اشعار فاضل نظری

اشعار فاضل نظری

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • اشعار فاضل نظری
  •  

    اشعار فاضل نظری

    اشعار فاضل نظری

     

    بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
    آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

    مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
    در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
    بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

    بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

    باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
    وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
    شعر از  فاضل نظری


    به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
    که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

    لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
    هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

    با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
    هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

    هر کسی در دل من جای خودش را دارد
    جانشین تو در این سینه خداوند نشد

    خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
    عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
    شعر از :آقای فاضل نظری


    بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
    گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

    باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
    پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

    گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
    صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

    شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
    تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

    کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
    قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
    شعر از:آقای فاضل نظری


    در گذر از عاشقان رسید به فالم
    دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

    روز ازل هم گریست آن ملک مست
    نامه تقدیر را که بست به بالم

    مثل اناری که از درخت بیفتد
    در هیجان رسیدن به کمالم

    هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
    منتظر یک اشاره است سفالم

    بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
    کاش به سویش نرفته بود غزالم

    هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
    در جگرم آتش است از که بنالم

     

    کلمات کلیدی : آب در آبشاری آتش آسمان آقای آن آیینه از از  ازآقای ازل است است مثل اشاره اشعار افتاده ام صبر اناری ای این اینجا با بار باز بالم باید بخواهم برق بروید بست بشکند بشکند شعر بشکند گل بعد بنالم بند به بود بگذار بگویند بی بیشه بیفتد در بیقراری بیم تا تاب ترک تقدیر تلخ تنم تنگ تنگم تو توام ثانیه جا جای جواب جگر جگرم جگرگوشه حافظی حالم حوصله خدا خداوند خواستند خواند خودش خون دارد بال دارد جانشین داشت در درخت دل دلم دو دوری را رخ رد رسد قیمت رسید رسیدن رفتی روز روزگاری روزی روی رویدچه رگ ریختن زدن زلزله زلفت زیر ساعت سرخ سرخت سفالم سنگ سنگی سوگند سویش سینه شاخساری شاعرها عاقبت شانه شبی شد در شد منتظر شدن شرزه شرم شهر هیچ شهری شکست پیش شیران طعم عادت عاشقان عکس غباری غزالم غم غنچه فاصله فاضل فالم دست فرقی فرو قرار قفس قلب قلم لب لبهای لبهایم هر لحضه مانند مثل مخواه تخته مرا مزاری مسئله مست نامه ملک ممنوع من مهتاب می میوه ندارد نرفته نشد نشد که نظری نظری نمی نوشتندنشد شعر نگاهی هاست هاست آه هاست شعر های هایم هر هستی هم همه هیجان هیچ و وبین وتو ودر ودلم وعشق وسکوت وقتی ولی وگشتم پای پر پرسمت پس چراغی چشمش کاش چلچله چه کاروان کرد کس کسی کم کمالم کند که گذر گر گریست گریه گسل گشتم گل گله یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “اشعار فاضل نظری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.