اشعار پروین اعتصامی

اشعار پروین اعتصامی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • اشعار پروین اعتصامی
  •  

    اشعار پروین اعتصامی

    اشعار پروین اعتصامی

     

    صاف و درد

    غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
    که ز ایام، دلت زود آزرد
    آب، افزون و بزرگست فضا
    ز چه رو، کاستی و گشتی خرد
    زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
    نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
    گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
    نه چنانست که دانند سترد
    دی، می هستی ما صافی بود
    صاف خوردیم و رسیدیم به درد
    خیره نگرفت جهان، رونق من
    بگرفتش ز من و بر تو سپرد
    تا کند جای برای تو فراخ
    باغبان فلکم سخت فشرد
    چه توان گفت به یغماگر دهر
    چه توان کرد، چو میباید مرد
    تو بباغ آمدی و ما رفتیم
    آنکه آورد ترا، ما را برد
    اندرین دفتر پیروزه، سپهر
    آنچه را ما نشمردیم، شمرد
    غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
    چه خبر داشت که خواهد پژمرد
    ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
    همه کس، باده ازین ساغر خورد

    پروین اعتصامی

    شرط نیکنامی

    نیکنامی نباشد، از ره عجب
    خنگ آز و هوس همی راندن
    روز دعوی، چو طبل بانگ زدن
    وقت کوشش، ز کار واماندن
    خستگان را ز طعنه، جان خستن
    دل خلق خدای رنجاندن
    خود سلیمان شدن به ثروت و جاه
    دیگران را ز دیو ترساندن
    با درافتادگان، ستم کردن
    زهر را جای شهد نوشاندن
    اندر امید خوشهٔ هوسی
    هر کجا خرمنی است، سوزاندن
    گمرهان را رفیق ره بودن
    سر ز فرمان عقل پیچاندن
    عیب پنهان دیگران گفتن
    عیب پیدای خویش پوشاندن
    بهر یک مشت آرد، بر سر خلق
    آسیا چون زمانه گرداندن
    گویمت شرط نیکنامی چیست
    زانکه این نکته بایدت خواندن
    خاری از پای عاجزی کندن
    گردی از دامنی بیفشاندن

    پروین اعتصامی

     

    کلمات کلیدی : آئینهٔ آب آرد، آز آزرد آب، آمدی آورد از ازین است، اشعار اعتصامی اعتصامی اعتصامی افزون امید ایام، این باده بانگ بایدت بباغ بر برای برد اندرین بزرگست به بود صاف بودن سر بیفشاندن تا ترا، ترساندن با تو توان ثروت جان جاه دیگران جای جز جهان، خبر خدای خرد زینهمه خرمنی خستن دل خلق خلق آسیا خواندن خاری خواهد خورد خوردیم خوشهٔ خویش داشت دامنی دانند در درافتادگان، درد درد خیره دعوی، دفتر دلت دهر چه دهر، دید دیو دیگران را راندن روز رسیدیم رفتیم آنکه رفیق رنجاندن خود ره رو، رونق ز زدن وقت زمانه زنگی زود ساغر سبزه سترد دی، ستم سخت سر سلیمان سوزاندن گمرهان سپرد تا سپهر آنچه شدن شرط شمرد غنچه، شهد شکست شکفت چه صاف صافی طبل طعنه، عاجزی عجب خنگ عقل غنچه‌ای فتاد فراخ باغبان فرمان فسرد گفت، فشرد چه فضا ز فلکم قضاست همه ما ماست نه مرد تو مشت من من بگرفتش می میباید میکدهٔ نباشد، نشمردیم، نه نوشاندن اندر نکته نگرفت نیکنامی نیکنامی هستی همی هوا هوس هوسی هر و واماندن خستگان پای پروین پنهان پوشاندن بهر پژمرد ساقی پژمرده پیدای پیروزه، پیچاندن عیب چنانست چه چو چون چیست زانکه کار کاستی کجا کرد، کردن زهر کس، کسی نه کند کندن گردی که کوشش، گرداندن گویمت گشتی گفت گفتن عیب گل، گلی که یغماگر یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “اشعار پروین اعتصامی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.