مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • مهدی اخوان ثالث
  •  

    مهدی اخوان ثالث

    مهدی اخوان ثالث

     

    مهدی اخوان ثالث ( م – امید ) در سال 1307 هجری شمسی در مشهد قدم به عرصهء هستی نهاد. نام پدرش، علی و نام مادرش مریم بود. پدر ِ مهدی از مردم یزد بود که در جوانی به مشهد مهاجرت کرده و در این شهر سکونت اختیار نموده و ازدواج کرده بود. وی به شغل داروهای گیاهی و سنتی مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با یک چشم واردِ این جهان شد اما پس از مدتی چشمِ دیگر او به‌روی عالم و آدم باز شد، خود در این باره می گوید: « پدر من عطار – طبیب بود و مادر هم کارش خانه‌داری و بعدها هم دعاگویی و نماز و طاعت و زیارت امام رضا و از این قبیل. بعد از مدتی با درمان‌های پدر و دعاهای مادر ونذر و نیازهایش آن چشم دیگر را هم به دنیا گشودم. خدا به من رحم کرد و الا حالا دنیا را با یک چشم می‌دیدم. اما حالا با دو چشم می بینم.»

    مهدی اخوان ثالث تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان رسانید و فارغ التحصیل هنرستان صنعتی شد. گرایش به هنر موسیقی، قسمتی از فعالیت‌های دوران کودکی مهدی اخوان ثالث را تشکیل می‌داد او می‌گوید : « مشکلی که من داشتم در ابتدای کار پیش از کار شعر، پدرم مردی بود ـ یادش برایم گرامی ـ که به قول معروف قدما روی خوش به بچه نمی‌خواست نشان بدهد، به پسرش به فرزندش یعنی اخم‌ها در هم کشیده و از این قبیل و من مانده بودم چه کنم، پیش از شعر، من با موسیقی سرو کار پیدا کرده بودم، پیش استاد سلیمان روح افزا می‌رفتم و همچنین پسرش ساز می‌زدم، تار … من نمی‌گذاشتم پدر بفهمد که من با ساز سر و کار دارم، چون می‌دانستم تعصبش را. برادرش را وادار کرد که تار را دور بیندازد و کار نکند و اینها، تار برادرش را که عموی من باشد، من گرفتم و خلاصه اینها. »
    بدین ترتیب کودکیِ وی با هنر شعر و موسیقی درهم آمیخت هرچند پدرش معتقد بود که «صدای تار همان صدای شیطان است» و او را از نزدیک شدن به موسیقی باز می‌داشت، او در این‌باره می‌گوید : « [پدرم] گفت: باباجان این کار را دیگه نکن. گفتم چه کاری؟ گفت همونی که گفتم. خوب البته فهمیدم چی می‌گه. بعد گفتم چرا آخه باباجان، مثلاً به چه دلیل؟ گفت که دلیلش رو می‌خوای؟ گفتم: بله. گفت: این نکبت داره، صدای شیطان‎ِ … و از این حرف هایی که می شد نصیحت کرد …

    از استادانِ دوران کودکی مهدی اخوان ثالث در زمینه موسیقی، سلیمان روح افزا یکی از نوازندگان تار بود. در شعر و شاعری نیز این حرکت در منزل مهیا گردید؛ پدرش از آنجاییکه به شعر علاقه داشت انگیزهء لازم را در مهدی بوجود آورد، و در این مسیر معلمش پرویز کاویان جهرمی نیز از او حمایت نمود. چیزی نگذشت سر از «انجمن ادبی خراسان» درآورد و با بزرگان شعر آن روزگار از نزدیک آشنا شد. از استادانی که او در این انجمن با آنها آشنا شد استاد نصرت (منشی باشی) شاعر خراسانی بود که اخوان ثالث درباره او چنین تعریف می کند: « در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم ( سال های 23- 24 ) به یک انجمن ادبی دعوت شدم که استاد کهنسالی به نام نصرت منشی باشی در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا می‌شنید می‌پرسید تخلصتان چیست؟ او واجب می‌دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم، سرانجام خودش نام امید را به عنوان تخلص بر من نهاد … ».

    مهدی اخوان ثالث در سرودن شعر به سبک کلاسیک در قصیده سرایی (به شیوه اساتید کهن خراسان و خاصه منوچهری) و غزلسرایی (ارغنون از جمله فعالیت‌های این دوره اوست) و نیز به سبک نو (به شیوه نیما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمایی کرد.

    اخوان در سال 1329 با ایران (خدیجه) اخوان ثالث، دختر عمویش ازدواج نمود. حاصل این ازدواج سه دختر به نام های لاله، لولی، تنسگل و سه پسر به نام های توس، زردشت و مزدک علی می‌باشد. از حوادث دلخراش دوره زندگی اخوان می‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وی هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت کرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء کرج غرق گردید، این دو واقعه ضربهء سختی بر او وارد کرد. از دیگر رویدادهای زندگی مهدی اخوان ثالث، حوادث پیش از انقلاب و قرارگرفتن وی در صفِ مخالفین رژیم بود. پس از کودتای 28 مرداد سال 32، ایران چهرهء دیگری به‌خود گرفت و نظام سیاسی-فرهنگی جامعهء آن‌زمان به‌کلی دگرگون شد. اخوان نیز مانند بسیاری از اهل قلم، دستگیر و روانهء زندان شد. او در این زمان از امضای تعهدنامه جهت آزادی از زندان امتناع کرد و ناگزیر چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر یا اسکندر» لحظه‌ای تصور می‌کند که مادرش به دیدار او می‌رود و از او می‌خواهد که با امضای تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمی‌پذیرد :

    «… باز می‌بینم که پشت میله‌ها مادرم استاده با چشمان تر
    ناله‌اش گم گشته در فریادها گویی از خود پرسد «آیا نیست کر؟»

    آخر انگشتی کند چون خامه‌ای دست دیگر را بسان نامه‌ای گوید:

    «بنویس و راحت شو …»
    به رمز «تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای»
    من سری بالا زنم چون ماکیان
    از پس ِ نوشیدن هر جرعه آب
    مادرم جنباند از افسوس سر
    هرچه آن گوید این بیند جواب»

     

    زندگینامه مهدی اخوان ثالث

     

    زندگینامه مهدی اخوان ثالث

     

    پس از آزاد شدن از زندان، اخوان ثالث تا آخر عمر دیگر هیچ‌گاه برای حزب و دسته‌ای خاص فعالیت نکرد و در واقع از کارهای روزمرهء سیاسی کناره‌گیری کرد و برای امرار معاش به روزنامهء «ایران ما» پیوست. اما طولی نکشید که در سال 1344 برای دومین بار راهی زندان شد؛ اما این بار اتهام او سیاسی نبود، اگرچه اشعارش در این زمان حکایت از مردمی‌است که زیر فشار قدرت حاکمه قرار داشتند و او راوی قصه‌های آنان بود، اما قصه‌ای به نام «قصهء قصاب کش» یا «قصاب جماعت حاکم و م. امید جماعت محکوم» باعث شد مردی از او شکایت نماید؛ ابراهیم گلستان از دوستان مهدی اخوان چنین تعریف می‌کند :

    « … مردی به دادگستری از دست او شکایت برد ـ دست؟ ـ و چرخ دادگستری آهسته به راه افتاد تا اینکه با تمامی کوشش‌ها که این شکایت را بمالانند کار ِ محاکمه آخر شروع شد. در دادگاه شاعر به جای یک اِنکار – کاری که آسان میسر بود چون ابراز جرم در این جور موردها کمتر در دادگاه‌ها نشان‌دادنی هستند – بعد از صرف مقدماتِ مبسوطی، اهورایش بیامرزاد و زردشتش ببخشاید، برخاست حمله برد بر محدویت‌های ضد نفس و آزادی، و همچنین بر انواع مالکیت‌ها – چیزهایی که حرفه و درآمد قاضی ها، موجودیت قضاوت و قانون و دادگاه یکسر، مطلقا به آنها بستگی دارد، قاضی اول کوشیده بود که جدی نگیرد و از خر ِ شیطان او را بیاورد پایین، اما همان مقدمات صبحگاهی مبسوط کار خود را کرد، شاعر را وادار کرد، دور بردارد، و دور هم برداشت تا حدی که قاضی عاجز شد. او را محکوم کرد به زندان به‌حداقل ِ ممکن زندان. هرچند مفهوم زندان حداقل برنمی دارد، قاضی در دست قانون بود.»

    از آنجایی که دوست نداشت تا برای هیچ و پوچ زندگی خود را در پشت میله‌ها سپری نماید، خود را از نظرها پنهان کرد. با این اتفاق ماندنِ او در رادیو نیز میسر نبود، زیرا از نظر قانونی این امر با کار دولتی مغایرت داشت، از این رو تا مدت‌ها با نام همسرش برای رادیو نویسندگی می‌کرد. اما در تابستان 1344 تحملش تمام شد و خود را به زندان قصر معرفی کرد. زندانی شدن اخوان دردسرهای زیادی برای او ایجاد نمود و خانواده‌اش را در تنگنای مادی قرار داد.

    مهدی اخوان ثالث در روز یکشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات گفت و پیکرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسی در باغ توس به خاک سپردند.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    مشاغل و سمتهای اداری

    اخوان ثالث در سال 1327 ساکن تهران شد و به خدمت آموزش و پرورش درآمد و به دبیری پرداخت و پس از چندی به سمت مامور در وزارت اطلاعات مشغول همکاری شد و وظیفه‌اش نظارت بر برنامه‌های ادبی بود. وی همچنین به کار صدا برگردانی (دوبله) فیلم‌های مستند در استودیو «گلستان» نیز پرداخت. بنا به قول گلستان در مدت سه – چهار سال روی صداگذاری نزدیک به سیصد فیلم مستند نظارت کرد. به جز آن هم به متن ترجمه‌ها و روانی گفتارها رسیدگی می‌کرد، هم بر نوار اصلی و برگردان به نسخه‌های فیلم. پس از آنکه کارگاه فیلم گلستان تعطیل شد، ایرج گرگین رییس برنامهء دوم رادیو از اخوان دعوت کرد تا مسئوولیت مستقیم برنامه‌های ادبی را برعهده گیرد. با توجه به آنکه تجربهء لازم را برای این‌کار نداشت، اما با موفقیت برنامه‌ها را اداره کرد. او می‌گوید:«من آن وقت هفته‌ای چهار برنامه داشتم، یک برنامهء ادبی داشتم، یک برنامهء کتاب داشتم، در میزگردهایی هم که راجع به این جور مسایل بود شرکت می‌کردم.»

    در سال 1348 از اخوان برای کار تلویزیون آبادان دعوت به عمل آمد. او تا سال 1353 برای تلویزیون آبادان برنامه‌سازی نمود، اما حادثهء مرگ دخترش لاله، او را مجبور کرد به تهران بازگردد و از همکاری با تلویزیون آبادان صرفنظر نماید. تا قبل از انقلاب، اخوان ثالث کمابیش با برنامه‌های ادبی در تلویزیون ظاهر می‌شد، پس از پیروزی انقلاب برای مدتی در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق) مشغول به کار شد، اما پس از مدتی استعفا داد و خانه‌نشین شد.

    فعالیتهای آموزشی

    مهدی اخوان ثالث پس از آنکه به تهران آمد به اتفاق احمد خویی و اکبر آذری با سفارش مدیر روزنامهء «زندگی»، در اداره فرهنگ روستایی برای آموزگاری استخدام شد. اداره نیز هر سه نفر آنها را برای تدریس به ورامین فرستاد. تدریس در مدرسهء روستایی کریم آباد بهنام سوخته ورامین اولین گام برای ورود به حرفهء معلمی بود. انتخاب شغل معلمی در آن سالیان با روحیهء اخوان سازگار بود. یکی دو سال بعد، او را به مدرسهء کشاورز منتقل کردند و او در آنجا علاوه بر آنکه معلم ادبیات بود، فقه و آهنگری را نیز به بچه‌ها یاد می‌داد. اخوان بعد‌ها به دلایلی از کار تدریس در آموزش و پرورش کناره‌گیری کرد. او خود علت این امر را برخی تمردها یا رفتن، نرفتن‌ها بیان می‌کند. ادامهء فعالیت آموزشی مهدی اخوان ثالث درسال 1356 می‌باشد. او با دعوت دانشگاه، شعر سامانیان و مشرطیت به بعد را تدریس می‌کرد و در اواخر عمر نیز در دانشگاههای تهران، تربیت معلم و شهید بهشتی به این کار مشغول بود.

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    سایر فعالیتها و برنامه‌های روزمره

    اخوان ثالث تا سال 1323 می‌کوشد خود را از جمیع جهات فرهنگی، ادبی، اجتماعی و سیاسی کامل کند. زندگی او در دورهء دوم بیشتر بر مبنای تفکر سیاسی و اجتماعی می‌گذرد، اگرچه در این دوره نیز شعر می‌سراید و می‌کوشد شعرهایی ماندگار بیافریند اما او که هنوز جوانی پرشور است، جذب جنبش‌های سیاسی می‌شود تا بدین طریق حقانیت و عدالت را در جهان یا حداقل ایران برقرار کند. به هر حال از لحاظ فکری اخوان از بدو ورود به تهران تا سال 1323 دورهء پرتلاطمی را می‌گذراند. او با بسیاری از مسایل فکری و جنبش‌های سیاسی از طریق کتاب‌ها و روزنامه‌ها آشنا می‌شود، در واقع ذهنیت اخوان در آن‌سال‌ها با خواندن کتاب‌ها پرورش می‌یابد. خودش در ضمن خاطراتش می‌گفت، هرماه که حقوقش را می‌گرفت از ورامین به تهران می‌آمد و چند کتاب می‌خرید. کتاب‌هایی با گرایش چپ، کتاب‌های کسروی. اخوان در مدت فعالیت آموزشی در آموزش و پرورش در مجلهء این اداره همکاری داشته‌است. مجله‌ای که به اعتراف خودش در مدت 17-18 سال آموزگاری، دبیری و مدیر مدرسه بودن خوشایند نبود چون اغلب چیزها‌یی که در این مجله به‌چاپ می‌رسید، بخشنامه‌های اداری بود و یا خبرهای تغییر فلان وزیر. او بعد از سال 1330 علاوه بر تدریس در وزارت آموزش و پرورش با مطبوعات تهران همکاری تنگاتنگی داشت، بسیاری از نوشته‌ها و شعرهای او در روزنامه‌ها و مجلاتِ‌ماهانهء آن روز وجود دارد. در واقع نوشتن در مطبوعات یگانه راه امرار معاش او بود. نوشته‌های اخوان که برای گذراندن زندگی با اسم مستعار چاپ می‌شد، غیر از نوشته‌هایی بود که در واقع کار دل او بود. در سال 1330 اخوان سرپرستی صفحهء ادبی روزنامه جوانان دمکرات را به عهده گرفت و از این طریق با تک‌تکِ شاعران جوان آن‌روز آشنا شد، شاعرانی چون سیاوش کسرایی، سایه، احمد شاملو، محمد عاصمی و نصرت رحمانی و … او تا قبل از ازدواج با دوست صمیمی‌اش رضا مرزبان چه‌در ورامین و چه‌در تهران در یک‌خانه زندگی می‌کرد. از آنجا که اخوان سری پرشور برای مسایل سیاسی و از جمله حزب دموکرات چپ‌گرای توده داشته پس از کودتای 1332 مانند بسیاری از اهل قلم دستگیر و روانهء زندان شد. پس از آزاد شدن از زندان، اخوان تا آخر عمر دیگر هیچ‌گاه برای حزب و دستهء خاصی فعالیت نکرد و در واقع از کارهای روزمره سیاسی کناره گیری کرد و برای امرار معاش به روزنامه ایران ما پیوست. مدیر روزنامه ایران‌ما عامل اصلی آزادی اخوان از زندان بود از این رو اخوان در کنار او کوشید تا دیگر با دست از پا خطا نکند و فقط به غنای بینش ادبی و فرهنگی خود بیفزاید! در این سالها سرپرستی چند صفحهء هنر و ادبیات روزنامه ایران‌ما به عهدهء او و دوست جوانش حسین رازی بود. بعدها اخوان به اتفاق همین دوستش نخستین جنگ هنر و ادب امروز را منتشر کرد. پس از شمارهء دوم جنگ هنر و ادب مجموعهء شعر زمستان را در سال 1335 چاپ و منتشر کرد، چاپ این مجموعه خود آغاز حرکت جدیدی در عرصه فرهنگ و هنر آن روزگار بود. زندگی اخوان در سال‌های پس از انقلاب بیشتر در خلوت و انزوا گذشت. نه حادثهء مهمی در زندگی او اتفاق افتاد نه شعر خارق‌العاده ای سروده شد. بلکه مهمترین رویداد فرهنگی، سفر او به خارج از ایران بود. اخوان که در تمام طول زندگیش حتی برای یک‌بار نیز به خارج سفر نکرده بود، در سال پایانی عمر خود از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان دعوت شد. در این سفر وی به فرانسه، انگلیس، آلمان، دانمارک، سوئد و نروژ رفت. شعر خواند و از سوی فرهنگ دوستان ایرانی مورد استقبال قرار گرفت. سفر اخوان در سال 1369 به اروپا زمینه را برای تجدید دیدار با دوستان قدیمی فراهم کرد، در این دیدار، ابراهیم گلستان، رضا مرزبان، اسماعیل خویی و چند تن دیگر از دوستان صمیمی دوران جوانی‌اش را دیده و مدتی را با آنها سپری نمود.

     

    اشعار مهدی اخوان ثالث

     

    اشعار مهدی اخوان ثالث

     

    چه میکنی؟ چه میکنی؟

    درین پلید دخمه ها

    سیاهها ، کبودها

    بخارها و دودها ؟

    ببین چه تیشه میزنی

    به ریشه ی جوانیت

    به عمر و زندگانیت

    به هستیت ، جوانیت

    تبه شدی و مردنی

    به گورکن سپردنی

    چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

    چه می کنم ؟ بیا ببین

    که چون یلان تهمتن

    چه سان نبرد می کنم

    اجاق این شراره را

    که سوزد و گدازدم

    چو آتش وجود خود

    خموش و سرد می کنم

    که بود و کیست دشمنم ؟

    یگانه دشمن جهان

    هم آشکار ، هم نهان

    همان روان بی امان

    زمان ، زمان ، زمان ، زمان

    سپاه بیکران او

    دقیقه ها و لحظه ها

    غروب و بامدادها

    گذشته ها و یادها

    رفیقها و خویشها

    خراشها و ریشها

    سراب نوش و نیشها

    فریب شاید و اگر

    چو کاشهای کیشها

    بسا خسا به جای گل

    بسا پسا چو پیشها

    دروغهای دستها

    چو لافهای مستها

    به چشمها ، غبارها

    به کارها ، شکستها

    نویدها ، درودها

    نبودها و بودها

    سپاه پهلوان من

    به دخمه ها و دامها

    پیاله ها و جامها

    نگاهها ، سکوتها

    جویدن برو تها

    شرابها و دودها

    سیاهها ، کبودها

    بیا ببین ، بیا ببین

    چه سان نبرد می کنم

    شکفته های سبز را

    چگونه زرد می کنم

    زنده یاد مهدی اخوان ثالث

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    مهدی اخوان ثالث :

    به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
    دلم تنگ است
    بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
    دلم تنگ است

    بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

    در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
    دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
    بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

    بهشتم نیز و هم دوزخ

    به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
    که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
    و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
    در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
    شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
    که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
    بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

    بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

    که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
    و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
    و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
    و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
    نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
    نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
    و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

    پرستوها که با پرواز و با آواز

    و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
    نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
    شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
    و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
    پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
    بیا ای مهربان با من!
    بیا ای یاد مهتابی!

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
    ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
    باغ بی برگی،
    روز و شب تنهاست،

    با سکوت پاکِ غمناکش.
    سازِ او باران، سرودش باد.
    جامه اش شولای عریانی‌ست.
    ورجز،اینش جامه ای باید .

    بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
    گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
    باغبان و رهگذران نیست .
    باغ نومیدان
    چشم در راه بهاری نیست

    گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
    ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
    داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
    باغ بی برگی
    خنده اش خونیست اشک آمیز
    جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
    پادشاه فصلها ، پائیز .

    تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من…

    چه جنونی

    چه نیازی،

    چه غمی ست؟

    “مهدی اخوان ثالث”

    از بهترین شعرهای مهدی اخوان ثالث

    … عُقدۀ خود را فرو می خورد ،

    چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

    و به دُشخواری فرو می برد ؛

    لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود …

    …«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟

    یک فریب ساده و کوچک .

    آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را

    جز برای او و جر با او نمی خواهی .

    من گمانم زندگی باید همین باشد .

    آه ! … آه ! امّا

    او چرا این را نمی داند ، که در اینجا

    من دلم تنگ است ، یک ذره است ؟

    شاتقی هم آدم است ، ای دادِ بر من ، داد !

    ای فغان ! فریاد !

    من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟

    که من ِ بیچاره هم در سینه دل دارم .

    که دل ِ من هم دل است آخر ؟

    سنگ و آهن نیست .

    او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟

    آه ، آه ای کاش

    گاهگاهی بچه را نیز می آورد.

    کاشکی … امّا … رها کن ، هیچ »

    و رها می کرد .

    او رها می کرد حرفش را .

    حرف ِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .

    و نمی بُرد و نمی شد بُرد از یادش.

    اغلب او اینجا دهان می بست

    گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از درد ِ دل گفتن .

    شاتقی، این ترجمان ِ درد ،

    قهرمان ِ درد ،

    آن یگانه مرد ِ مردانه .

    پوچ و پوک ِ زندگی را نیم دیوانه .

    و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد .

    او به خاموشی گرایان ، شکوه بس می کرد .

    و سپس با کوشش ِ بسیار

    عقدۀ خود را فرو می خورد .

    چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

    و به دُشخواری فرو می برد ؛

    لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود.

    تا چها می کرد ، خود پیداست،

    چون گـُـوارد ، یا چه می آرد

    جرعۀ خنجر به کام و سینه و حنجر ؟

    و چه سینه و حنجری هم شاتقی را بود !

    دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .

    زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .

    گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .

    چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .

    خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

    تنگنا غمراهه ای ، نَقبِ خراش و خون .

    شاتقی آنگاه

    چند لحظه چشمها می بست و بعد از آن ،

    می کشید آهی و می کوشید

    ــ با چه حالتها و حیلتها ــ

    باز لبخند ِ غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،

    با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا می کرد .

    لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،

    از غریب ِ غربت ِ خود مویه ها می کرد .

    و چنانچون تکّه ای وارونه از تصویر ،

    ــ یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قاب ِ بیگانه ــ

    در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمی افتاد .

    حِسّ غربت در غریبه قابهای چشم ِ ما می کرد .

    شاتقی آنگاه در می یافت .

    روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگاه می کرد .

    همزمان با سرفه ، یا خمیازه ، یا با خارش چانه ،

    ــ می نمون این گونه ، می کرد ــ

    تکّۀ وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛

    و خطوط ِ چهره اش را جا به جا می کرد .

    تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ، آن لبخند ،

    باز جای غصب وا می کرد .

    عصر بود و راه می رفتیم ،

    در حیاط ِ کوچک پاییز ، در زندان ،

    چند تن زندانی ِ با هم ، ولی تنها .

    آنچنان با گفت و گو سرگرم ؛

    این چنین با شاتقی خندان .

    از : مهدی اخوان ثالث

    زمستون،تن عریون باغچه چون بیابون

    درختا با پاهای برهنه زیر بارون

    نمیدونی تو که عاشق نبودی

    چه سخته مرگ گل برای گلدون

    گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

    واسه هم قصه گفتن عاشقانه

    چه تلخه چه تلخه

    باید تنها بمونه قلب گلدون

    مثل من که بی تو

    نشستم زیر بارون زمستون

    زمستون

    برای تو قشنگه پشت شیشه

    بهاره زمستونها برای تو همیشه

    تو مثل من زمستونی نداری

    که باشه لحظه چشم انتظاری

    گلدون خالی ندیدی

    نشسته زیر بارون

    گلای کاغذی داری تو گلدون

    تو عاشق نبودی

    ببینی تلخه روزهای جدایی

    چه سخته چه سخته

    بشینم بی تو با چشمای گریون

    شعر زمستون از اخوان ثالث

    زنده یاد مهدی اخوان ثالث :

    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

    سرها در گریبان است .

    کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

    نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

    که ره تاریک و لغزان است .

    وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

    به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

    که سرما سخت سوزان است .

    نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

    چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

    نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

    ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

    مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

    هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی…

    دمت گرم و سرت خوش باد !

    سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

    منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

    منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .

    منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

    بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

    حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

    تگرگی نیست ، مرگی نیست .

    صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

    من امشب آمدستم وام بگزارم.

    حسابت را کنار جام بگذارم .

    چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

    فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

    حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .

    و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

    به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .

    حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

    هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

    درختان اسکلتهای بلور آجین .

    زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

    غبار آلوده مهر و ماه ،

    زمستان است

    مهدی اخوان ثالث (میم – امید )

     

    کلمات کلیدی : تو « «هی آن آنچنان آه از او ای بافته به بیا تا تنگنا تگرگی حرف حریفا حِسّ خشم دودناکی روی زخمگینی زمین سایر سلامت سلامم شاتقی شاتقی، صدایی عصر لیکن من منم مهدی نفس نه نگه همزمان هوا و وگر پوچ چاه چه چون کسی که گریه باغ باغبان پادشاه گو ( (ارغنون (به (خدیجه) (دوبله) (فرانکلین (منشی (میم ) [پدرم] « «آیا «انجمن «ایران «تو «زندگی»، «صدای «قصاب «قصهء «نادر «گلستان» » مهدی » و » بدین » به ، ، آن ، از ، با ، باز ، به ، در ، درختان ، زمستان ، سرها ، غبار ، ــ ، قهرمان ، می ، نفسها ، چند ، چون ، که ، ور ؛ این ؛ لقمه ؛ لقمۀ ؛ و ؛ که ؛ باغ ؟ ؟ آه ؟ ببین ؟ سنگ ؟ شاتقی ؟ فریبت ؟ مسیحای ؟ و ؟ چه ؟ که ؟ یک ؟ یگانه ؟ داستان آب پرستوها آب مادرم آباد آبادان آبی آبی بیا آتش آجین آخر آخه آدم آذری آرامگاه آرد جرعۀ آزاد آزادی آزادی، آزمایی آسان آسمان آشنا آشکار آغاز آغشته آغوش ابر؛ آفرینش آلمان آلمان، آلوده آمد آمدستم آموزش آموزشی آموزشی مهدی آموزگاری آموزگاری، آمیخت آمیز جاودان آن آنان آنجا آنجایی آنجاییکه آنها آنکه آنگاه آنگاه چند آن‌روز آن‌زمان آن‌سال‌ها آه آهسته آهن آهنگری آهی آواز و آوازی آورد آورد کاشکی آورد، آی دمت ابتدای ابتدایی ابر ابراز ابراهیم ابری اتفاق اتهام اجتماعی احمد اختیار اخم‌ها اخوان اداره اداری اداری اخوان ادامهء ادب ادبی ادبی، ادبیات اروپا از ازدواج اساتید اسب است است بیا است مهدی است بیا است» است، استاد استادانِ استادانی استاده استخدام استعفا استقبال استودیو اسلامی اسم اسماعیل اسکلتهای اسکندر» اش اشعار اشعارش اشک اصلی اطلاعات اعتراف اغلب افتاد افتاده افزا افسوس افشان الا البته التحصیل اما امام امان زمان امتناع امر امرار امروز امشب امضای امّا امّا او امید انتخاب انتشارات انتظاری گلدون انتقال انجمن اندرون اندود انزوا انقلاب انقلاب، انواع انگشتی انگلیس، انگیزهء اهل اهورایش او او دقیقه اواخر اوست) اول اولش اولین اِنکار اکبر اکراه اگر چو اگرچه ای ایجاد اید ایران ایرانی ایران‌ما ایرج ایستد این اینان اینجا اینجا من اینها اینها، اینک اینکه این‌باره این‌کار ایوان با باباجان باباجان، باتلاقی باد باد جامه باده بار باران، باره بارون بارون نمیدونی بارون گلای باریکا باز بازدید بازگردد باشد باشد، باشه باشی باشی) باعث باغ باغچه بالا بامداد بامدادها گذشته باید ببخشاید، ببین ببین چه ببین که ببیند بخشنامه‌های بداند بدرود بدهد، بدو بدین بر برادرش برای برایم برخاست برخی برخیزند و برد بردارد، بردارند نمی‌خواهم برداشت برده برزخ بهشتم برعهده برقرار برنامه برنامهء برنامه‌سازی برنامه‌ها برنامه‌های برنمی برهنه برو برون بروید برویش برگ برگردان برگردانی برگی برگی خنده برگی، روز بزرگان بس بسان بست بست گر بسته بستگی بسیار عقدۀ بسیاری بعد بعد، بعدها بعد‌ها بغل بفروز بفهمانند بفهمد بله بلور بلکه بمالانند بمونه بنا بنگر، به بهاری بهانه واسه بهترین بهشتی بهنام به‌حداقل به‌خود به‌روی به‌چاپ به‌کلی بوجود بود بود بود تا بود» از بود، بودم بودم، بودن بودها سپاه بُرد بُغضی بپوشان بچه بچه‌ها بگذارم بگزارم حسابت بگشای بگشای منم بی بیا بیا، بیابون درختا بیافریند بیامرزاد بیان بیاورد بیداد بیدادی بیدارند شب بیرنگ بیرنگم بیرون بیشتر بیفزاید بیمارستان بیند بیندازد بینش بینم» مهدی بیچاره بیکران بیگانه بیگه تا تاب تابد تابستان تابوت تار تاریک تاریک چو تاریکا تاریکم و تازه تالاب تجدید تجربهء تحصیلات تحملش تخلص تخلصتان تخلصی تدریس تر ناله‌اش ترا تربیت ترتیب ترجمان ترجمه‌ها ترسای تشکیل تصور تصویر تصویری تعریف تعصبش تعطیل تعهدنامه تغییر تفکر تلخه تلخه باید تلویزیون تمام تمامی تمردها تن تنسگل تنها تنهاست، با تنهایی تنگ تنگاتنگی تنگنای تن‌هایم بیا تها شرابها تهران تهران، تهمتن چه تو تو نشستم توجه توده توس توس، تولد تولدش توی تکّه تک‌تکِ تیشه تیپاخورده ثالث ثالث ثالث ثالث از ثالث زمستون،تن ثالث زنده ثالث مهدی ثالث پس ثالث چه ثالث، جا جام جامعهء جامه جامها نگاهها جای جدایی چه جدی جدیدی جذب جر جراحت جرعه جرم جز جماعت جمله جمیع جنباند جنبش‌های جنون جنونی چه جنگ جهات جهان جهان هم جهت جهرمی جواب» جوار جوان جوانان جوانش جوانمرد جوانی جوانیت به جوانیت تبه جوانی‌اش جور جُرعه حادثهء حاصل حال حالا حالتها حاکم حاکمه حتی حداقل حدی حرف حرفش حرفه حرفهء حرکت حزب حسین حقانیت حقوقش حمایت حمله حنجر حنجری حوادث حکایت حیات حیاط حیلتها خارج خارش خارق‌العاده خاص خاصه خاصی خاطراتش خالی خامه‌ای خاموشی خانه خانه‌داری خانه‌نشین خانواده‌اش خاک خبرهای خدا خدمت خر خراسان خراسان» خراسانی خراش خسا خسته خشم خطا خطوط خفته خلاصه خلوت خمیازه خمیر خنجر خندان خواب خوابند خوابند پرستوها خوابی در خواب‌های خواند خواندن خواهد خواهند خواهی خوب خود خود خموش خودرو خودش خودکامه‌ای» من خورد خورشید خوش خوشایند خون خونیست خویشها خراشها خویی خَسَک خُشک داد داد مهدی دادند دادِ دادگاه دادگاه‌ها دادگستری دارد دارد، دارم دارم، داره، داروهای داری داشت داشت، داشتم داشتم، داشتند داشته داشته‌است دامها پیاله داند دانشگاه، دانشگاههای دانم دانمارک، دانی دایم دبیری دختر دخترش دخمه در درآمد درآورد درباره درد دردسرهای درسال درمان‌های درها درهم درودها نبودها درین دست دست؟ دستهء دستها دستها چو دسته‌ای دستگیر دشمن دشمنم دشنام دعاهای دعاگویی دعوت دل دلایلی دلتنگم دلخراش دلم دلمرده دلها دلگیر دلیل؟ دلیلش دموکرات دمکرات دندان دنیا دهان دهد دو دودها دودها سیاهها دور دوران دوره دورهء دوزخ به دوست دوستان دوستش دولتی دوم دومین دَر دَم دُشخواری دگرگون دید دیدار دیدار، دیدارم دیده دیری دیوار دیوانه دیگر دیگری دیگه ذره ذهنیت را را جز را چگونه را که را نمی‌خواهم را و راجع راحت رادیو رازی راه راهی راوی رحم رحمانی رسانید رسیدگی رضا رفت رفتن، رفتیم رقص رمز رنجور ره رها رهگذران رو روان روانهء روانی روح روحیهء رودخانهء روز روزمره روزمره اخوان روزمرهء روزنامه روزنامهء روزنامه‌ها روزهای روزگار روستایی روشن، روشنی، روشن‌تر رومم روی روی که روید رویداد رویدادهای رژیم ریشه ریشها سراب رییس زادگاه زرتار زرد زردش زردشت زردشتش زمان زمان سپاه زمستان زمستان) زمستون زمستون زمستون برای زمستونها زمستونی زمینه زندان زندان، زندانی زنده زندگانیت به زندگی زندگیش زندگینامه زنم زنگم زهر زود زچشمش زیادی زیارت زیبا زیر زیرا سابق) ساده ساز سازمان سازگار سال سالها سالیان سال‌های سامانیان سان ساکن سایه، سبز سبک ست ست که ست؟ مهدی ستبر سحر سحرگه سخت سخته سخته بشینم سختی سر سر هرچه سرانجام سرایی سربه سرت سرخی سرد سردِ سرفه سرما سرها سرو سرودش سرودن سروده سرپرستی سرپوش سرپوشیده، سرپوشیدهٔ سرگرم سری سفارش سفر سقفِ سلیمان سمت سمتهای سنتی سنگ سه سوئد سوخته سوزان سوزد سوم سوی سویی سپردند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مشاغل سپردنی چه سپری سپس سپهر سکوت سکوتها جویدن سکونت سیاسی سیاسیفرهنگی سیاهی‌ها دلم سیاوش سیصد سیلی سینه سیه شاتقی شاعر شاعران شاعرانی شاعری شاملو، شاید شب شب، شبت شبها شد شد فعالیتهای شد، شد؛ شدم شدن شدی شراره شروع شرکت شعر شعر، شعرهای شعرهایی شعله شغل شمارهء شمسی شنیدی شهر شهریور شهید شو شود شولای شکایت شکستها نویدها شکن شکوه شیشه شیشه بهاره شیطان شیطان‎ِ شیوه صبحگاهی صحبت صدا صداگذاری صدای صدر صرف صرفنظر صفحات صفحهء صفِ صمیمی صمیمی‌اش صنعتی ضد ضربهء ضمن طاعت طاووس طبع طبیب طرف طریق طلا طول طولی ظاهر ظلمت عاجز عاشق عاشقانه چه عاصمی عالم عامل عجب عدالت عرصه عرصهء عریانی‌ست ورجز،اینش عریون عزیزی عشق عطار علاقه علاوه علت علی عمر عمل عموی عمویش عنوان عهده عهدهء عُقدۀ غافل غالبش غبارها به غربت غرق غریب غریبانه در غریبش غریبه غریبی غزلسرایی غصب غمراهه غمناکش سازِ غمگین غمی غنای غوغایی نمی‌خواهم غیر ـ ــ باز ــ تکّۀ ــ در فارغ فرانسه، فراهم فردوسی فرزندش فرستاد فرمائید فرهنگ فرهنگی فرهنگی، فرو فریاد فریادش فریادها فریب فشار فصلها فعالیت فعالیتها فعالیت‌های فغان فقط فقه فلان فلانی فهمیدم فوت فکری فیلم فیلم‌های قاب قابهای قاضی قانون قانونی قبل قبیل قدر قدرت قدم قدما قدیمی قرار قرارگرفتن قسمتی قشنگه قصاب قصر قصه قصه‌ای قصه‌های قصیده قضاوت قلب قلم قلم، قندیل قول قُوتِ قیمت لازم لافهای لاله لاله، لبخند لبخند شبم لبخندی لحاظ لحظه لحظه‌ای لرزد لغزان لولی لولی، م ما ما» مادر مادرش مادرم مادی مالامال دلی مالکیت‌ها مامور ماند؛ ماندنِ مانده ماندگار مانند مانند دلم ماه ماهت ماهی‌ها ماهی‌ها و ماهی‌ها، ماکیان از مبسوط مبسوطی، مبنای متروک شب متن متوسطه مثل مثلاً مجبور مجلاتِ‌ماهانهء مجله مجلهء مجله‌ای مجموعه مجموعهء محاکمه محبت محدویت‌های محمد محو محکوم محکوم» مخالفین مدت مدتی مدت‌ها مدرسه مدرسهء مدیر مرا مرد مرداد مردانه مردم مردمی‌است مردنی به مرده مردی مرزبان مرزبان، مرگ مرگی مریم مزدک مسئوولیت مسایل مستعار مستقیم مستند مستها به مسیر مشرطیت مشغول مشهد مشکلی مطبوعات مطلقا معاش معاصر معتقد معرفی معروف معلم معلمش معلمی مغایرت مغموم مفهوم مقدمات مقدماتِ ممکن من من به من چه من بیا من که منتشر منتقل منزل منشی منوچهری) مهاجرت مهتابی آسمانش مهتابی بیا مهدی مهر مهربان مهمترین مهمی مهیا موج موجودیت مورد موردها موسیقی موسیقی، موفقیت مویه می میدان میزبانا میزنی به میزگردهایی میسر میله‌ها میهمان میوه میچمد میکنی؟ میکنی؟ درین می‌آمد می‌باشد می‌بینم می‌ترسم می‌توان می‌خرید می‌خواهد می‌خوای؟ می‌داد می‌داشت، می‌دانست می‌دانستم می‌دیدم می‌رسید، می‌رفتم می‌رود می‌زدم، می‌سراید می‌شد، می‌شنید می‌شود می‌شود، می‌مانم می‌پرسید می‌پوشند می‌کرد می‌کرد، می‌کردم» در می‌کشد می‌کند می‌کوشد می‌گذراند می‌گذرد، می‌گرفت می‌گفت، می‌گه می‌گوید می‌گوید«من می‌یابد نابیننده ناجوانمردانه ناجور نالی نام نامه‌ای ناهنگام ناگزیر نبرد نبود نبود، نبودی ببینی نبودی چه نتواند نخستین نداری که نداشت نداشت، نداشتم، ندیدی نشسته نرفتن‌ها نروژ نزدیک نسخه‌های نشان نشان‌دادنی نشستن نصرت نصیحت نظارت نظام نظر نظرها نغمه نفر نفس نماز نماید نماید، نماید؛ نمناکش باغ نمود نمود نمود، نموده نمون نمی نمی‌خواست نمی‌پذیرد نمی‌گذاشتم نه نهاد نهان همان نو نوار نوازندگان نوش نوشتن نوشته‌ها نوشته‌های نوشته‌هایی نوشیدن نومیدان چشم نویسندگی نَقبِ نِشتر و نکبت نکرد نکرده نکشید نکن نکند نگاه نگذشت نگذشته نگهِ نگیرد نیارد نیازهایش نیازی، چه نیز نیست نیست گر نیشها فریب نیلوفر نیم نیما ها ها سیاهها ها غروب ها، های هایی هجری هر هرماه هرچند هرچه هستند هستی هستیت هفته‌ای هم همان همسرش همه همونی همچنین همکاری همگناه همگناه، همیشه تو همین هنر هنرستان هنوز هنگام هیچ هیچ‌گاه و وا واجب وادار وارد واردِ وارون وارونه واقع واقعه وام وجود ورامین ورود وزارت وزیر وش وظیفه‌اش وقت وقتی ولی ونذر وی وین ِ پا پائیز پاسخ پاهای پاکِ پایان پایانی پاییز پایین، پدر پدرش پدرش، پدرم پرتلاطمی پرتو پرداخت پرستوها پرستوها بیا پرسد پرشور پرواز پرورش پرویز پس پسا پست پسر پسرش پسِ پشت پلید پنجره پندارند و پنهان پهلوان پودش پوستین پوچ پوک پیدا پیداست، چون پیر پیرهن پیروزی پیش پیشها دروغهای پیوست پیکرش چالاک چالی چانه چاپ چرا چراغ چرخ چرکین چشم چشم ز چشمان چشمانت چشمای چشمها چشمِ چنانچون چند چندی چنین چه چها چهار چهره چهرهء چهرۀ چه‌در چو چون چپ، چپ‌گرای چی چیزهایی چیزها‌یی چیزی چیست؟ کار کارش کارها کارهای کارگاه کاری کاری؟ کاش گاهگاهی کاشهای کاغذی کام کامل کاویان کاین کبودها بخارها کبودها بیا کتاب کتاب‌ها کتاب‌های کتاب‌هایی کر؟» آخر کرج کرد کرد اخوان کرد، کردند کرده کرده‌ام کریم کز کس کسرایی، کسروی کش» کشاورز کشید کشیده کلاسیک کمابیش کمتر کن کنار کناره کناره‌گیری کند کنم کنم اجاق کنم زنده کنم شکفته کنم که کنم، کنی که کهن کهنسالی کوتاه کودتای کودکی کودکیِ کوری کوشش کوشش‌ها کوشید کوشید ــ کوشیده کوچک کیست کیشها بسا کینه گام گدازدم چو گذراندن گذشت گر گرامی گرایان گرایش گرداند گردونسای گردید، گردید؛ گرفت گرفتم گرفته گرم گرمگاه گرمی گره گرگین گریبان گرید گریون شعر گشته گشودم گـُـوارد گفت گفتارها گفتم گفتن گل گل بسا گلدون گلدون تو گلدون مثل گلدون گل گلستان گلستان، گم گمانم گناهی‌ها و گو گورکن گوش گونه گوی گوید گوید «بنویس گویی گیاهی گیرد گیری ی یا یاد یادش یادش اغلب یادها رفیقها یادگار یاران یازی یافت یال یزد یعنی یلان یک یکتا یکسان یکسر، یکشنبه یکی یک‌بار یک‌خانه یگانه

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “مهدی اخوان ثالث”

    دیدگاه ها بسته شده اند.