فریدون مشیری

فریدون مشیری

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • فریدون مشیری
  •  

    فریدون مشیری

    فریدون مشیری

     

    فریدون مشیری در ۳۰ شهریور سال ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد.

    پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمن‌الممالک از شاعران دوره ناصری بود.

    وی در دوران خردسالی به شعر علاقه داشت و در دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه دفتری از غزل و مثنوی فراهم کرد.

    مشیری دوره آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت.

    وی ادبیات را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از 30 سال در این حوزه کار کرد.

    مشیری سال‌ها عضو هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر بود.

    وی از سال 1324 در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال 1357 بازنشسته شد.

    فریدون مشیری در دوران شاعری خود، در هیچ عصری متوقف نشد، شعرش بازتابی است از همه مظاهر زندگی و حوادثی که پیرامون او در جهان گذشته.

    فریدون مشیری در سوم آبان سال 1379 در سن 74 سالگی دارفانی را وداع گفت.

    کتاب‌های فریدون مشیری:

    تشنه توفان
    گناه دریا
    نایافته
    ابر و کوچه
    بهار را باور کن
    از خاموشی
    مروارید مهر
    آه باران
    از دیار آشتی
    با پنج سخن سرا
    لحظه‌ها و احساس
    آواز آن پرنده غمگین

     

    زندگینامه فریدون مشیری

     

    زندگینامه فریدون مشیری

     

    فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری اش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود…

    پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه مندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می رسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم.

    با اینکه در همه دوران کودکی ام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شوم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه مند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمن الممالک نیز شعر می گفته و نجم تخلص می کرده و دیوان شعری دارد که چاپ نشده است. مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت که اثری عمیق در او بر جا گذاشت.

    سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشکلاتی ایجاد می کرد . مشیری اما کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینه های ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند.

    مشیری در سال های پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را بر عهده داشت . فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کرده*اند. مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. سروده های نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامه خوانی های پدرش شکل گرفته که از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست : چرا کشور ما شده زیردست چرا رشته ملک از هم گسست چرا هر که آید ز بیگانگان پی قتل ایران ببندد میان چرا جان ایرانیان شد عزیز چرا بر ندارد کسی تیغ تیز برانید دشمن ز ایران زمین که دنیا بود حلقه، ایران نگین چو از خاتمی این نگین کم شود همه دیده ها پر ز شبنم شود انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه می گوید: ” چهارپاره هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا.

    آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر می گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بی اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودکی، فردوسی و … را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می کردیم و بر آن تکیه می کردیم. “ مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی  همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت.

    ” علاقه به موسیقی در مشیری به گونه ای بوده است که هر بار سازی نواخته می شده مایه آن را می گفته، مایه شناسی اش را می دانسته، بلکه می گفته از چه ردیفی است و چه گوشه ای، و آن گوشه را بسط می داده و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجسته ترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژه ای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است.

    فضل الله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی می کرد و منزل او در خیابان لاله زار (کوچه ای که تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی که از مشهد به تهران می آمدند هر شب موسیقی گوش می کردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضل الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه تار یا ویولون می پرداختند، و مشیری که در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می داد.“ فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاه های برکلی و نیوجرسی به طور بی سابقه ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

     

    اشعار فریدون مشیری

     

    اشعار فریدون مشیری

     

    شعری از زنده یاد فریدون مشیری در رثای احمد شاملو :

    راست می گفتند
    همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
    من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
    زمانی که از دست می رفت
    و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
    چشم می گشودم همه رفته بودند
    مثل “بامدادی” که گذشت
    و دیر فهمیدم که دیگر شب است
    ” بامداد” رفت
    رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
    شکیبایی درخت را
    و استواری کوه را
    من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
    به حس لهجه “بامداد “و شور شکفتن عشق
    در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت

    “من درد مشترکم “مرا فریاد کن.

    فریدون مشیری

    گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح

    گفتم که چهره ی تو از آن دلگشاتر است

    گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟

    گفتم جمال دوست، بسی با صفاتر است

    فریدون مشیری

    من مناجات درختان را هنگام سحر

    رقص عطر گل یخ را با باد

    نفس پاک شقایق را در سینه کوه

    صحبت چلچله ها را با صبح

    بغض پاینده هستی را در گندم زار

    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

    همه را میشنوم

    می بینم

    من به این جمله نمی اندیشم

    به تو می اندیشم

    ای سراپا همه خوبی

    تک و تنها به تو می اندیشم

    همه وقت

    همه جا

    من به هر حال که باشم به تو میاندیشم

    “فریدون مشیری”

    گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
    هست پنهان در نهاد هر بشر!

    لاجرم جاری است پیکاری سترگ
    روز و شب، مابین این انسان و گرگ

    زور بازو چاره ی این گرگ نیست
    صاحب اندیشه داند چاره چیست

    ای بسا انسان رنجور پریش
    سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

    وی بسا زور آفرین مرد دلیر
    هست در چنگال گرگ خود اسیر

    هر که گرگش را در اندازد به خاک
    رفته رفته می شود انسان پاک

    وآنکه از گرگش خورد هردم شکست
    گرچه انسان می نماید گرگ هست

    وآن که با گرگش مدارا می کند
    خلق و خوی گرگ پیدا می کند

    در جوانی جان گرگت را بگیر!
    وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

    روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
    ناتوانی در مصاف گرگ پیر

    مردمان گر یکدگر را می درند
    گرگ هاشان رهنما و رهبرند

    اینکه انسان هست این سان دردمند
    گرگ ها فرمانروایی می کنند

    وآن ستمکاران که با هم محرم اند
    گرگ هاشان آشنایان هم اند

    گرگ ها همراه و انسان ها غریب
    با که باید گفت این حال عجیب؟…

    “فریدون مشیری”

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    ‌ای بهار
    ای بهار
    ‌ای بهار
    تو پرنده‌ات‌‌ رها
    بنفشه‌ات به بار
    می‌وزی پر از ترانه
    می‌رسی پر از نگار
    هرکجا رهگذار تست
    شاخه‌های ارغوان شکوفه ریز
    خوشه اقاقیا ستاره بار
    بیدمشک زرفشان
    لشکر ترا طلایه دار
    بوی نرگسی که می‌کنی نثار
    برگ تازه‌ای که می‌دهی به شاخسار
    چهره تو در فضای کوچه باغ
    شعر دلنشین روزگار
    آفرین آفریدگار
    ای طلوع تو
    در میان جنگل برهنه
    چون طلوع سرخ عشق
    چون طلوع سرخ عشق
    پشت شاخه کبود انتظار
    ای بهار
    ‌ای همیشه خاطرات عزیز!
    عاقبت کجا؟
    کدام دل؟
    کدام دست؟
    آشتی دهد من و ترا؟
    تو به هر کرانه گرم رستخیز
    من خزان جاودانه پشت میز
    یک جهان ترانه‌ام شکسته در گلو
    شعر بی‌جوانه‌ام نشسته روبرو
    پشت این دریچه‌های بسته
    می‌زنم هوار
    ای بهار‌ ای بهار ‌ای بهار

    محمدعلی بهمنی:
    بهار بهار
    صدا همون صدا بود
    صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
    بهار بهار
    چه اسم آشنایی؟
    صدات می‌اد… اما خودت کجایی
    وابکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟
    تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
    بهار اومد با یه بغل جوونه
    عید آورد از تو کوچه تو خونه
    حیاط ما یه غربیل
    باغچه ما یه گلدون
    خونه ما همیشه
    منتظر یه مهمون
    بهار اومد لباس نو تنم کرد
    تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
    بهار بهار یه مهمون قدیمی
    یه آشنای ساده و صمیمی
    یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
    خواب و خیال همه بچه‌ها بود
    آخ… که چه زود قلک عیدیامون
    وقتی شکست باهاش شکست دلامون
    بهار اومد برفارو نقطه‌چین کرد
    خنده به دلمردگی زمین کرد
    چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
    واشدن پنجره‌ها رو دوست داشت
    بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد
    من و با حسی دیگه آشنا کرد
    یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
    حیف که همش سوال بی‌جواب شد
    دروغ نگم، هنوز دلم جوون بود
    که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

    گل امید

    هوا هوای بهار است وباده باده ی ناب

    به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

    در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

    که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب

    فرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهار

    مرا به جامی از این آب آتشین در یاب

    به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

    به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب

    گل امید من امشب شکفته در بر من

    بیا ویک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

    مگر نه خاک ره این خرابه باید شد ؟

    بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

    (فریدون مشیری)

     

    کلمات کلیدی : از راست ‌ای ( (سایه)، (متولد (نوروز (کوچه ) ؟ بیا آب آبان آتش آتشین آثار آخر آشتی با آشفتگی آشنا آشنای آشنایان آشنایی آشنایی؟ صدات آفتاب آفریدگار ای آفرین آلمان آمد آمد پدر آمدند آمدیم آموزشگاه آموزش‌های آن آنها آنگاه آورد آید ابتدایی ابتهاج ابتهاج، ابراهیم ابوالحسن اتفاق اثری احاطه احساس آواز احمد اخوان ادارات اداره اداری ادامه ادب ادبی ادبیات ادیب ارغوان از ازدواج ازدواج، است است است فریدون است فضل است گفتی استخدام استواری استکهلم اسم اسیر هر اش اشعار اعتنا اعظم افتاده افتد من افشار افق اقاقیا اقبال السلطنه الله الممالک ام اما امریکا امشب امید امید هوا انتظار ای اند اند گرگ اند گرگ اندازد اندیشم ای اندیشم به اندیشم همه اندیشه انسان انگیزه او اوست اول اولین اومد اگر ای ای، ایالت ایام ایجاد ایران ایرانی ایرانیان ایشان این اینکه با بابک باد نفس باده بار بار بیدمشک بار می‌وزی باران از باربد باربد، باره بارها بازتابی بازدید بازنشسته بازو بازگشت بازی باشم باشی باغ شعر بامداد بامدادی باهاش باور باید بایگان ببندد بتاب گل بجوش به بحث بخواب مگر بر برانید برجسته برفارو برنامه برهنه چون برکلی بزم بسا بسته می‌زنم بسزا بسط بسی بسیاری بشر لاجرم بعد بعدها بغل بلکه بنوشیم به بهار بهار محمدعلی بهار مرا بهار ای بهار تو بهار صدا بهار چه بهار ‌ای بهار‌ بهبهانی بهمنی بهار بواسطه بود بود گل بود وی بود پدرش بود آخ بود بهار بود خواب بود صدای بود که بود) بودم بودند بودند مثل بوده بودیم، بچه‌ها بگیر وای بگیریم بی بیش بیماری بیندیشی بینم من بیگانگان بی‌جواب بی‌جوانه‌ام تئاتر تئاتر، تا تاثیر تار تازه تازه‌ای تحت تحریریه تحصیل تحصیلات تحصیلش تخصصی تخلص ترا ترا؟ تو ترانه می‌رسی ترانه‌ام ترین تست شاخه‌های تشخیص تشنه تقریباً تلفن تلگراف تماشاخانه تمام تنظیم تنم تنها تنهایی تهران تو تو در توان توجه توفان توفان گناه تکیه تیز تیغ ثالث ثالث، جا جا من جاری جام جامعه جامی جان جاودانه جد جرعه جمال جمله جمله، جنوب جنگل جهان جواد جوادخان جوانی جوون جوونه عید حافظ حافظ، حال حرف حرف، حرفای حرفه حس حسی حلقه، حمله حوادثی حوزه خاتمی خاصی خاطرات خاطره‌ها خاموشی مروارید خان خانواده خانوادگی خانوده خاک خاک رفته خبرنگاری خدمت خراب (فریدون خرابه خراسانی خردسالی خزان خسته خنده خوانده خوانی خوبی تک خود خود، خودت خودرو خودش خورد خورشید خوش خونه حیاط خوی خویش وی خیابان خیال خیره خیلی داد دادن داده داد“ دار بوی دارالفنون دارد دارفانی دارم داشت داشت ” داشت بهار داشت واشدن داشت، داشتم داشتند داشتیم، دانایی داند دانسته، دانشجوی دانشکده دانشگاه دایی دبستانی دبیرستان دبیرستان، دبیرستانی در درآن درخت درختان درد دردمند گرگ درست درند گرگ درگذشت دریا نایافته ابر دریچه‌های دست دست؟ آشتی دشتی دشمن دفتری دقت دل دل؟ کدام دلامون بهار دلبستگی دلم دلمردگی دلنشین دلگشاتر دلگشاست دلیر هست دلیل دنبال دنیا دهد دو دوباره دور دوران دوره دوست دوست، دوستداران دوم دویدن دچار دیار دیده دیر دیوان دیگر دیگر، دیگه را را من را و رادیو رثای ردیفی رساند رستخیز من رسید رسیدم به رسیدم زمانی رشته رفت رفت رفت رفت و رفتم با رفته رنجور رنگ ره رها رها بنفشه‌ات رهبرند اینکه رهنما رهگذار رو روبرو پشت رودکی، روز روزنامه روزنامه‌نگاری روزها روزگار آفرین روشنفکر روشنفکر، روی ریختی ریز خوشه ریشه‌ها ز زار زار گردش زرفشان لشکر زمان زمزمه زمین زمینه زن زنده زندگی زندگینامه زهری زود زودتر زور زیبا زیبای زیرا زیردست سابقه ساختن ساده سازی سال سالها سالهای سالهایی سالگی سال‌ها سان سبب سبک ستاره سترگ روز ستمکاران سحر رقص سخن سخن، سر، هست سرا لحظه‌ها سراپا سرخ سرداران سررشته سرنوشت سرودن سروده سعدی سعدی، سفر سفری سن سه سهمی سو سوئد سوال سوم سوی سپس سپید سی سیاه سیاوش سیمین سینه شاخسار چهره شاخه شاخه‌ها شاعران شاعری شاملو شاه شاهد شاهنامه شب شب، شبنم شبها شد شد فریدون شد حیف شد دروغ شد، شدم شدند مشیری شدند، شده شراب شراب در شروع شرکت شعر شعرخوانی شعرش شعرهایشان شعری شقایق شمال شمسی شناسی شنیدن شنیده شهر شهرهای شهریار شهریور شود شور شورای شوم شکست شکست گرچه شکسته شکفتن شکفتنم شکفته شکل شکوفه شیر ناتوانی صبا صبح صبح بغض صبح گفتم صدا صفاتر صفحات صفحه صمیمی یه طراوت طریق طلا طلایه طلوع طور طی عجیب؟ فریدون عزیز عزیز عاقبت عشق عشق در عشق پشت عشق چون عصری عضو عضویت عطر علاقه علت علی عماد عمر عمیق عنوان عهده عیدیامون وقتی غربیل باغچه غریب با غزل غمگین غنی فارسی فرانکفورت فراهم فردوسی فرزند فرزندان فرمائید فرمانروایی فرهنگی فریاد فریدون فصل فضای فضل فعالیت فنی فهمیدم فیلم، قافیه قبیل قتل قدیم قدیمی یه قرار قصه‌ها قطعات قطعه قلک قیمت لاله لباس لهجه لیمبورگ مؤتمن مؤتمن‌الممالک مؤسس ما مابین مادر مادرش مادرش، مادرم مادری مالمو ماموریت ماه مایه متفقین متوقف متولد مثل مثنوی مجلات مجله مجموعه محرم محمد محمدحسین محمود مخابرات مدارا مرا مراسم مربوط مرد مسئول مسائل مساوی مشتاقانه مشترکم مشغول مشهد مشهور مشکلات مشکلاتی مشیری مشیری مشیری من مشیری گفت مشیری گفتی مشیری شعری مشیری فریدون مشیری تشنه مشیری) مشیری، مصاف مصرع مطبوعات مطبوعاتی مظاهر معاصر، معرفی معماری معنا آن مقدمه ملقب ملک ملی من من بیا مناجات منتقل مند مندان منزل مهر آه مهرتاش، مهمون مهمون بهار مورد موسیقی موسیقی، می میان میاندیشم فریدون میرزا میز یک میشنوم می می‌اد می‌دهی می‌کنی ناب به ناتمام نادر نادرپور نادرپور، ناصری نام نامدار نامیده نبودند نثار برگ نجم نداد ندارد نداشت چشم ندانم نرگسی نشد، نشده نشریه نشسته نفر نفس نقاشی نقد نقطه‌چین نماید نمی نه نه؟ بهار نه؟ تازه نهاد نو نواختن نواخته نوبهار نوجوانی نون نویسندگی نکرد نگار هرکجا نگم، نگین نیروهای نیز نیست صاحب نیوجرسی ها هاشان های هایی هر هردم هست هست وآن هستی هفت هم همان همدان همراه همزمان همسر همش همه همون همچنین همیشه همیشه منتظر همین هنرهای هنوز هنگام هوار ای هوای هوشنگ هیات هیچ و وآب فرشته وا وارد واقعه واژه وباده وتئاتر وداع وزارت وزن وضع وقت همه ولی ویران ویولون ویژه ویک پانزده پاهای پاک پاک وآنکه پایان پاینده پدر پدربزرگ پدرش پدرم پدری پذیرفت، پر پرداخت پرداخت وی پرداختند، پرنده پرنده‌ات‌‌ پرهیز پریش سخت پس پست پشت پنج پنجره‌ها پنهان پی پی  پیاله پیدا پیداست که پیر روز پیر مردمان پیرامون پیری، پیوند پیچیده پیکاری چاره چاپ چرا چراغ چشم چلچله چند چندین چنگ چنگال چه چهارپاره چهره چو چیز چیست ای چیست؟ گفتم کار کارمندی کارهای کارهایی کام کامل کاملاً کبود کتاب کتاب، کجا؟ کدام کجایی وابکنیم کرانه کرد کرد کرد مشیری کرد بهار کرد تازه‌تر کرد خنده کرد من کرد چقد کرد یه کرد، کردند کرده کردهاند کردیم کسرایی، کسی کشور کلامش کلن، کم کن فریدون کن از کنار کند در کند خلق کنند وآن کنی شکیبایی کنیم که کوتاه کودکی کوه کوه صحبت کوچه کوچه بهار گاهی گذاشت سپس گذراند گذشت و گذشته گذشته فریدون گر گردد گردید گرفت گرفته گرم گرگ گرگ زور گرگت گرگش گرگی گسست گشودم گفت گفت من گفت کتاب‌های گفتند گفتند همیشه گفته گفته، گل گل همه گلدون خونه گلهای گلو شعر گلوی گندم گوتبرگ گوش گوشه گونه گوید ی یا یاب به یاد یافت یخ یعنی یه یک یکدگر ‌ای “ ”

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “فریدون مشیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.