حافظ

حافظ

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • حافظ
  •  

    زندگینامه حافظ

    زندگینامه حافظ

     

    شمس الدین محمد ملقب به لسان الغیب غزلسرای بزرگ و نامی ایران در قرن 8 میزیست. تاریخ دقیق ولادت حافظ مشخص نیست شاید حدود سال 727 . گویند پدر حافظ بهاالدین بازرگانی اصفهانی بوده که در کازرون با زنی از آن محل ازدواج کرده و خیلی زود در ایام کودکی شمس الدین محمد از دنیا رفت. پس از آن حافظ با مادرش زندگی سختی را در پیش گرفت و برای کسب نان به کارهای سخت و توانفرسا پرداخت و به سختی به تحصیل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور یافت.و چون در ایام جوانی حافظ قرآن بود حافظ تلخص کرد.

    دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

    دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.

    حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

    پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

    راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی —– خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

    دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ —– که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

    لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.

    اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و حافظ با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش یعنی حافظ را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.

    اواخر زندگی حافظ شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.

    مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه حافظ خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

    در مشاجره ای که بین دوستداران حافظ و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان حافظ زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

    قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

    حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.حافظ در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.نقل شده است که حافظ مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی حافظ را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

    شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

    ویژگی های شعر حافظ

    برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

    1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

    رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر حافظ بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.چنان که در بیت زیر “شب تاریک” و “گرداب هایل” و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

    2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

    این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) “مراعات النظیر” نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

    به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:

    ز شوق نرگس مست بلند بالایی

    چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

    شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست

    کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم

    3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

    ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، حافظ شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

    ***

    من و انکار شراب این چه حکابت باشد

    غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

    ***

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

    باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

    4- طنز

    زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.

    پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

    که می حرام، ولی به ز مال او قافست

    باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

    بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

    5- ایهام و ابهام

    شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.

    نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:

    اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.

    دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.

    سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

    دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر

    گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست

    ایهام در کلمه “عهد” به معنای “زمانه” و “پیمان”

    دل دادمش به مژده و خجلت همی برم

    زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

    ایهام در ترکیب “نقد قلب” به معنای “نقد دل” و “سکه قلابی”

    عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم

    گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

    ایهام در کلمه “دوران” به معنای “عهد و دوره” و “دورگردانی ساغر”

    تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

    جهان بینی حافظ

    از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:

    1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

    حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

    فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

    من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست

    که از آن دست که او می کشدم می رویم

    2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

    عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

    3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

    آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

    اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

    تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

    راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش

    4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

    به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر

    که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

    فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل

    چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

    5- انتظار و طلب موعود،

    انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:

    مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

    که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

    ***

    ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی

    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

    ***

    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

    ***

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

    چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

     

    اشعار حافظ شیرازی

     

    اشعار حافظ شیرازی

     

    الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

    به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

    که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

    همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

    حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

    صلاح کار کجا و من خراب کجا

    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

    ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

    چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

    چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

    کجا رویم بفرما از این جناب کجا

    مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

    کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

    بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

    خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

    قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

    قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

    به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

    بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

    کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

    فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

    چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

    ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

    به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

    من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

    که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

    اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

    جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

    نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

    جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

    حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

    که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

    غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

    که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

    شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

    تفقدی نکند طوطی شکرخا را

    غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

    که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

    به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

    به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

    ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

    سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

    چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

    به یاد دار محبان بادپیما را

    جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

    که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

    در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

    سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

    باشد که بازبینم دیدار آشنا را

    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

    نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

    در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

    هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

    ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

    روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

    در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

    گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

    اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

    هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

    کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

    دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

    آیینه سکندر جام می است بنگر

    تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

    خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

    ساقی بده بشارت رندان پارسا را

    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

    ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

    ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

    مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

    مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

    ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

    دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

    تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

    همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

    به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

    چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

    دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

    به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز

    که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

    صوفی بیا که آینه صافیست جام را

    تا بنگری صفای می لعل فام را

    راز درون پرده ز رندان مست پرس

    کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

    عنقا شکار کس نشود دام بازچین

    کان جا همیشه باد به دست است دام را

    در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

    یعنی طمع مدار وصال دوام را

    ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

    پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

    در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

    آدم بهشت روضه دارالسلام را

    ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

    ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

    حافظ مرید جام می است ای صبا برو

    وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

     

    شعرهای حافظ

     

    شعرهای حافظ

     

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
    منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
    شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش
    آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
    هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد
    در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
    آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
    نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
    هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
    مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…
    حافظ

     

    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
    خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
    آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
    حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
    گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
    عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
    تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف
    مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی…
    حافظ

     

    راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
    آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
    هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…
    حافظ

     

    هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
    خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
    حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست
    کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…
    حافظ

     

    گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر این غـــریب
    گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
    گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب…
    حافظ

     

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…
    در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
    کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…
    حافظ

     

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

     

    دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
    گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
    ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
    بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
    آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
    قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد
    جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
    چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
    شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
    صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
    آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
    آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
    کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
    تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند
    حافظ

     

    المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
    زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
    خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
    وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
    از وی همــــه مستی و غرور است و تکبر
    وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
    رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
    با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است…
    حافظ

     

    مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
    هــواداران کـویش را چو جان خویشتن دارم
    صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
    فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
    بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
    چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
    گـــرم صــد لشکــر از خوبان به قصد دل کـــمین سازند
    بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
    الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
    کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
    خـــدا را ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
    چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
    نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
    بـــه رنـــدی شهــــره شد حافظ میان همدمان لیکـــن
    چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
    حافظ

     

    حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
    که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینــم
    جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
    یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
    جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
    تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
    سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
    گر دهد دست که دامن ز جهان درچینـــم
    بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
    شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم…
    حافظ

     

    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
    چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
    ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
    روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
    در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
    کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
    عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت
    عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
    روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
    زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
    بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
    آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
    تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
    رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما
    حافظ

     

    ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
    دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…
    حافظ

     

    ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی
    تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
    در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
    هــان ای پسر بکـــوش که روزی پدر شوی
    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…
    حافظ

     

    خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
    راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
    گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
    مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
    دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت
    بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
    در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
    بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
    نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
    تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
    حافظ

     

    من این حروف نوشتم چنانچه غیر ندانست
    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی   حافظ

     

    عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
    که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
    هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت…   حافظ

     

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
    چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
    گوییا باور نمیدارند روز داوری
    کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند…   حافظ

     

    حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن است و بس
    در بند آن مباش که نشنید یا شنید   حافظ

     

    ما زیاران چشم یاری داشتیم
    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
    تا درخت دوستی کی بر دهد
    حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
    گفت و گو آیین درویشی نبود
    ورنه با تو ماجراها داشتیم
    شیوه چشمت فریب جنگ داشت
    ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم…   حافظ

     

    یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
    دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
    آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
    خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
    کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
    حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
    لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
    تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
    شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
    مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد…   حافظ

     

    صلاح کار کجا و من خراب کجا
    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا…   حافظ

     

    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
    تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
    عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
    دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
    با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
    سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
    تا کی کند سیاهی چندین درازدستی…   حافظ

     

    باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
    ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
    کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
    تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
    راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش…   حافظ

     

    در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
    من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
    عشق داند که در این دایره سرگردانند…   حافظ

     

    صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
    ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
    آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
    به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
    حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد حافظ

     

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
    چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
    من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
    رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
    چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
    چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
    چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
    غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
    که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند   حافظ

     

    سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
    خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
    دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
    بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی…   حافظ

     

    درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
    نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
    چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
    که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
    شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
    بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد…   حافظ

     

    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده روشنایی
    درودی چو نور دل پارسایان
    بدان شمع خلوتگه پارسایی
    نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی…   حافظ

     

    دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
    باشد که بازبینیم دیدار آشنا را…   حافظ

     

    ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
    وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
    گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
    هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
    با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
    بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
    در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
    آری طریق دولت چالاکی است و چستی
    تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
    یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی
    در آستان جانان از آسمان میندیش
    کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
    خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
    سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
    صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
    ای کوته آستینان تا کی درازدستی   حافظ

     

    الا ای آهوی وحشی کجایی
    مرا با توست چندین آشنایی
    دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
    دد و دامت کمین از پیش و از پس
    بیا تا حال یکدیگر بدانیم
    مراد هم بجوییم ار توانیم
    که می‌بینم که این دشت مشوش
    چراگاهی ندارد خرم و خوش
    که خواهد شد بگویید ای رفیقان
    رفیق بیکسان یار غریبان
    مگر خضر مبارک پی درآید
    ز یمن همتش کاری گشاید…   حافظ

     

    بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
    بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست…   حافظ

     

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
    دایم گل این بستان شاداب نمیماند…   حافظ

     

    ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
    مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
    زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
    این چنین با همه درساختهای یعنی چه
    شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
    قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
    بازم از پای درانداختهای یعنی چه…
    حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
    خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه    حافظ

     

    چندان که گفتم غم با طبیبان
    درمان نکردند مسکین غریبان
    آن گل که هر دم در دست بادیست
    گو شرم بادش از عندلیبان
    یا رب امان ده تا بازبیند
    چشم محبان روی حبیبان
    درج محبت بر مهر خود نیست
    یا رب مبادا کام رقیبان
    ای منعم آخر بر خوان جودت
    تا چند باشیم از بی نصیبان
    حافظ نگشتی شیدای گیتی
    گر میشنیدی پند ادیبان    حافظ

     

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم …   حافظ

     

    خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
    راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
    گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
    من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
    به هواداری آن سرو خرامان بروم
    در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
    با دل زخم کش و دیده گریان بروم
    نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
    تا در میکده شادان و غزل خوان بروم…   حافظ

     

    فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
    طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
    که در این دامگه حادثه چون افتادم
    من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
    آدم آورد در این دیر خراب آبادم…   حافظ

     

    فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
    گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
    دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
    خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش…   حافظ

     

    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
    گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
    گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
    گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
    گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
    گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
    گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
    گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
    گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
    گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
    گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
    گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
    گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
    گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید   حافظ

     

    جز نقش تو در نظر نیامد ما را         جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
    خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت         حقا که به چشم در نیامد ما را    حافظ

     

    هر روز دلم به زیر باری دگر است         در دیده‌ی من ز هجر خاری دگر است
    من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید         بیرون ز کفایت تو کاری دگراست   حافظ

     

    امشب ز غمت میان خون خواهم خفت         وز بستر عافیت برون خواهم خفت
    باور نکنی خیال خود را بفرست         تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت   حافظ

     

    اول به وفا می وصالم درداد         چون مست شدم جام جفا را سرداد
    پر آب دو دیده و پر از آتش دل         خاک ره او شدم به بادم برداد    حافظ

     

    از چرخ به هر گونه همی‌دار امید         وز گردش روزگار می‌لرز چو بید
    گفتی که پس از سیاه رنگی نبود         پس موی سیاه من چرا گشت سفید    حافظ

     

    قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای         ما را نگذارد که درآییم ز پای
    تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای         سرپنجه‌ی دشمن افکن ای شیر خدای   حافظ

     

    من حاصل عمر خود ندارم جز غم         در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
    یک همدم باوفا ندیدم جز درد         یک مونس نامزد ندارم جز غم    حافظ

     

    ای کاش که بخت سازگاری کردی         با جور زمانه یار یاری کردی
    از دست جوانی‌ام چو بربود عنان         پیری چو رکاب پایداری کردی    حافظ

     

    گر همچو من افتاده‌ی این دام شوی         ای بس که خراب باده و جام شوی
    ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم         با ما منشین اگر نه بدنام شوی    حافظ

     

    ای شرمزده غنچه‌ی مستور از تو         حیران و خجل نرگس مخمور از تو
    گل با تو برابری کجا یارد کرد         کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو    حافظ

     

    گفتی که تو را شوم مدار اندیشه         دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
    کو صبر و چه دل، کنچه دلش می‌خوانند         یک قطره‌ی خون است و هزار اندیشه    حافظ

     

    عشق رخ یار بر من زار مگیر         بر خسته دلان رند خمار مگیر
    صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی         بر مردم رند نکته بسیار مگیر   حافظ

     

    ای دوست دل از جفای دشمن درکش         با روی نکو شراب روشن درکش
    با اهل هنر گوی گریبان بگشای         وز نااهلان تمام دامن درکش    حافظ

     

    در باغ چو شد باد صبا دایه‌ی گل         بربست مشاطه‌وار پیرایه‌ی گل
    از سایه به خورشید اگرت هست امان         خورشید رخی طلب کن و سایه‌ی گل   حافظ

     

    لب باز مگیر یک زمان از لب جام         تا بستانی کام جهان از لب جام
    در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است         این از لب یار خواه و آن از لب جام   حافظ

     

    عمری ز پی مراد ضایع دارم         وز دور فلک چیست که نافع دارم
    با هر که بگفتم که تو را دوست شدم         شد دشمن من وه که چه طالع دارم   حافظ

     

    این گل ز بر همنفسی می‌آید         شادی به دلم از او بسی می‌آید
    پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش         کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید   حافظ

     

    سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمر         وآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر
    بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد         حمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر   حافظ

     

    بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا         پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
    مشنو سخن خصم که بنشین و مرو         بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا   حافظ

     

    ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست         آیینه به دست و روی خود می‌آراست
    دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفت         وصلم طلبی زهی خیالی که توراست   حافظ

     

    تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست         تا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست
    زان روی که از شعاع نور رخ تو         خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست   حافظ

     

    نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گفت         نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
    غم در دل تنگ من از آن است که نیست

    یک دوست که با او غم دل بتوان گفت    حافظ

     

    کلمات کلیدی : دوش از اگر (البته (ترکان) (جمال (سپهر           آیینه  ای  این  با  بر  بربست  بشنو  بیرون  تا  جز  حقا  حمال  حیران  خاک  خورشید  در  دل  سرپنجه‌ی  شادی  شد  ما  نی  وآغاز  وز  وصلم  پس  پنهان  پیری  چون  کاو  کز  یک ء آب آباد آبادانی آبادم   آبخور آتش آتشنـــاک آخر آخر نهان آدم آدمـــی آدمیــانی آر گفتا آرامگه آرایی آرد آرد شب آرد نهال آرد چو آرد   آرزو آرزومندی خطاب آرزوی آرمانی آریم آزادست   آزادم طایر آزاده آزادگی آزموده آسان آسایش آستان آستینان آسمان آشنا آشنایان آشنایی آشنایی بدان آشنایی دو آشنــــا آشوب آشکار آشکارا کشتی آشکارا کشتی آغاز آفتاب آفریده آل آلـــوده آلود ای آماج آماده آمد آمد قدیم آمد گفتا آمده آمـــد آموختن آموزی آن آنات آنان آنجا آنم آنچه آنکه آه آهوی آوازه آورد آورده آیا آیتـــی آید آید ای آید که آید ناخوانده آید گفتم آینه آیین ابداع ابروی ابعاد ابهام ابهام شعر ابواسحاق ات اتابکان اثری اجازت اجتماعی اجزاء احترام احتمالاً احزان احسن احلی احوال ادب ادبیات ادبیات این ادر ادیبان ادیـــب ار ارچه از از ازدواج ازل اسباب است است اقدامات است ای است با است به است جهان است دوم است مژده است نقش است پادشاه است کجا است آری است از است بدین است حافظ مــــرا است خم‌ها است رازی است زان است عیـــش است مـــا است من است چو است، استخاره استعاره استچنان اسحاق اسحاقی اسرار اســت عــــاقلان اســـرار اسلام) اش اشارات اشارت اشارت ز اشاره اشعار اشعارش اصفهان اصفهانی اصلاح اصلی اعتراض، اعمال افتاد افتاد صـــوفیان افتادم من افتاده افتاده‌ی افتد افتی افروزد دست افسانه افسون نیکی افشاند افول افکن اقبالــــش اقتضای الخبائثش الدنیا الدین الساقی السکارا ای الصبوح الطاف العاده العذارا هنگام الغزل الغیب القابی الله المنـــه النظیر ام امان امرای امشــب امـــانت امل امن امنیت امکان امید امیدم امیر امیرابواسحاق انتظار انجام انجامید انجمن اندازد اندازه اندازیم من اندازیم فلک اندازیم فلک اندر اندربند اندوهگین بیا اندیشه اندیشه کو اندیشه    اندیشی انصاف انـــدرون انفاس انکار انگاشتیم   انگیزد انگیزی اهـــل اهل اهملها صلاح اهمیت او اوت اوج اول اگر اگرت ای ایالات ایالت ایام ایران ایزد ایشان ایـــن ایم ایمـــن این اینجو اینگونه ایها ایهام با باد باد به باد ور باد پیر بادست غلام بادش بادم باده بادپیما بادیست گو بار باران باری باز بازآیی یوسف بازآیی دایـــم بازآیی دریاب بازبین بازبیند چشم بازبینم بازبینیم بازدید بازرگانی بازپرس توبه بازچین کان باش باش بیماری باش هر باشد باشد ما باشد غالباً باشیم باغ باقی بالایی چو باور باوفا باید بایدش بایدش ای بایدش بر بایدش تکیه بایدش رند بایدش   ببندم گفتا ببینی بت بتـــی بتوان بجوییم بحمـــــدالله نـــه بخارا بخت بخش بخشد بخشم بخشندگان بخشیده بخوان بخواهد سهل بد بدان بدانی بدانیم مراد بدری بدنام بدنامی بده بدین بر برآرم برآید گفتم برابری برافشانیم برانداختهای براندازیم برای بربندم بربندید بربود برخوردار برخیز برخیز باشد برخیز باشد برداد    بردند برده برسان برفروزی تو برم زبن برنیامد برو برو وز برو یعنی بروم در بروم دلم بروم راحت بروم نذر بروم چون بروم گر بروم   برون برکن بریده برین بزرگ بزرگان بزرگـی بزم بس بس در بسازد بستان بستانی بستر بستیز بســــرشتنـــد بســـی بسوزد دلبر بسوزی بسپارند بسی بسیار بشارت بشر بشنوی بشوی تا بشکافیم بطول بعد بـا بـاده بـار بـدگویان بــاده بــدن بــروم نـــذر بـــر بـــروم در بـــروم دلــم بــــدار خانه بــــر بــــروم گـــر بــــرگ بـــــروم حافظ من بـــــروم راحت بــــه بـــه بـــی‌خبــــر بـــی‌کـــار بــه بـی‌طاقت بـــه بفرست بفرما بفرما، بلا بلبل بلبل هات بلند بلکه بمیرد بند بندر بنده بنده‌ی بندگی بنشان بنشین بنشینــم جام بنما بنمای بنه چون بنوازد بنگر تا بنگری بنیاد بنیادست بیار بنیادش به بهاالدین بهاران بهتر بهره بهشت بهشت حافظ بهشتت بهم بهمنی بو بود بود دیدی بود لازم بود آدم بود در بودحافظ بودم بودن، بودند بوده بوی بویژه بکاهد بکشد بکشند خواجه بکــــوش بکـــوش بگذریم بگرفت بگرفت رخت بگزینم جز بگشای بگشاید ز بگـــذرد بگـــرفت رخت بگـــــوییـم بگــــویید بگفتم بگو بگویم بگویید بگیرد دی بی بیا بیا مشنو بیابان بیابی بیاموز گفتا بیان بیانی بیت بیخبر بید گفتی بیرحم بیش بیشتر بیشترین بیشمار بیطاقت به بیم بیمار بین بیندیش بینش بینم سر بینی بیچارگـــــی بیکس دد بیکسان بی‌تو بی‌خبر بی‌خبران بی‌معرفت بی‌نوا تأمل تأویل تا تاب تابنده تاختن تاختهای تاریخ تاریک تازیم تامل تجلی تحصیل تحمل تخمی تدبیر ترحم ترک ترکان ترکیب ترین تسلیم تشکیل تشییع تصرف تعصب تعلق تعلقات تغییر تـا تـار تـرک تــــوانـایــــی حافظ ای تـــو تفألی تفاوت تفسیر تفقدی تفکر تقدیر تقوا تقوی تلخ تلخص تلخی تلق تمام تن تناسبات تند تندرستی در تنها تنهایی دل تنهایی دل تنگ تنگت تنگدستی تهوی تو تو گل تو    توأم توان توانایی دایم توانست توانفرسا توانیم که توبه توجه توراست   توست توطئه توکل تکبر وز تکیه تیر تیره تیمور ثاقب ثریا جا جاست جاست در جام جام در جام   جان جانا جانان جانب جانـان جاودانه جای جای دلم جایم جایی جرعه‌ای جز جزء جعد جـان جــان جــز جـــا جـــانان جفا جفای جلایر جلوه جم گر جمال جناب جنازه جنایات جنب جنت جنگ جهان جهد جهـان جو که جوانی جوانی‌ام جودت تا جور جوش جویــم فـــروغ جویم شدم حاجت حادثه حاصل حافظ حافظ از حافظ الا حافظ امشب حافظ اول حافظ ای حافظ این حافظ با حافظ باغبان حافظ بر حافظ بیا حافظ تو حافظ جز حافظ حافظ حافظ خرم حافظ در حافظ درخت حافظ دل حافظ رسید حافظ سحر حافظ سلامی حافظ سیلاب حافظ صلاح حافظ صوفی حافظ عشق حافظ عمری حافظ عیب حافظ فاش حافظ فکر حافظ قسام حافظ لب حافظ ما حافظ ماهی حافظ من حافظ ناگهان حافظ نی حافظ هر حافظ واعظان حافظ چندان حافظ گر حافظ گفتم حافظ گفتی حافظ یاری حافظ ای حافظ شمس حافظ از حافظ برخی حافظ سرود حافظ متی حافظ که حافظ حلقه حافظ، حافظانه حافظیه حال حالات حالت حاکم حبیب حبیبان درج حتی حد حدود حدیث حرام، حرف حرم حروف حریفان حریم حسرتبار حسن حسنت حضــرت حضور حــاصـــل چـــه حــافظ حـــال حـــــرم حق حقـــایق حقیقت حقیقی حلقه حماسی حمایت حمله حوادث حکابت حکمت حکمرانی حکمفرما حکومت حکومتی حکیم حیات حیاتی حیرانند من حیوان خاتم خار خارا آیینه خارم خاری خاص خال خالی خاموشش خامی خاندان خانه خانه‌ی خاک خاکسار خبث خبـــر ختن خجل خجلت خدا خداوندی دعای خدای خدای   خدمت خدمتگارش خراب خراباتی خرابـــــی خرامان خرقه خرم خروشند خروشی خزان خستـــه خسته خشونت خشک خشکی، خصم خضر خط خطا خطاست سخن خطاپوشش خـاطـــر خـــانـــه خـــرابات خـــرامـــــانــــم خـــرقه خــــرابات خــــرمن خــــوان خــــوبان خفت خفت باور خلاف خلع خلــــوتــی خلـــوت خلق خلوت خلوتگه خم خمار خمر خمـــــار خموش خموش رحم خموشـــم خندد خنک خواب خواجه خواجه، خواست خواسته خوان خواند خواند اشهی خواه خواهد خواهــی خواهم خوبان خوبان، خوبانی خوبرویان خوبــت خوبی خود خودرو خودپرستی با خودپرستی عاشق خورد خورشید خوری خوش خوش که خوشا خوشش خون خونریز خونریزی خونفشان خوی خویش خویش خویش باید خویش، خویشتن خیال خیالت خیالی خیر خیزد گفتا خیلی داد داد که دادمش دادند اواخر داده داده‌ای دادی بازم دار دارا خوبان دارالسلام دارد دارد حافظ گفتــم دارد حــدیث دارد خـــداش دارد در دارد گفتا دارد، دارم دارم الا دارم با دارم بـــه دارم حافظ حـالیـــا دارم خـــدا دارم صفــــای دارم هــواداران دارم چــــو دارم گـــرم دارم   دارند جوانان داری داشت داشت سوم داشت پس داشت ما داشت، داشتند داشتیم خود داشتیم شیوه دام دامت دامن دامگه دان دانا داند داند نکــــته‌ها دانستسلطنت دانستم که دانستند دانش دانشمند دانم دانند دانند عاقلان دانی   داور داوری داوری کاین دایره دایه‌ی در درآید ز درآید گفتم درآیــم درآیم درآییم دراز درازدستی درازدستی   درانداختهای دراندازیم اگر دربار دربند درخت درخشید درد درداد درس درساختهای درنگ درون دروَد درویش درویشی درچینـــم بس درک درکش درکش با درکش    درگیـــرد دریا دریابد چراغ دریافت دریای دریغ دست دستم دشت دشمن دشمنان دشمنی دشنام دع دعا دعای دعوت دغا دغل دفن دقت دقیق دل دل، دلان دلبر دلدار دلش دلشادم بنده دلم دلی دلیل دل‌ها مرا دم دم جرس دمی دمیده دنبال دنیا ده دهد دهد آنچه دهد حالیا دهر دهم دهی دو دوام دور دوران دوره دورگردانی دوزخ دوست دوست ایهام دوست قرار دوست کشیده دوست کــــــــه دوستان دوستداران دوستی دوستی حق دوست‌تر دوش دولت دکن دگر دگراست   دگران دی دیار دیار مهربانی دیدار دیده دیده‌ی دیدی دیر دیــدار دیــده دیـــده دیــــدم دیـــوانه دیوان دیوانــه دیوسیرت دیگر دیگری ذوق ذکر را را را به را دل را صبا را صوفی را آسایش را آن را اگر را ای را بده را به را تا را جز را حافظ را حدیث را در را دردا را ده را راز را ز را سرکش را سماع را شکرفروش را عنقا را غرور را غزل را فغان را ما را من را مژه را ندانم را نصیحت را چه را چو را که را تا را خواب را دردا را سماع را کسی را   را    راز رازناک رازی راست راه راهـبــــــر راهــــرو راهه رب رباب ربایی، ربط رحـم رحیمت رخ رخت رخی رساند رستی رستی در رسم رسید رسیدن رسیدن رضا رعایت رعنا رفت رفت با رفت بـا رفتـــه‌ست رفتیم رفیقان رفیق رقص رقم رقیب رقیب این رقیبان ای رمز رنج رند رندان رندان که رندانه رندی رنـــدی رنگ رنگـــینم حافظ دوش رنگی رنگین ره رهبر رهروان رهگذر رو روابط روبه روحی رود روز روزافزون روزه روزگار روزی روزی تا روش روشن روشنایی درودی روضه روی رویت رویم رویم رویکردی رکاب رکن ریا ریاکار، ریاکارانه ریخت ریزد من ریشه ز زاده زار زان زاهد زبان زبانی زخـــم زخم زد زد زد عشق زد عقل زدم زدند آتش زدند حافظ المــــنه زدند کـــــس زدنــد آسمــــان زدنــد جنگ زدنــد شکـــر زدنــد گـــــل زدنـــد ســاکنـــان زده زر زسر زلـــف زلف زلفت زلفش زلیخا زمان زمانه زمانی زمــانـــی زنجیــــــــر زنخدان زندان زنده زندگی زندگی به زندگینامه زنهار بخورد زنی زهره زهی زود زیادی زیاران زیبا زیباست ویژگی زیر زیرک ساحلها رعایت ساحل‌ها همه ساخت ساختامیر سازند سازند بحمد سازگاری ساغر ساغر تفکر ساقی ساقیان سال سالهاست تابش سالوس کجاست سالوس کجاست سالک سایه سایه‌ی سبب سبــو سبکباران ستـــر ستم ستمگر ستودن سجاده سحر سحرخیز که سخت سختی سخـــن سخن سر سراسر سرانجام سرایش سراینده سربلندی سرداد پر سرزمین سرشار سرشت که سرم سرو سرو گر سرگردان سرگردانند   سرگشتگی سست سعادتمند سعدی سعی سـخـــــن ســـاقـی ســـر ســــر ســـوز ســوی سفتی سفر سفله سفید    سقف سلاطین سلامت روزی سلسله سلطان سلطـــان سلیمان سمبول سمبولهای سمبولیسم سمرقند سنت سنن سنگ سنگـــینت سوار سوخته سود سوز سوزیم سوی سپردن سپرده سکـندر سکندر سکه سیاه سیاهت سیاهی سیب سیما سینـــه سینه سیه شاخ شاداب شادان شاعر شاعری شاعریش شاه شاهد شاهی شاهین شاید شب شباب شبـــــی آه شبگیـــر شتاب شجاع شخصی شد شد شهرت شد آب شد دوستی شد شهر شد لعلی شد کس شد   شد، شدم شدم رقیب شدند در شده شدهای قدر شده‌ست شده‌ست زان شراب شرح شرطه شرم شرمزده شروع شرک شعاع شعر شعرها ادبیات شعرهای شعله شـــاداب شـــادان شـــانه شــــد حالیـــا شــــوی در شــوم یعنـــی شما شما ایهام شمار شماست کجا شمر شمرده شمس شمشیر شمع شمع آتش شمـــع شناس شناسان شناسی شنید   شهاب شهر شهرآشوب چنان شهرت شهریاران شهــــره شو شو هر شوخ شود شود، شور شورآفرین شوق شوم شوی شوی تــا شوی حافظ خــــرم شوی دست شوی ما شویم کـــاین شکار شکایت شکر شکرانه شکرخا شکست شکستگانیم شکلش شکن شگفت شیخ شیدا شیدای شیر شیراز شیرازی شیرازی الا شیرین صاحب صافیست صبا صبح صبحدم صبحگاهی صبحگاهی به صبر صبوری صحبت صحیفه صد صراحی صــد صـــلاح شـــرمسار صفا صفای صفحات صلاح صلح صنع صنم صنما صورت صوفی صومعه صید ضایع ضعف ضعیـفـــان ضعیفان طالع طبیبان درمان طرب‌انگیز طرحی طره طریق طریق فرصت طریقت طریقه طعن طــور طلا طلب طلبـــــم طلبم طلبی طمع طنز طنز زبان طنز، طنزآمیز طوطی طوفان طوفانی طول ظاهر ظرافت ظرفیت ظریف ظلم عارف عارف، عارفانه عازم عاشق عاشقان عافیت عاقبت عالم عالمم عالمی عالی عالیترین عبارتند عتاب عجب عجــز عدالت عذار عذر عرضه عرفانی عرفانی، عزت عزم عشرت عشـــق عشـــق هــان عشق عشقم عشوه عصمت عظیمی عفـــاف عقد عقده عقل علاقه علم علما علوم عمر عمر که عمر بیدار عمر   عمرانی عمرش عمرند عمرند ساقی عمیق عمیقی عنان عندلیب عندلیبان یا عهد عهدت عهدیست عهــــد عیار عیب که عیبــــــم عیش عیش پیرانه عین غافل غایب غرق غرور غریب حافظ چو غریب مـن غریب من غریب گفتمــش غریبان آن غریبان مگر غزال غزل غزلسرای غزلسرایی غزلهای غزلی غصه غـــریب گفت غــــزل غـــم غــم غلام غلامی غلط غلطی غم غم یک غمت غنچه‌ی غنی رمز غنیمت غوغاست حافظ غیب غیر غیرتت فارس فارسی فام فتنه فتوا فدای فراق که فراموشش فراهم فراوان فراوانی فرخ فردوس فرزند فرصت فرمائید فرمان فرمایان فرمایی فرود فریاد فریب فسانه فضای فضایی فضل فغــان فـــرزانــــه فلک فوق فکــر فکـــر فیروزه قابل قابلیت قارون قاطعان قافست باده قبله قبله‌ای قتل قدان قدح قدر قدرم قدسم قدش قدما قرآن قرابه قرار قرن قشری قصد قصر قصه‌ی قضا قطره‌ی قلابی عمرتان قلب قلـــم قلـم قلم قهقهه قوام قیامت قیمت لاف لاله لاینفک لب لحظه، لحنها لحنی لذت لزوم لسان لشکر لشکــر لشکـــرشکـــن لطــف لطف لعل لعلت لفظ لله لنا لولیان لیل لیکـــن چه مأمنی مؤسس ما ما بسی ما بـا ما حافظ ای ما ما ما چیسـت ماجراها مادرش مال ماند ماند ماند چنان ماند غنیمتی ماند من ماند چنان ماند چه ماند چو ماند   مانع ماه مبادا مبارز مبارزالدین مبارزه مبارک مباش مبتنی مبین متانت متعالی متعصب متعصبان متفکر، متفکران مجاز مجالس مجبور مجلس محبان محبت محترم محتسب محدودتر) محراب محسوب محـــرم محفل‌ها حضوری محل محلی محمد محمل‌ها به محمود مخاطبانش مخالفان مخالفت مختلف مخمور مخور رسید مخور کلبه مدار مدارا در مدارا همه مدایحی مدت مدد مددی مدرسه مدعی مذهب مذهبی مراد مرادهای مراعات مران مرتبه مردان مردم مرده مرغ مرنج فکر مرو مروت مرید مریدان مس مسافرت مست مست تکیه مستعجل مستغنی مستور مستی مستی کاین مستی تا مستی صوفی مستی وان مسجد مسلمانان مسکـــــین مسکین مسیحا مشاجره مشاطه‌وار مشخص مشغول مشهور مشو مشوش چراگاهی مشکل‌ها به مشکینش مصادف مصلا مصلحت مصلی مضمون، مطرب مظفر معامله معترض معدود معذور معرفت معـــذورم معقول معما معنای معنایی مغان مغانم با مـا عقل مـاه مـستانــه مــا مـــا مـــا تیـر مـــا در مـــصلحـــت مــــا مــــرا مــــــا روی مـــــــــرا مــــن مـــلامـــت مـــن مـــوی مـــی مـــی‌بـیـنـــم که مــیکـــــده مـلایـــک مـیخــــانـــه کـــه مفاهیم مقام مقامی مقصود مقیم مل ملازمان ملت ملقب ملک ملکـــوت بــا ممدوحان ممکن من مناره مناسب مناطقی منال مرغ منبر مند منزل منزل چون منزل‌ها شب منشین منطقه منظور منعم منـــزل منیر مه مهر مهربانان مهرورزان مهم مهمان مهمترین مواجه موارد مواضع موثر موج موجود مورد موضوع موعــــد موعود موعود، انتظار موم مونس موی مژده مکـــتب مکــــن مکن مکن‌ای مگر مگـــذر مگو مگوی مگویید مگیر مگیر صوفی مگیر   می میان میخانه میدان میرو میرود میروند میزیست میشنیدی میـخــــانـــه میل میندیش کز میکده میکـــده میکنند میکنند مشکلی میکنند چون میکنند گوییا میگفتم میگویم می‌آراست دستارچه‌ای می‌آید می‌آید پیوسته می‌آید   می‌بینم می‌خوانند می‌دارد می‌دانی می‌رود می‌زند می‌زیبد می‌لرز می‌ماند می‌گوید نااهلان ناب ناتمام ناتوانی نارضایتی ناشی نافع نافه‌ای نام نامحرم نامزد نامی نامیده نان ناولها که ناپایداری ناپسند ناگفته نباشـــی نبرد نبـرد نبود نبود ورنه نتـوانســت نتوان نثار نخواست نخواهد نخواهند نخواهی نداد ندادند گر نداده ندارد ندارم ندانست تو ندیدم ندیم تا نرفت آفرین نرگس نزد نسبت نسترن نســـرین نسیم نسیمی نشان نشد نشناختهای نشنید نشود نشیـــن نشینی نشینی یک نصیبان حافظ نظام نظر نظر به نظربازی نظم نغمه نــدیدند نـــدانــــم نفرین نفسی نقاب تـا نقد نقش نقطه نمادها نماند نماند آدم نمایاند، نمــــی‌مــاند دریـــــــاب نمود نمودم نمودی دل نمیبینیم نمیدارند نمیماند   نمیپرستی سلطان نمیگوید نمی‌پسندی نمی‌کنی ننهــاده ننوشی ننگ نه نه که نهاد نهاد مرگ نهار نهانی نه‌ای نو نوبه نور نوش نوشت من نوشتم نوشش نوشیدن نوشیدیم اگر نپرداختهای نپوشید نچیدی نکته نکته‌ات نکردند نکند نکنی نکو نگارا دل نگذارد نگرد نگشاید نگشتی نگشــاد نگشود نگـــــــه نگـــــــوییم با نگــــــه نگـــفتیم نگــه نگــویم نگیرند نیازهای نیامد نیانجامید نیز نیست نیست ایهام نیست در نیست سهی نیست یک نیست آن نیست حافظ هـــر نیست هر نیست یا نیستی نیسـت نیش نیـاز نیــــاز نیمه نیک نیکم نیکوکار ها های هایل هایل کجا هایی هبوا هجر هجران هر هرمز هزار هست هست که هستند فقیه هستی هستی دوش هستی گر هشیـــار هـــزاران هـــــواداری هـــم هــم هفتاد هق هم همان همت همتش همدم همدمان همدمی‌اش همزمان همــــه همـــه همنفسی همه همواره همچو همچون همی همیشه همی‌خواهی همی‌دار همی‌روی همی‌کنم هند هندوستان هندویش هنر هنرمندی هنری هنگام هواداری هوایی هوس هیـــچ هیچ هیچش و واثق وادی والایی واگذارند وجود وجودند وجودی وجوه وحشت وحشی وحیاء) ورطه وش وصال وصال خود وصالم وصل وضع وظیفه وعظ وفا وقت وقــت وقــــت ولادت ولی ولی عشق وه وی ویران ویرانه‌ی ویــــران وی‌ام پادشاه پادشاهان پادشاهی پادشه پارسا پارسایان بدان پارسایی نمیبینم پارسی پاک پاکدامن پاکدلی پاکیزه پای پای تا پایتخت پایداری پدر پذیرد پذیرفت پر پرتو پرداخت پرداخته پردازی پرده پرده‌دار پرس کاین پرسشی پرفتنه پرموج پرهیز پرهیز ای پروانه که پرور پروردی پرگار پری پریشان پریشانی پس پس بیا پستی خار پسر پسران پـر پـری پـــــروانه پــــی پـــی پناهم مگر پنج پنجه پند پنداشتیم تا پنهان پویا پویایی پی پیاله پیام پیدا پیر پیرایه‌ی پیش پیش آتش پیشکشش پیــــر پیــــش پیـــــر پیما پیمان پیمان دل پیمانه پیمانه‌ی پیمایی به پیمـــانــه پیوندی   چاره چالاکی چاه چرا چرا تفقدی چراغ چرخ چستی تا چشـــم چشم چشمت چـاره چــــو چـــو چــه چمن چنان چنانچه چند چندین چنــــد چنیـــن چنین چنینم چه چه حافظا چه زلف چه شاه چه مست چه نه چه    چهره چو چون چون روی چوگان چکید چگــــل چگل چیره چیز چیست کاخر کار کار کار کارت کارش دلربایی کارم کارهای کارگاه کاری کازرون کاسا کاش کاشتیم گفت کافران کافریست راهرو کافریست راهرو کام کامی کان کاین کبود ز کبک کتابم کجا کجا کجا ببین کجا بشد کجا دلم کجا ز کجا قرار کجا مبین کجا چه کجا چو کجا ببین کجا دلم کجا چه کجا   کجاست کجاست خون کجاست شب کجاست منزل کجاست؟ من کجایی مرا کجایی   کحل کدام کرامت کرد کرد کرد اول، کرد دوران کرد شب کرد گفتا کرد؛ کردم کردن کردند کرده کردی کردی از کردی    کردیم کرشمه کز کس کسب کسی کسی‌ کش کشت گفتا کشت   کشتی کشدم کشم کشی کشید کـرد زان کــجاست هـــــر کــشف کــشید قــرعــــه کـــار کـــجا کـــجاست آن کـــجاست حافظ بشنو کـــجاییـــم کـــردم کـــش کــــار کــــام کــــجاست هــر کــــس کـــــز کـــــــه کــــــه کـــــناره کـــــه کـــــی کــــن کــــه کـــمین کـــن کـــنان کـــند کـــنی آخــرالامـــر کـــه کــن کــنی حافظ راهیست کــه کــوزه کــیســت کــــه کـن کـویش کف کفایت کفر کفروی کلمه کلی کلید کم کمتر کمین کمینگه کن کنار کنایه کند کند راستی کند؛ کنعان کنــــی تکیــــه کنـــی گـــــر کنم کنچه کنی خـــون کنید ز که کو کوتاه کوته کودکی کوش کوشید حافظ کوشیده کوه کوی کی کیفر کیمیای گاه گدا گدایان گذاشتند گذر گذراند گر گرت گرد گرداب گردابی گردش گردون گرفت گرفتار گروهی گرچه گرگ گریان گریبان گزندگی گسترش گشای گشاید   گشت گشتنقل گشته گـــر گـــران گـــردون گــــر گــــریان گـــــردند گــــــزاف مگر گــــل گــــلزار گــــم گــــیرم گـــل گـفت گفت گفت غم گفتا گفتم گفتن گفته گفتی گل گل که گل از گل   گل، گلستان گلشن گلگشت گلی گم گمار گمراه گناه گنج گه گو گواهی گوش گوشزد گوشش گون گوناگون گوناگونی گونه گوی گوید که گویم جواب گویم لحن گویند گیتی گیتی گر گیر گیرد، گیری یا یابند حافظ یاد یار یار خانه یارا در یاران یارد یارش گل یاری یافت یافت دوره یافت کنار یافتن یافتنقل یافته یافتو یزد یعنی یغما یمن یوسف یک یکدیگر

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “حافظ”

    دیدگاه ها بسته شده اند.