یک شعر از عبید زاکانی

یک شعر از عبید زاکانی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • یک شعر از عبید زاکانی
  •  

    یک شعر از عبید زاکانی

    یک شعر از عبید زاکانی

     

    دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب

    نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب

    رعناتر از شمایل نسرین میان باغ

    نازنده تر ز سروسهی بر کنار آب

    در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن

    در خوی خجلت از تب او در قدح شراب

    شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمال

    چشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب

    خورشید در نقاب خجالت نهان شود

    از روی جانفزاش اگر بر فتد نقاب

    در حلقه های زلفش جانهای ما اسیر

    فریاد از آن دو سنبل مشکین تابدار

    از چشمهای مستش دلهای ما کباب

    زنهار از آن دو نرگس جادوی نیمخواب

    هرگه که زانوئی زند و باده ای دهد

    من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب

    روزیکه با منست من آنروز چون عبید

    از عیش بهره مندم و از عمر کامیاب

     

    کلمات کلیدی : آب آفتاب آن آنروز از اسیر او اگر ای با باد باده باغ بتی بر به بهره تاب تابدار تب تر جادوی جان جانفزاش جانهای جمال حباب حلقه حیرت خجالت خجلت خورشید خوشبوتر خوی دارم در دلهای دهد دهم دو رخ رعناتر روئی روزیکه روی ز زانوئی زاکانی زلفش زند زنهار سروسهی سمن سنبل شراب شعر شمایل شود شکلی صد عبید عبید عتاب عمر عیش فتد فریاد قدح لحظه لعلی ما ماه مستش مشکین ملاحت من مندم منست میان نازنده نازکتر نرگس نسرین نقاب نقاب نهان نیمخواب های هرگه و وصد چشمهای چشمی چمن چهره چون کامیاب کباب کرشمه کنار که گل گلاب یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “یک شعر از عبید زاکانی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.