد شوق می‌کند شویم بی شکر شکست شکست وقت شکستی شیخ شیدا شیر شیشه شیواترین صافی صباح صبری صفت سنگ صفحات صنع صوفیه ضربت طبابت طریقت طشت طشت خیال طلا ظاهر عارف عارفان عاشق عالم عام عبارت عجایب عجب جلوه‌گر عذری عراق عرش عرفانی عرفای عزت عشق عشق تا عشق گرچه عشقش عطار عطار عطار یکی عطار                                           عطاری علم علیشیر عمر عنبر عهد عیان این عیانی در عیش غرقه غزلیات غم غوغا فارسی فانی زنده فتاد فر فرا فرقم فرمائید فرمان فروتر فروشی فروغ فریدالدین فشانی کس فعال فلک فکنی ق ق، قاف قافت قافست قتل قدر قدسی قدم قرار قرن قریه قسمتی قصاید قصد قفس قلندر قلندری قمر قمری قهر قیمت لاجرم لایق لب لحظه لسان لشکر لطف لعلت لو ما مادر مانده ماندگار مانند ماه ماهر ماهی گهی ماوراءالنهر مایه مایهٔ متصوفه متغیر مثنویات مثنویهای مجاهدت مجدالدین مجذوب محتاجی محققان محمد مختار مختلف مختلفی مدح مدعی مده مراد مرد مردان مردوار دور مردی مردی ز مرشد مرغ مرغ حجاب مرغان مرمت مرگ مرگش مسافرت مست مست پای مست پس مستان مسیر مشاهده مشایخ مشغول مصیبت مظهر معامله معانی گم معتقدند معرفی معروف معروفترین معروفی مغول مغولان مفرح‌ها مقاصد مقبره من منثور منسوب منطق منظور منظوم منظومه منعت مورد موضوع مولوی مُردار مپرس مکن مکه مگیر که می میان میانت میفراز مینداز می‌باید می‌توان می‌دهم می‌کند می‌کنی نابینا نادان ناز نام نامه نامه، نامی ناپروا ناپیدا نبودی نبیند                                      نتواند نتوانم نثارت                                            نداد ندارد نداشت گفت ندید زانکه نزد نزدیک نزدیکی نسبت نسخه نشان نشست نشست تو نشنیدهٔ نصیب نظر نظر هر نفس نفسم نقاب نقابی ز نقش نقشی نقل نماید نمک نمی نه نه، نهاد نهادم نهان نهانست تو نهانی نه نهم پس نوازی نوایی نوشت در نوشتن نویسان نِه، نگارستان نگر نگشتی نگیرد نیروی نیز نیز بگذار نیست نیست آثار نیست دست نیستی نیشابور نیشابوری نیشابوری اگر نیشابوری بهترین نیشابوری تنت نیشابوری حکایت نیشابوری عزم نیشابوری گر نیشابوری برقع نیشابوری فریدالدین نیشابوری ویژگی نیشابوری ای نیشابوری ما نیشابوری، نیم نیمه نیکوتر های هجر هجری هجریق، هر هرچه هرگونه هریک هزار هست هست تا هستی هفتم هم همان همانگونه همسایه همه همچنین همچو همچون همیشه همین هم‌تک هنگام هنگامی هیچ و واقعه وجه وجود ور وزیر وسعت وصال وصفش وصل وصلت وفات وقتی ولادت ولادتش ولی ولیکن وی وین پا پادشاه شوق پای پایه پایهٔ پای‌بست ساقیا پدر پدر، پدرش پر پر چو پرداخت پرداخته پردهٔ پرده‌دری پرنده پرندگان پرواز پروانه پروانهٔ پری پری لاجرم پس پس به پست پست مشتری پسر پندار پی پیدا پیداست پیرایه پیری پیش چشم چل چنان چنانکه چند چنین چه چهل چو چوبی چون چگونه چگونگی چیزی چین چینست اطلبو کار کاری کازرده کاسه کامدم کان کتاب کجاست کدکن کرد کرد عزم کرد هر کردند کرده کرده‌ام دور کردی به کردی قرین کز کس کسب کسی کشتن کشوری هر کشکول کشید کفرست کلام کلمه کمر کمک کمینه کن کن بدار کن تو کند کنی که که روزی کوبان کودکی کور کوزهٔ کون کوه کوی کی گذر گذراند گر گردانیم گردد گردون گردی گرفتن گرفته گرفته، گشت گشت             گشته گفت گفتار گفتن گفتند گفته گل گلشکر گهر گو گوشه گوشه‌نشین گوید گیراست گیری یا یابی با یاد یار یافت یورش یک یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “عطار نیشابوری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.