اشعار فروغ فرخزاد

اشعار فروغ فرخزاد

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • اشعار فروغ فرخزاد
  •  

    اشعار فروغ فرخزاد

    اشعار فروغ فرخزاد

     

    صدایی در شب

    نیمه شب در دل دهلیز خموش

    ضربه پایی افکند طنین

    دل من چون دل گلهای بهار

    پر شدم از شبنم لرزان یقین

    گفتم این اوست که باز آمده

    جستم از جا و در آیینه گیج

    بر خود افکندم با شوق نگاه

    آه لرزید لبانم از عشق

    تار شد چهره آیینه ز آه

    شاید او وهمی را می نگریست

    گیسویم در هم و لبهایم خشک

    شانه ام عریان در جامه خواب

    لیک در ظلمت دهلیز خموش

    رهگذر هر دم می کرد شتاب

    نفسم نا گه در سینه گرفت

    گویی از پنجره ها روح نسیم

    دید اندوه من تنها را

    ریخت بر گیسوی آشفته من

    عطر سوزان اقاقی ها را

    تند و بیتاب دویدم سوی در

    ضربه پاها در سینه من

    چون طنین نی در سینه دشت

    لیک در ظلمت دهلیز خموش

    ضربه پاها لغزید و گذشت

    باد آواز حزینی سر کرد


    اندوه

    کارون چو گیسوان پریشان دختری

    بر شانه های لخت زمین تاب می خورد

    خورشید رفته است و نفس های داغ شب

    بر سینه های پر تپش آب می خورد

    دور از نگاه خیره من ساحل جنوب

    افتاد مست عشق در آغوش نور ماه

    شب با هزار چشم درخشان و پر زخون

    سر می کشد به بستر عشاق بی گناه

    نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس

    هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد

    مهتاب می دود که ببیند در این میان

    مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد

    بر آبهای ساحل شط سایه های نخل

    می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب

    آوای گنگ همهمه قورباغه ها

    پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب

    در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است

    رویای دور دست تو نزدیک می شود

    بوی تو موج می زند آنجا بروی آب

    چشم تو می درخشد و تاریک می شود

    بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق

    بشکست و شد به دست تو زندان عشق من

    در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار

    ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

     

    کلمات کلیدی : آب آب آبهای آشفته آغوش آمده آن آنجا آه آه آواز آوای آیینه از است است اشتیاق اشعار افتاد افکند افکندم اقاقی ام امید اندوه اندوه او اوست ای این با باد باز ببیند بر بروی بستر بشکست به بهار بوی بی بیتاب بیچاره تاب تار تاریک تند تنها تو تپش تیره جا جامه جذبه جستم جنوب حاصل حزینی خامش خشک خفته خموش خواب خود خورد خورشید خویش خیره داغ دختری در در درخشان درخشد دست دشت دل دم دهلیز دود دور دویدم دیار دید را را راز رفته رفتی رهگذر روح رویای ریخت ز زخون زمین زند زندان زیبایی ساحل سایه سر سوزان سوی سکوت سینه شاخه شانه شاید شب شب شبنم شتاب شد شدم شط شود شوق شکسته صدایی ضجه ضربه طنین طنین طوفان ظلمت عریان عشاق عشق عشق عطر عمق فرخزاد فروغ قورباغه لبانم لبهایم لخت لرزان لرزد لرزید لغزید لیک ماه مرغ مرغک مست من من مهتاب موج می میان میان نا ناشناس نخل نزدیک نسیم نسیم نفس نفسم نور نگاه نگاه نگریست نی نیزار نیمه ها ها های هر هزار هم همه همهمه هوسباز و وحشت وهمی پاها پایی پر پریشان پنجره پنجه پیچیده چشم چه چهره چو چون کارون کرد کرد کشد کشد که گذشت گرفت گفتم گلهای گناه گنگ گه گویی گیج گیسوان گیسوی گیسویم یقین یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “اشعار فروغ فرخزاد”

    دیدگاه ها بسته شده اند.