اشعار نزار قبانی

اشعار نزار قبانی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • اشعار نزار قبانی
  •  

    اشعار نزار قبانی

    اشعار نزار قبانی

     

    شعر را با تو قسمت می کنم
    شعر را با تو قسمت می کنم
    همان سان که روزنامه ی بامدادی را
    و فنجان قهوه را
    و قطعه ی کرواسان را
    کلام را با تو دو نیم می کنم…
    بوسه را دو نیم می کنم…
    و عمر را دو نیم می کنم…
    و در شب های شعرم احساس می کنم
    که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید…
    “نزار قبانی”


    دوستم داشته‌ باش…
    دوستم داشته‌ باش… و نپرس چگونه
    و در شرم درنگ نکن
    و تن به ترس نده
    بی‌شِکوه دوستم داشته‌باش
    نیام گلایه‌ دارد که به پیشوازِ شمشیر می‌رود؟
    دریا و بندرم باش
    وطنم وَ تبعیدگاهم
    آرامش و توفانم باش
    نرمی و تُندی‌ام…‌
    دوستم داشته‌باش… به هزاران هزار شیوه
    و چون تابستان مکرر نشو
    بیزارم از تابستان
    دوستم داشته باش… و بگو
    که نمی‌خواهم بی‌صدا دوستم داشته باشی
    و آری به عشق را
    در گوری از سکوت نمی‌خواهم
    دوستم داشته‌باش… دور از سرزمین ظلم و سرکوب
    دور از شهرِ سرشار از مرگ‌مان
    دور از تعصب‌ها
    دور از قیدوبندهاش
    دوستم داشته‌باش… دور از شهرمان
    که عشق به آن پا نمی‌گذارد
    و خدا به آن نمی‌آید.
    “نزار قبانی”


    در بندر آبی چشمانت
    در بندر آبی چشمانت
    باران رنگ های آهنگین دارد
    خورشید و بادبان های خیره کننده
    سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند.
    در بندر آبی چشمانت
    پنجره ای گشوده به دریا
    و پرنده هایی در دوردست
    به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.
    در بندر آبی چشمانت
    برف در تابستان می آید.
    کشتی هایی با بار فیروزه
    که دریا را در خود غرقه می سازند
    بی آنکه خود غرق شوند.
    در بندر آبی چشمانت
    بر صخره های پراکنده می دوم چون کودکی
    عطر دریا را به درون می کشم
    و خسته باز می گردم چون پرنده ای.
    در بندر آبی چشمانت
    سنگ ها آواز شبانه می خوانند
    در کتاب بسته ی چشمانت
    چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟
    ای کاش ، ای کاش دریانوردی بودم
    ای کاش قایقی داشتم
    تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت
    بادبان بر افرازم.
    “نزار قبانی”

     

    کلمات کلیدی : ، آبی آری آن آنکه آهنگین آواز آوایم آید نزار آید کشتی احساس از است؟ ای اشعار افرازم نزار ای ای در با بادبان بار باز باش نرمی باش وطنم باشی و باش… باش… دوستم بامدادی بر بسته بندر بندرم به بودم ای بگو که بی بیرون بی‌صدا تابستان تابستان دوستم تبعیدگاهم آرامش ترس تصویر تعصب‌ها دور تن تو توفانم تُندی‌ام…‌ دوستم جستجوی خدا خسته خوانند در خود خیره دارد دارد خورشید داشتم تا داشته داشته‌ داشته‌باش نیام داشته‌باش… در درنگ درون دریا دریا و دریانوردی دنیا دو دور دوردست به دوستم دوم را را در را و را کلام رنگ روزنامه سازند بی سان سرزمین سرشار سرکوب دور سکوت شامگاه شب شبانه شرم شعر شعرم شمشیر شهرمان که شهرِ شوند در شیوه و صخره ظلم عشق عمر غرق غرقه فنجان فیروزه که قایقی قبانی قبانی قبانی قسمت قطعه قهوه قیدوبندهاش دوستم لبان مرگ‌مان دور مکرر می میان می‌رود؟ دریا نده بی‌شِکوه نزار نشو بیزارم نمی‌آید نزار نمی‌خواهم نمی‌خواهم دوستم نمی‌گذارد و نهایت نپرس نکن و نیامده در نیم ها های هایی هر هزار هزاران و وَ پا پراکنده پرنده پنهان پیشوازِ چشمانت بادبان چشمانت باران چشمانت بر چشمانت برف چشمانت در چشمانت سنگ چشمانت پنجره چشمانت چه چون چگونه و کاش کتاب کرده کرواسان کسی کشم و کنم بوسه کنم شعر کنم همان کنم و کنم که کنند در کننده سفر که کودکی عطر گردم گشوده گلایه‌ گوری ی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “اشعار نزار قبانی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.