شعر پاییزی

شعر پاییزی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر پاییزی
  •  

    شعر پاییزی

    شعر پاییزی

     

    شعر پاییز اخوان ثالث

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
    ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
    باغ بی برگی،
    روز و شب تنهاست،
    با سکوت پاکِ غمناکش.
    سازِ او باران، سرودش باد.
    جامه اش شولای عریانی‌ست.
    ورجز،اینش جامه ای باید .
    بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
    گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
    باغبان و رهگذران نیست .
    باغ نومیدان
    چشم در راه بهاری نیست
    گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
    ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
    داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
    باغ بی برگی
    خنده اش خونیست اشک آمیز
    جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
    پادشاه فصلها ، پائیز .


     

    کاش چون پاییز بودم (فروغ فرخزاد)

    کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
    برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
    آفتاب دیدگانم سرد می شد,
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
    اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
    وه … چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
    وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
    شاعری در چشم من میخواند …شعری آسمانی
    در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
    در شرار آتش دردی نهانی.
    نغمه ی من …
    همچو آواری نسیم پر شکسته
    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
    پیش رویم :
    چهره تلخ زمستان جوانی
    پشت سر :
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام :
    منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
    کاش چون پاییز بودم

     

    کلمات کلیدی : کاش آشوب باغ باغبان بافته منزلگه همچو پادشاه چهره گو (فروغ , ، ، ور ؛ باغ ؟ داستان آتش آرزوهایم آسمانش آسمانی در آغوش ابر؛ آمیز آمیز جاودان آن آواری اخوان از اسب اش اشک افشان ام اندوه اندوهی انگیز او اگر ای اینک با باد باد جامه باران باران، باید بر بروید برویش برگ برگی برگی خنده برگی، روز بس به بهاری بود, بودم بودم برگهای بودم کاش بودم, شاعری بودم, وحشی بی تابد تابستان تابوت تلخ تنهاست، با تنگ توفان ثالث جا جامه جانم جوانی پشت خاموش خاک خسته پیش خفته خواهد خونیست دامنم در درد دردی دلهای دیدگانم را راه رنگ رهگذران روید رویم ریخت زد اشک زد وه زد, در زرتار زرد زردش زمستان زچشمش زیبا سر سربه سرد سردِ سرودش سکوت سینه شب شد ناگهان شد, آسمان شد, آفتاب شرار شعر شعری شعله شور شولای شکسته عطر عاشق عریانی‌ست ورجز،اینش عشقی غم غمناکش سازِ فرخزاد) کاش فصلها قلب لبخندی من می میخواند میوه میچمد ناگهانی سینه نسیم نمناکش باغ نمی نهانی نغمه نومیدان چشم نیست نیست گر های هایم هر هرچه همچو و وبد ورنگ وملال پائیز پاکِ پاییز پاییزی پر پرتو پست پودش پوستین چشم چنگ چه چون کنارم که گردونسای گرفته گرمی گمانی کاش گوید ی یا یال یکایک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر پاییزی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.