شعرهای عاشقانه سهراب سپهری

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 500 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعرهای عاشقانه سهراب سپهری
  •  

    شعرهای عاشقانه سهراب سپهری

    شعرهای عاشقانه سهراب سپهری

     

    دروگران پگاه

    پنجره را به پهنای جهان می گشایم:
    جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
    نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست
    تو نیستی ، و تپیدن گردابی است
    تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست
    می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ، راز از هستی می پرد
    می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند
    چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد
    سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود
    می گذری ، و آیینه نفس می کشد
    جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم به راه تو نیست
    پگاه ، دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.


     

    شب هم آهنگی

    لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
    پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده
    انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
    به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
    بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست
    دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید
    لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد
    می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند
    بیا با جاده ی پیوستگی برویم
    خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
    چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد
    لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است
    در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد
    باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد
    جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود.

     


     

    آوای گیاه

    از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم
    بی پروا بودم :  دریچه ام را به سنگ گشودم
    مغاک چنبش را زیستم
    هوشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
    من تو را زیستم ، شبتاب دوردست!
    رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند
    بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
    و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
    و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید
    و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب
    و از سفر آفتاب ، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
    سایه تر شده ام
    و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
    شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود
    صبح از سفال آسمان می تراود
    و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

     


     

    پرچین راز

    بیراهه رفتی ، برده ی گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحرا.
    در باغ ناتمام تو ، ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه ی هولی می درخشید.
    در دامنه ی لالایی ، به چشمه ی وحشت می رفتی ، بازوانت دو سا حل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود
    فریب را خندیده ای ، نه لبخند را ، ناشناسی را زیسته ای ، نه زیست را
    و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم
    در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر سکت آیینه ، درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن؟
    ورطه ی عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ،گریستی
    همیشه ـ بهار غم را آب دادی ،
    فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ، بر تب شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز
    و چه از این گویاتر ، خوشه شک پروردی
    و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی
    و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود ، دری به فرود ، روزنه ای به اوج
    گریستی ، ( من ) بی خبر ، بر هر جهش ، در هر آمد ، هر رفت
    وای ( من ) کودک تو ، در شب صخره ها ، از گود نیلی بالا چه می خواست؟
    چشم انداز حیرت شده بود ، پهنه ی انتظار ، ربوده ی راز ، گرفته ی نور
    و تو تنها ترین ( من ) بودی
    و تو نزدیک ترین ( من ) بودی
    و تو رساترین ( من ) بودی ، ای ( من ) سحرگاهی ، پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سر انگیز.

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعرهای عاشقانه سهراب سپهری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.

    }