مولوی

مولوی

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • مولوی
  •  

    مولوی

    مولوی

     

    سرزمین ایران از دیربا ز مهد تفکرات عرفانی و تأ ملات اشراقی بوده است.از اینرو در طی قرون و اعصار، نام آورانی بیشمار در عرصۀ عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملّای روم و مولوی رومی آوازه یافته است. او در ششم ربیع الاول سال 604هجری قمری در بلخ زاده شد.پدر او مولانا محمدبن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است.و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده اند.بهاءولد از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقۀ او به احمد غزالی می پیوست.وی در علم عرفان و سلوک سابقه ای دیرین داشت و از آن رو که میانۀ خوشی با قیل وقال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی،پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز در آمدنداز آن جمله فخرالدین رازی بود که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت.

    به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید،به هر حال جای درنگ نبود و جلال الدین محمد 13سال داشت که سلطان العلماءرخت سفر بر بست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش باز نگردد.پس شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود با فرید الدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و بالاخره علاءالدین کیقباد قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد.او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.

    سرانجام شمع وجود سلطان العلماء در حدود سال 628هجری قمری خاموش شد و در دیار قونیه به خاک سپرده شد.درآن زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می نهاد ،مریدان گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که برمسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.

    همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش

    شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود

     

     

    زندگینامه مولوی

    زندگینامه مولوی

     

    سید برهان الدین محقق ترمذی مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که مولانا را به واد ی طریقت راهنمایی کرد. وی ناگهان بار سفر بر بست تابه دیدار مرشد خود سلطان العلماء د رقونیه برسد. شهر به شهر راه پیمود تا اینکه به قونیه رسید و سراغ سلطان العلما را گرفت غافل از آنکه او یکسال پیش ا زاین خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود.

    وقتی که سید نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولانا کرد و گفت د رباطن من علومی است که ا زپدرت به من رسیده این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شود.

    مولانا نیز به دستور سید به ریاضت پرداخت و مدت نه سال با او همنشین بود و زان پس برهان الدین رحلت کرد.

    بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال

    طلوع شمس

    مولانا در آستانۀ چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف ودانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره ها می بردند تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه 26جمادی الآخر سنه 642 هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیداییش کرد.

    و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف می کند:

    زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقۀ بزم و باده جویم کردی

    سجاده نشین با وقاری بودم بازیچۀ کودکان کویم کردی

    چگونگی پیوستن شمس به مولانا

    روزی مولوی با خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت ناگهان عابری نا شناس ا زمیان جمعیت پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت شهر را گرفت و در چشمهای او خیره شد و گستاخانه سؤالی بر وی طرح کرد: صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام ؟

    مولانای روم که عالی ترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبۀ انبیا هم فروتر می دانست با لحنی آکنده از خشم جواب داد: محمد(ص) سر حلقۀ انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

    اما درویش تاجر نما که با این سخن نشده بود بانگ برداشت: پس چرا آن یک ( سبحانک ما عرفناک) گفت و این یک ( سبحانی ما اعظم شأ نی ) به زبان راند؟

    مولانا لحظه ای تأمل کرد و گفت: با یزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد. مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست در نگاه سریعی که بین آنها رد وبدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده ام اما با این بار گران علم وپندارت چگونه به ملاقات الله می توانی رسید؟

    ونگاه مولانا به او پاسخ داده بود: مرا ترک مکن درویش و این بار مزاحم را از شانه هایم بردار.

    پیوستن شمس به مولانا در حدود سال 642 هجری قمری اتفاق افتاد و چنان او را واله وشیدا کرد که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعرو ترانه و دف وسماع پرداخت و از آن زمان طبع ظریف او در شعرو شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور و حال عرفانی پرداخت. شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد معمایی است که « کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را». اما واضح و مبرهن است که شمس مرد ی عالم و جهاندیده بود. و برخی به خطا گمان کرده اند که او از حیث دانش و فن بی بهره بوده است مقالات او بهترین گواه بر دانش و اطلاع وسیع او بر ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.

    غروب موقت شمس

    رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طمع زبانه کشید و خود نشان داد. آنها می دیدند که مولانا مرید ژنده پوشی گمنام گشته و هیچ توجهی به آنان نمی کند از این رو فتنه جویی را آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا می گفتند و همگی به خون شمس تشنه بودند.

    شمس از گفتار و رفتار گزندۀ مریدان خودبین و تعصّب کور و آتشین قونویان رنجیده شد و چاره ای جز کوچ ندید. از این رو در روز پنجشنبه 21 شوّال سال 643 قونیه را به مقصد دمشق ترک گفت.

    شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی قرار و ناآرام گشت. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت لابه کنان نزد او آمدند و پوزش ها خواستند.

    پیش شیخ آمدند لابه کنان که ببخشا مکن دگر هجران

    توبۀ ما بکن ز لطف قبول گرچه کردیم جرمها ز فضول

    مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. سلطان ولد هم به فرمان پدر همراه جمعی از یاران سفر را آغاز کرد و پس از تحمل سختی های راه سرانجام پیک مولانا به شمس دست یافت و با احترام پیغام جان سوز او را به شمس رساند و آن آفتاب جهانتاب عزم بازگشت به قونیه نمود. سلطان ولد به شکرانۀ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.

    غروب دائم شمس

    مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله ور شد توبه شکستند و آزارو ایذای شمس را از سر گرفتند. شمس از رفتارو کردار نابخردانۀ این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد:

    خواهم این بار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من

    همه گردند در طلب عاجز ندهد کس نشان ز من هرگز

    چون بمانم دراز، گویند این که ورا دشمنی بکشت یقین

    او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت.

    شیدایی مولانا

    مولانا درفراغ شمس نا آرام شد و یکباره دل از دست بداد و روز و شب به سماع و رقص پرداخت و حال زارو آشفتۀ او در شهر بر سر زبانها افتاد.

    روزو شب د رسماع رقصان شد بر زمین همچو چرخ گردان شد

    این شیدایی او بدانجا رسید که دیگر قونیه را جای درنگ ندید و قونیه را به سوی شام ودمشق ترک کرد. مولانا در دمشق هر چه گشت شمس را نیافت و ناچار به قونیه بازگشت.

    در این سیر روحانی و سفر معنوی هر چند که شمس را به صورت جسم نیافت ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست در خود حاضر ومتحقق است. این سیر روحانی د راو کمال مطلوب پدید آورد. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و پیرو جوان و خاصو عام همانند ذره ای د رآفتاب پر انوار او می گشتند و چرخ می زدند. مولانا سماع را وسیله ای برای تمرین رهایی و گریز می دید. چیزی که به روح کمک می کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید.

    چندین سال بر این منوال سپری شد و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و عازم دمشق شد ولی هرچه کوشید شمس را نیافت سر انجام چاره ای جز بازگشت به دیار خود ندید.

    صلاح الدین زرکوب

    مولانا بنا بر عقیدۀ عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نگردد و حق درهمۀ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهانتاب ا زکدامین کرانه سر برون می آورد و از وجود چه کسی نمایان می شود؟

    روزی مولانا از حوالی زرکوبان می گذشت از آواز ضرب ایشان حالی دروی ظاهر شد و به چرخ در آمد شیخ صلاح الدین به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود.

    بدین ترتیب بود که مولانا شیفتۀ صلاح الدین شد و شیخ صلاح الدین زرکوب توانست این لیاقت و شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس را تا حدودی پر سازد. صلاح الدین مردی عامی و امّی از مردم قونیه بود و پیشۀ زرکوبی داشت و از علم و سواد بی بهره . مولانا زرکوب را خلیفۀ خود ساخت و حتی سلطان ولد را با آن همه مقام علمی سفارش اکید کرد که باید حلقۀ ارادت زرکوب را به گوش کند. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدر خود بود ولی در عین حال مقام خود را به ویژه در علوم ومعارف برتر از زرکوب می دانست ولی سر انجام به فراست دریافت که معلومات و معارف ظاهری نمی تواند چاره ساز مشکلات روحی و معضلات معنوی باشد. او با این تأمل خودبینی را کنار گذاشت و از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد. صلاح الدین زرکوب نیز همانند شمس تبریزی مورد حسادت مریدان واقع می شد اما به هر حال مولانا مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و سرانجام نیز خرقه تهی کرد و در قونیه دفن شد.

    حسام الدین چلبی

    حسام الدین چلبی معروف به اخی ترک از اکابر عرفا و مرید صدیق مولانا بود. مولانا با او نیز ده سال مجالست داشت و حتی نظم کتاب شریف مثنوی به درخواست او صورت گرفت اما قبل از آغاز نظم دفتر دوم زوجۀ حسام الدین وفات یافت و مولانا هم پسر جوانش علاءالدین محمد را که سی و شش سال داشت از دست داد و از شدت تأثر به جنازۀ او حاضر نشد. درست است که بین علاءالدین با پدر دراین ایّام اختلافاتی وجود داشت اما بدون شک این اختلافات مانع از تأثر شدید پدر در مرگ فرزند نشد. به این ترتیب مدت دو سال نظم مثنوی متوقف شد و در سال 662 هجری قمری مجدداً آغاز شد.

    حسام الدین نزد مولانا مقامی والا و عزیز داشت تا بدانجا که آورده اند: روزی مولانا با جمع اصحاب به عیادت چلبی می رفت در میان محله سگی برابر آمد، کسی خواست او را برنجاند فرمود که سگ کوی چلبی را نشاید زدن.

    آن سگی را که بود در کوی او من به شیران کی دهم یک موی او

    همچنین آورده اند که از حضرت خداوندگار ( مولانا ) سؤال کردند که از این سه خلیفه و نایب کدامین اختیار است؟ فرمود: مولانا شمس الدین به مثابت آفتاب است و شیخ صلاح الدین درمرتبۀ ماه است و حسام الدین چلبی میانشان ستاره ایست روشن و رهنما.

    آثار مولانا

    آثار کتبی مولانا را به دو قسمت ( منظوم و منثور ) می توان تقسیم کرد. آثار منظوم:

    1- مثنوی: کتابی است تعلیمی و درسی در زمینۀ عرفان و اصول تصوف و اخلاق و معارف و مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب معروف شده. مثنوی از همان آغاز تألیف در مجالس رقص و سماع خوانده می شد و حتی در دوران حیات مولانا طبقه ای به نام مثنوی خوانان پدید آمدند که مثنوی را با صوتی دلکش می خواندند.

    به مناسبت ذکر نی 18 بیت نخست مثنوی را نی نامه گفته اند. نی نامه حاوی تمام معانی و مقاصد مندرج در شش دفتر است به عبارتی همۀ شش دفتر مثنوی شرحی است بر این 18 بیت.

    2- غزلیات: این بخش از آثار مولانا به کلیات یا دیوان شمس معروف گشته، زیرا مولانا در پایان و مقطع بیشتر آنها به جای ذکر نام یا تخلص خود به نام شمس تبریزی تخلص کرده. به احصای نیکلسن مجموعۀ غزلیات مولانا حدود 2500 غزل است.

    3- رباعیات: معانی و مضامین عرفانی و معنوی در این رباعیها دیده می شود که با روش فکر و عبارت بندی مولانا مناسبت تمام دارد ولی روی هم رفته رباعیات به پایۀ غزلیات و مثنوی نمی رسد و متضمّن 1659 رباعی است.

    آثار منثور:

    1- فیه ما فیه: این کتاب مجموعۀ تقریرات مولانا است که در مجالس خود بیان کرده و پسر او بهاءالدین یا یکی دیگر از مریدان یادداشت کرده. فیه ما فیه در موارد کثیر با مثنوی مشابهت دارد منتهی نسبت به مثنوی مفهوم تر و روشن تر است زیرا این اثر نثر است و کنایات شعری را ندارد.

    2- مکاتیب: این اثر به نثر است و مشتمل بر نامه ها و مکتوبات مولانا به معاصرین خود.

    3- مجالس سبعه: و آن عبارتست از مجموعۀ مواعظ و مجالس مولانا یعنی سخنانی که به وجه اندرز و به طریق تذکیر بر سر منبر بیان فرموده است.

    وفات مولانا

    مدتها بود جسم نحیف و خستۀ مولانا در کمند بیماری گرفتار شده بود ا اینکه سرانجام این آفتاب معنا درپی تبی سوزان در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 هجری قمری رحلت فرمود.

    در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در قونیه بیداد می کرد و دانه های نرم و حریرین برف در فضا می رقصیدند و بر زمین می نشستند. سیل پر خروش مردم پیرو جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می گوید:« بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند » و چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.

    بعد چل روز سوی خانه شدند همه مشغول این فسانه شدند

    روز و شب بود گفتشان همه این که شد آن گنج زیر خاک دفین

    آری چنین بود زندگی مولانای ما، زندگی این خداوندگار بلخ و روم که برای وصول به عشق واقعی برای نیل به از خود رهایی در مقام فنا و بالاخره برای سیر تا ملاقات خدا که راه آن در فراسوی پله های حس و عقل و ادراک عادی انسانی است از زیر رواقهای غرور انگیز مدرسه و از فراز منبری که در بالای آن آدمی آنچه را خود بدان تن د رنمی دهد از دیگران مطالبه می کند، خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد. یک نفس اما در طول مدت یک عمر شصت و هشت ساله که برای عمر تاریخ یک نفس هم نبود.

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

     

    اشعار مولوی

     

    اشعار مولوی

     

    بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
    از  جـداییــهـــا  حکـــــایت  مـــی‌کــــنـد
    کــــز نیستـــان تـــا  مـــــرا  ببریــــده‌انـد
    در نفیــــــرم  مــــــرد و زن  نالیـــــده‌انـد
    سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
    تـــا  بگـــویــم  شـــرح  درد  اشتیـــــاق
    هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
    مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
    جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
    هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
    از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن
    ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
    لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…
    مولوی

    ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
    ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
    ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
    جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
    ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
    آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
    ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
    پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
    در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
    وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا
    مولوی

    مــن  غلام  قمــرم ، غیـــر  قمـــر  هیــــچ  مگو
    پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو
    سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو
    ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت
    آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو
    گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم
    گــفت : آن  چیـــز  دگـــر  نیست  دگـر ، هیچ  مگو
    من  به  گــوش  تـــو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت
    ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ، جــــز که به سر هیچ مگو
    قمـــری ، جـــــان  صفتـــی  در  ره  دل  پیــــــدا  شـــد
    در  ره  دل  چـــه  لطیف  اســت  سفـــر  هیـــچ  مگــو
    گفتم : ای دل چه مه است ایــن ؟ دل اشارت می کرد
    کـــه  نـــه  اندازه  توســت  ایـــن  بگـــذر  هیچ  مگو
    گفتم : این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟
    گفت : این غیـــر فرشته ست و بشــر هیچ مگو
    گفتم :این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
    گــفت : می باش چنیــن زیرو زبر هیچ مگو
    ای نشسته در این خانه پر نقش و خیال
    خیز از این خانه برو،رخت ببر،هیچ مگو
    گفتم:ای دل پدری کن،نه که این وصف خداست؟
    گفت : این  هست  ولـــی  جان  پدر  هیچ  مگو
    مولوی

    ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
    معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
    معشــوق تــو  همسـایه و دیــوار به دیوار
    در بادیه ســـرگشته شمـــا  در چــه هوایید
    گــر صـــورت  بی‌صـــورت  معشـــوق  ببینیــد
    هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
    ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتیــــد
    یــک  بـــار  از  ایـــن  خانــه  بــر  این  بام  برآیید
    آن  خانــــه  لطیفست  نشان‌هـــاش  بگفتیــد
    از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
    یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
    یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
    با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
    افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
    مولوی

    حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
    و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
    هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
    و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
    رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
    و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو  پیمانــه شـو
    باید  کـــه  جملــه  جــان  شــوی  تا  لایق  جانان  شوی
    گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو…
    مولوی

    هلـــه  نومیـــد  نباشی  کـــه  تـــو  را  یـــار  بــراند
    گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  کـــه  فـــردات  بخواند
    در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر کـــن  آن جا
    ز پس صبر تـــو را او به ســـر  صـــدر  نشاند
    و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا
    ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند…
    مولوی

    ای دوست قبولم کن وجانم بستان
    مستــم کـــن  وز هر دو جهانم بستان
    بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
    آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…
    مولوی

    یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
    یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
    نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
    سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
    نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
    مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
    قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
    قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا
    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
    روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا
    روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
    آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
    دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
    پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا
    این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی
    راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا
    مولوی

    عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود
    آدم  نماند  و  آدمی  گــــر  خــــویش  بـــا  آدم  زند
    دودی بـــرآید از فلک نــی خلق مـــاند نــی ملـــک
    زان  دود  ناگــــه  آتشی  بر  گــــنبد  اعظم  زند
    بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
    شوری درافتد در جهــان وین سـور بر ماتم زند
    گـــه  آب  را  آتش  بــرد  گــه  آب آتش را خــورد
    گــه مــوج دریای عــدم بـــر اشــهب و ادهـــم زند
    خورشیـد  افتــد  در  کـــمی  از  نـــور  جان  آدمی
    کـــم پـرس از نامحـــرمان آنجا کـــه محرم کـم زند…
    مولوی

    من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
    نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
    نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
    نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
    مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
    نه  ز خاکم  نه  ز آبم  نه  از  این  اهــــل  زمــــانم
    خـــرد پـــوره  آدم  چـــه  خبـــر  دارد  از  ایــن  دم
    کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
    مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
    که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…
    مولوی

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    بـــی همگــــان بســـــر شـــــود  بی تـو  بســـــر  نمـــی شــــود
    داغ  تـــــو  دارد  ایــــن  دلـــــم  جــــای  دگـــــــر  نمــــی شـــود
    دیـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو
    گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود
    جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــی کند  دل  ز تـــو  نـوش  می کند
    عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود
    خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن
    خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــی تـو  بســر ن می شود
    جـــاه و جلال  مــن  تـــویی  ملکت  و  مــــال  مـــن  تـویی
    آب  زلال  مــــن  تــــویی  بــــی  تــــو  بســــر  نمی شـود
    گـــــاه  ســــوی  وفــــا  روی   گــــاه  ســوی  جفــــا  روی
    آن  منــی  کـــجا  روی  بـــی  تــــو  بســـــر  نمی شـــود
    دل  بنهنـــد  بــــر کنـــی  تـــوبـــــه  کــننـــــد  بشــکنــی
    ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود
    بی  تـــو  اگـــر  بســـر  شدی  زیــر  جهــان  زبر  شدی
    باغ  ارم  سقــر  شــدی  بــی تــو  بســر  نمــی شـود
    گــــر تـــو ســری قــدم شـوم  ور تــو کفی  علم شوم
    ور بــــروی عــــدم  شــــوم  بی تـو  بسـر  نمی شود
    خــواب مــــرا ببستــــه ای  نقـــش مــرا بشسته ای
    وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
    گـــر  تـــو  نباشی  یار من  گشت  خراب کــار مــن
    مــونس و غمگـــسار مـــن  بی تو بسر نمی شود
    بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
    ســر ز غـم تو چون کشم  بی تو بسر نمی شود
    هر چه بگویم ای صنم  نیست جـدا ز نیــک و بـد
    هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود
    مولوی

    تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
    از گریه کسی ندیده خاموش مرا
    در جان و دل و دید فراموش نه ای
    از بهر خـدا مکن فراموش مرا    مولوی

    دلتنگم و دیدار تو درمان من است
    بی رنگ رخت زمانه زندان من است
    بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
    آنچ از غم هجران تو بر جان من است   مولوی

    اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
    آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
    دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد
    جز غـم که هزار آفرین بر غم باد   مولوی

    ای نرگس پر خواب ربودی خواب
    وی لاله سیـراب ببردی آبم
    ای سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
    ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟   مولوی

    قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
    قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست
    چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
    چنین من و ماست بیخبر از من و ما است   مولوی

    گر شرم همی از آن و این باید داشت
    پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
    ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
    چون آینه روی آهنین باید داشت   مولوی

    گویند که عشق عاقبت تسکین است
    اول شور است و عاقبت تمکین است
    جانست ز آسیاش سنگ زیرین
    این صورت بی‌قرار بالایین است   مولوی

    من محو خدایم و خدا آن منست
    هر سوش مجوئید که در جان منست
    سلطان منم و غلط نمایم بشما
    گویم که کسی هست که سلطان منست   مولوی

    هر ذره که در هوا و در هامونست
    نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
    هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
    سرگشته خورشید خوش بیچونست    مولوی

    بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
    بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود
    صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
    بی‌جنبش عشق در مکنون نشود    مولوی

    آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
    از جان و خرد تهیست مانند دهل
    گبر ابدی باشد کو شاد نشد
    از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل    مولوی

    بر ما رقم خطا پرستی همه هست
    بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
    ای دوست چو از میانه مقصود توئی
    جای گله نیست چون تو هستی همه هست    مولوی

    بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست
    دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست
    در معرفتش همین قدر دانم
    ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست    مولوی

    چشمی دارم همه پر از صورت دوست
    با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
    از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
    یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست    مولوی

    در دایره‌ی وجود موجود علیست
    اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
    گر خانه‌ی اعتقاد ویران نشدی
    من فاش بگفتمی که معبود علیست    مولوی

    درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
    گنجست غم عشق ولی پنهانیست
    ویران کردم بدست خود خانه‌ی دل
    چون دانستم که گنج در ویرانیست    مولوی

    عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
    بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
    گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
    بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت    مولوی

    بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
    در شش جهت و برون شش، معبود اوست
    باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
    این جمله بهانه و همه مقصود اوست    مولوی

    برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
    ماننده‌ی حاجیان به کعبه و به عرفات
    چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر
    آخر حرکات شد کلید برکات   مولوی

    آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
    انصاف بده چه لایق آن دهن است
    شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
    این بی‌نمکی ز شور بختی منست    مولوی

    آن خواجه که بار او همه قند تر است
    از مستی خود ز قند خود بیخبر است
    گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی
    نی گفت ندانست که آن نیشکر است    مولوی

    آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما است
    وان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است
    هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
    اما نه چو شمع که پروانه‌ی ما است    مولوی

    آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
    روشن گردد جمال ذرات مرا
    زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق
    یک وقت شود جمله اوقات مرا    مولوی

    از آتش عشق در جهان گرمیها
    وز شیر جفاش در وفا نرمیها
    زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست
    بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها    مولوی

    از حال ندیده تیره ایامان را
    از دور ندیده دوزخ آشامان را
    دعوی چکنی عشق دلارامان را
    با عشق چکار است نکونامان را    مولوی

     

    کلمات کلیدی : از ( (ص) )      « » ، ،جز ،مریدان ،هیچ ؟ ؟ مولانای آب آب  آبم ای آبم  آتش آتش  آتشی  آتشین آتـــــش آثار آدم  آدمی آدمی کـــم آدمی  آرام آزارو آستانۀ آسمان آسیاش آشامان آشفتۀ آشنایی آغاز آغوش آفتاب آفرین آمد آمد، آمدند آمدنداز آمده آموخت آن آن  آنان آنجا آنـــم آنم آنها آنچنان آنچه آنکس آنکه آنگـــه آنگه آهنین آواز آوازه آور آورانی آورد آوردند آورده آکنده آینه آینه‌وار ا ابدی ابر اتفاق اثر احترام احصای احمد اختلافات اختلافاتی اختیار اخلاق اخی ادبیات، ادراک ادهـــم ارادت ارشاد ارم  از از  ازدحام ازین است است است آثار است غروب است وفات است از است اما است انصاف است اول است بر است بی است جانست است در است شیرین است هر است وان است گفتم است   است؟ است؟ گفت استاد استاز استو اســت  اســرار اســـرار  اشارت اشتیـــــاق هـــر اشراقی اشعار اشــهب اصحاب اصل اصول اطلاع اعتقاد اعصار، اعظم اعظم  افتاد افتاد روزو افتــد  افزون افلاکی الآخر الاول الدین العلما العلماء العلماءرخت الله الهام ام اما امروز  امّی انبیا انبیاست انجام اند اندازه  اندبهاءولد اندر اندرز اندوه انسانی انـدر انـــدر انوار انگور انگیز اهــــل  او او همچنین اوئیم اوست اوست از اوست باغ اوقات اولیا اومیــد اکابر اکید اگر اگر  اگــر  اگـــر اگـــر  ای ای از ای وز ای  ایامان ایذای ایران ایست ایشان ایــــن ایــــن  ایـــن  ایــن ایــن  ایمان این این  اینرو اینم اینک اینکه ایّام با باد آن باد افسوس باد دیدی باد   باده بادیه بار بارد بی‌جنبش باز بازار بازدید بازگشت بازگشت در بازیچۀ باش باشد باطن باطنی بالاخره بالای بالایین بام بام  بانگ باور باید بایزید ببخشا ببر،هیچ ببردی ببریــــده‌انـد در ببستــــه ببندد  ببینیــد هــم بجنبـــان بحث بحر بحــر بختی بخش بخواند در  بد بداد بدان بدانجا بدست بده بدو بدون بدیدیت یک بدین بدینسان، بر بر  برآیید آن  برابر برانگیخت به برای برتر برخورد برخی برخیز بردار پیوستن برداشت بردند برزن برسد برف برفت بازآمد برفت گفتم برفت    برمسند برنجاند برهان برو،رخت برون برکات بریدند بزرگان بزرگوار بزم بساط بست بستان بستان بـا بستان مستــم بستـان مولوی بسر بسطام بسـر  بســر بســر  بســـر بســـر  بســــر  بســـــر بســـــر  بسی بشر بشسته بشــر بشــکنــی ایــن بشما گویم بشنـو بـد هم بــاده بــدحالان بــر  بــراند گـــرت  بــرد  بــردریـــــده بـــا  بـــار بـــار  بـــدان  بـــر بـــرآید بـــراند  بـــرفتیــــد یــک  بــــاغ  بــــر بــــروی بـــــار  بـــــاغ بــــه بــــی  بـــی بـــی  بــه بــی بلبل بلخ بلخی بلخیان بلـــی بمانده بمانم بمگـــذار  بن بنا بند بندی بنشین بنشست بنمائی چون بنماید بنماییـــد یک بنه بنهاد بنهنـــد  به به  بهاءالدین بهانه بهترین بهر بهره بهـــار بود بود بدین بود بعد بود وقتی بودم بودند شمس بوده بودو بکشت بکن بگداخت بگسترد همه بگـــذر  بگـــویــم  بگفت آمـــدم بگفتمی بگفتیــد از بگو بگو  بگویم بی بیا بیاموز بیان بیایید بیایید معشــوق بیت بیت بیخبر بیداد بیرون بیست بیش بیشتر بیشمار بیــــش  بیمار بیماری بین بیچونست    بیگانگی بیگـــانه بی‌شرمیها    بی‌صـــورت  بی‌عشق بی‌قرار بی‌نمکی تأ تأثر تألیف تأمل تا تا  تابم ای تابه تاجر تاریخ تبدیل تبریزی تبی تحمل تخت تخلص تذکیر تر تر آخر ترا ترانه ترتیب ترســم گــفت ترمذی ترک ترین تسلیم تسکین تشنه تصوف تعصّب تعلیمی تــا  تـــا  تــــــو تـــــو  تــــو تــــو گــــوش  تــــو  تــــویی  تـــو تـــو آتش تـــو  تـــوبـــــه  تـــویی تـــویی  تــندی  تــو تــو  تــویی تــویی  تـو  تـویی آب تـویی آب  تـویی سینـــه تـویی مـــرغ تـویی پختـــه تفسیر تفکرات تقریرات تقسیم تلخ تمام تمرین تمکین تن تن  تنگ تنی آنچ تهی تهیست تو تو  توئی جای توان تواند توانست توانی توبه توجه توجهی توســت  تویـــی تویــی تویی تویی روضــه تویی قنــد  تویی  تکرار تکلف تکیه تیره جا ز جائیکه جاست چندین جام جامه جان جان  جانان  جای جایگه جدا جدال جرعه جرمها جز جستجویت جسم جـاست جـدا جـداییــهـــا  جــام جــان  جــز جــــان جــــای  جــــز جـــــان  جــوش  جفاش جفــــا  جلال جلال  جمادی جمال جمع جمعی جمعیت جمعیتی جمــله جملــه  جمله جنازۀ جهان جهانبانی جهانتاب جهاندیده جهانم جهت جهــان جهــان  جواب جوان جوان، جوانش جویـــد جویم جویی جگرخوار حاجیان حاصل حاضر حال حال طلوع حالی حاوی حتی حج حجاب حدود حدودی حرکات حرکتی حریرین حس حسادت حسام حسین حضرت حـاصل حق حقیقت حقیقی حلقۀ حوالی حوصله حکـــــایت  حکمت حیات حیث حیلت خاص خاصو خاطر خالی خام خاموش خانــــه  خانــه  خانـه خانه خانه‌ی خاک خاکم  خبر خبری خبـــر  خدا خداست؟ گفت خداوندگار خدایم خدایید با خدمتش خراب خرابم خرد خرسندی خرقه خرقۀ خروش خستۀ خســته خشم خطا خطیبی خـدا خـــام خـــام  خـــانه  خــــانـــــه خـــــروش خــــویش  خـــواجه خـــویش مــن خــواجــــه خــود خــورد گــه خــویش خلف خلق خلیفه خلیفۀ خمر خمـــار خمـــارم خمــــار خمـــــار خمیـــرم خواب خواب وی خواجه خوارزمشاه خواست خواستند خواستند پیش خوانان خواندند به خوانده خواهم خواهم  خواهی خواهیم خوب خود خود خود  خود، خودبین خودبینی خودرو خورشید خوش خوشست خوشم خوشم ســر خوشی خوش‌حالان خون خویش خویش بـــاز خیال خیز خیالی خیره خیز د دائم داد داده دارد دارد  دارم داشت داشت ور داشت پس داشت   داشتند دام دامن دانست دانستم دانش دانم ما دانه دایره‌ی دایه‌ی در در  درآ درآمد دراز، درافتد دراین درخواست درخور درد  دررهایی درس درست درستی درسی درشکـــسته درفراغ درمان درمرتبۀ درنگ درهمۀ درون  دروی درویش درویشی درپی دریا دریافت دریانوش دریای دریــا دریـــا دریوزه دست دستار دستـــه دستور دســت دشمنی دعوت دف دفتر دفن دفین آری دل دل وز دل چون دل  دلارامان دلبر دلتنگم دلـــــم  دلــم  دلم دلکش دلی دم دم کــــه دمشق دنبال دنیا ده ده  دهد دهل گبر دهم دهن دو دوباره دود دود  دور دوران دوزخ دوست دوست با دولت دوم دکان دگر دگرگونش دگـر دگــر دگـــر  دگـــــــر  دیار دید دیدار دیدارش دیدند دیده دیربا دیرین دیــوار دیوار در دیوان دیوانه دیوانه‌ی دیگر دیگران ذات ذرات ذره ذوالجلال ذکر رآفتاب را را از را با را دعوی را  را» رازی راست راست چنین راند؟ مولانا راه راه  راهنمایی راو رباطن رباعی رباعیات رباعیها ربودی ربیع رحلت رخت رد رساند رسد رسل    رسماع رسید رسید؟ ونگاه رسیدند رسیده رفت رفتار رفتارو رفتـه رفتن رفتنش رفته رقص رقصان رقصیدند رقم رقونیه رنج رنجیده رنمی رنگ ره ره  رها رهایی رهنما آثار ره‌ها  رو رواقهای روح روحانی روحی روز روز، روزه روزگــــــار روزی روش روشن روشن که روم رومی روی روی آن  روی  روی   رکاب ریاضت ز زاده زارو زان زاین زبان زبانه زبانها زبر زبر  زدن آن زدند زدی زرکوب زرکوب مولانا زرکوبان زرکوبی زلال  زلف زمان زمانه زمــــانم خـــرد زمــــر زمیان زمین زمینۀ زن زن  زنانم زنانم نـــه زند زند بشکافد زند خورشیـد  زند دودی زند مولوی زند گـــه  زندان زندگی زندگینامه زندی راه  زنّار زهـــر  زوجۀ زپدرت زکدامین زیر زیرا زیرو زیرین این زیــر  زین سؤال سؤالی سابقه ساخت ساز سازد سال ساله سالگی سالی سایه سایه‌ی سبحانک سبحانی سبعه ست ستاره ستانم مولوی ستیز سجاده سختی سخن سخنان سخنانی سخنها سخنهای  سر سراغ سرانجام سراپا سرش سرما سرنهم سرودن سرگشته سریع سریعی ســری ســـر  ســـرگشته ســــوی  ســودای ســوی ســوی  سـور سفارش سفر سفـــر  سقــر  سلطان سلطانیست گنجست سلوک سماع سنبـل سنه سنگ سه سواد سود سور سوز سوز، سوزان سوش سوگ سوگند سوی سپرده سپری سپس سکون سگ سگی سی سید سیر سیـراب سیل سینــه سینه شأ شاد شادان شاعری شام شانه شاه شاهد این شایستگی شب شبانه شد شد این شد حسام شد غروب شد گــفت شدت شددرآن شدم شدند شدند روز شده شدپدر شدی باغ  شدی  شدید شراب شرابم نه  شرحـــه شرحی شرم شرمنده‌ست بی‌شرم شرکت شریف شش شش، ششم شصت شعرو شعری شعله شــد شــدی  شـــد در  شـــدم جفــت شـــدم هــر شـــرح  شـــــود  شــــو  شــــود داغ  شــــوم  شـــو شـــود شـــود آدم  شـــود دل  شـــود دیـــده  شــو شــو رو شــود بی  شــود خمـــــر شــوی  شـو شـو باید  شـود گــــر شـود گـــــاه  شـوم  شما شمایید ده  شمایید مولوی شمس شمس رفته شمس مدتی شمس مولانا شمع شمـــا  شناس شنبه شهر شو شو مولوی شو هــم شو و شود شود مولانا شود بی شود جـــان  شود جـــاه شود خــواب شود مولوی شود هر شود گـــر  شود؟ روزی شور شوم ور شوّال شوی گـــر شک شکایت شکر شکرانۀ شکستند شکــایت شکــر شکن شکوفا شیخ شیدایی شیداییش شیر شیران شیفتۀ صبر صد صدق صدیق صراف صـــدر  صـــورت  صفا صفتـــی  صفحات صلاح صنم  صوتی صورت صوفیان صوفیه ضد ضرب طبع طبقه طرب طرح طریق طریقت طـــرب  طــور طلا طلب طمع طواف طول طی ظاهر ظاهری ظریف ظن عابری عاجز عادی عارف عارفان عازم عاشقان عاشقــا عاشقی عاقبت عالــم عالم عالی عام عامه عامی عبارت عبارتست عبارتی عجب عربده عرصۀ عرفا عرفات چه عرفان عرفانی عرفناک) عروج عزا عزم عزیز عشــق عشق عشق یک عشقت عطار عــدم عــــدم  عـــــالم عقارم نـــه عقــــل  عقل عقیدۀ علاءالدین علم علمی علوم علومی علیست علیست اندر علیست گر عمر عنان عود عیادت عیان عیب عیــار عین غار غافل غرور غزالی غزل غزلیات غـــار غــم غـم غلام  غلط غم غمگـــسار غمگین غیبت غیـــر غیـــر  فاتح فاش فتنه فخرالدین فراز فراست فراسوی فراق تـــا  فراموش فرزند فرزندش فرستاد فرشته فرق فرمائید فرمان فرمود فرمود در فرموده فرو فروتر فرید فسانه فسونی فضا فضول مولانا فـــردات  فقیه فلک فن فنا فکر فیه قاصدی قال قبل قبله قبول قبولم قدر قدس قدم قرآن قرار قرون قسمت قطب قطره قــدم قـــرار قـوم قلب قلندری قمری قمــارم قمــرم قمـــر  قند قهــر قومی قونویان قونیه قیل قیمت لا لابه لاله لایق لایق  لب لحظه لحنی لطـف لطف لطیف  لطیفست  لغت، لفظی،پرچمداران لقب لیاقت مؤانست ما ما آتش ما ای ما، ماتم ماده ماست ماست دانستن ماست در ماند مانع مانند مانندش شاه ماه مایه مباحثات مبر مبرهن مبـاد متضمّن متوجه متوقف مثابت مثل مثنوی مجالس مجالست مجدداً مجموعۀ مجنونست هر مجوئید محرم محزونست سرگشته محقق محله محمد محمد(ص) محمدبن محو مدان مدت مدرس مدرسه مرا مرا این  مرا حجره مرا در مرا روز مرا روشن مرا زان مرا قطـــره مرا مولوی مرا نـــور مرا نوح مرا یار مرا    مرتبۀ مرد مردم مردگی مردی مرشد مرو  مرگ مرید مریدان مزاحم مست مستانه مستــان مستکبران مستی مسجود مســـت  مسلمان مسیحی مشابهت مشتمل مشغول مشــروح مشکلات مصاحبت مضامین مطالبه مطلوب مظاهر مظهر معارف معاصرین معانی معبود معرفت معرفتش معروف معشـــوق  معضلات معلوم معلومات معما معمایی معنا معنوی معنی معنی، مـا مـا جوشی مـرا مــا در مــرا مــرا از مــزن مـــا مـــا پا مـــاند مـــدر مـــرا دانـــه مــــا ای مــــال  مــــرا مـــــا مولوی مـــــرا  مــــــرد مــــن خـــواب مــــن  مــــی مـــن مـــن  مـــی مـــی‌کــــنـد کــــز مــن مــن ســـر مــن مــونس مــن  مــوج مـن  مفتوح مفتی مفهوم مقاصد مقالات مقام مقامی مقصد مقصود مقطع مقید ملات ملاقات ملـــک زان  ملّای ملک ملکت  من من همه من از  من  مناسبت مناقشات منبر منبری منتهی منثور منثور مندرج منست سلطان منست هر منست   منست    منصــور منصور منظوم منظوم منــی  منقار منم منوال منکران مه مهابت مهد موارد مواعظ موجود مورد موزون موقت مولانا مولانا آثار مولانا روزی مولانا مدتها مولانا مولانا مولانای مولوی مولوی مولوی مولوی سرزمین مولوی سید موهبت موی مکاتیب مکان شوری مکتوبات مکن مکنون مگــو گفتم مگو مگو ای مگو دوش مگو سخن مگو قمـــری مگو من  مگو مولوی مگو ور مگو پیش مگو گفتــم مگو گفتم مگو گفتمای می میان میانشان میانه میانۀ میــروی میـــازار  میکنی می‌دهم می‌روی می‌سوزم می‌شود می‌کـــنـد از  ن نا ناآرام نائل نابخردانۀ نازلترین ناسزا ناشناس نالان نالـــه‌ی نالیـــــده‌انـد سینه نام نامحـــرمان نامه ناهید ناپدید ناچار ناگــــه  ناگهان نایب نباشی  نبــدی  نبود نبود نتوانست نثر نجات ماننده‌ی نجســت  نحیف نخست نخستین نخندید نداد ندارد نداشت نداند نداند مولوی ندانست ندهد ندهی نی ندید ندید صلاح ندیده نردبان نرم نرمیها زانماه نرگس نزد نساخت نسبت نسبت؟ اما نشاط نشان نشاند و نشانـــی نشان‌هـــاش  نشاید نشد نشد از نشده نشدی من نشستند نشسته نشود بی‌عشق نشود صد نشود    نشین نصیبم نظاره نظم نعـــره نــــه نـــه  نـــور  نــه نــه  نــور نــی نـوش  نفس نفیــــــرم  نقش نقـــش نما نماز نماند  نمایان نماید چندین نمایم نمــــی نمـــی نمــی نمـی نمود نمی نه نه  نهاد نهان نهان  نهانم مشنـو نور نورانی نومیـــد  نکرد جز نکوست یا نکونامان نگاه نگردد نگرددپس نگرش نگریست نگشاید نگشت شیدایی نگشود نگفتی نگهدار نی نیافت نیز نیست نیست لیـک نیست مولوی نیست  نیستـــان نیشابوری نیشکر نیــک نیل نیک نیکلسن ها ها و هامونست نیکو های هایم هجران هجران توبۀ هجری هر هرچه هرگز هرگز چون هرگز این هزار هست هست ای هست بدنامی هست  هست    هستی هشت هـــر هــــر هــم هفت هلـــه  هم همان همانند همراه همسـایه همـــه همـــه  همــه همـه همنشین همه همه  همچو همگــــان همگی همۀ همی همیــن همین هوا هوای هوایید گــر هیبت هیــــچ  هیـــچ  هیچ هیچ  و و  واد وار واضح واعاظم واقع واقعی والا واله وامکــش وای وبدل وجانم وجه وجود ودانشمند ودمشق ور ورا ورود وز وسماع وسیع وسیله وشیدا وصـــل وصف وصول وعظ وفا وفات وفــــا  وقار وقاری وقال وقت وقفه ولد ولـــی  ولی ومتحقق ومعارف وپندارت وی ویران ویرانه ویرانیست وین ویژه پا پاسخ پاکدل پای پایان پایه‌ی پایۀ پدر پدر  پدری پدید پذیرم پر پرتاپ پرداخت پرده پرستی پروانــــــه پروانه پروانه‌ی پرورش پس پسر پســـت  پـرس پــــروانـه پـــوره  پـــی پله پنجشنبه پنجم پنجمین پنهان پنهانیست ویران پوزش پوش پوشی پی پیاده پیدا پیرو پیش پیشۀ پیشین پیغام پیــــــدا  پیمانـــه پیمانــه پیمود پیوستن پیوستوی پیک چاره چرا چرخ چسبیدی چشم چشمهای چشمی چـرخــــه  چـــرخ  چـــه چـــه  چــه چـون چل چلبی چلبی حسام چنان چنانم مـــن چند چندین چنیــن چنین چنینم چه چهل چو چون چپ چکار چکنی چگونه چگونگی چیز چیزی چیست چیـــز  ژنده کار کان کتاب کتابی کتبی کثیر کجاست قومی کجایم کجایید کجایید معشــوق کدامین کرانه کرد کرد بود کرد خواهم کرد و کرد کـــه  کردار کرداو کردم کردن کردند کرده کردی کردی سجاده کردی چگونگی کردیم کس کسان کســی کسی کشم  کشید کعبه کــار کـــجا  کـــم  کـــمی  کـــن  کـــه کـــه  کـــو کــم  کــننـــــد  کــو کــوزه کـلانم نـــه کـم کفی  کل کلام کلامی کلیات کلید کم کمال کمند کمک کمیاب کن کن و کن،نه کنار کنان کنایات کند کند زاهد کند عقـــل کند  کند، کنــد کنـــی  کنون که کو کودکان کور کوشید کون کوچ کوچید،به کوی کویم کی کیقباد کینه گام گبر، گذاشت گذرهــا ره گذشت گر گران گرد گرداب گردان گردانند گردد گردند گرفت گرفت سرانجام گرفتار گرفتند گرمیها وز گرچه گریز گریه گزندۀ گستاخ گستاخانه گسسته گشت گشت  گشتند گشته گشته، گــــاه  گــــر  گــــرو گــــنبد  گـــفتار  گـــوهر گــل گــه  گــوش  گفت گفت شمس گفت ســر گفتار گفتشان گفتند گفته گل گل از گله گمان گمنام گنج گواه گوش گوشه گوهر گوید« گویم گویند گیـــرد ی یا یابم؟   یاد یادداشت یار یاران یافت یافته یخبندان یزید یعنی یـار یــار یـــار  یقین او یهودی یوسف یک یکباره یکسال یکشنبه یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “مولوی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.