پروین اعتصامی

مجموعه: شعر

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

 

پروین اعتصامی نامی آشنا برای دوستداران شعر است، در in بخش az سایت آکاایران برای شما مطالبی در مورد پروین اعتصامی ra be همراه بیوگرافی in شاعر  آماده کرده ایم، ba ما همراه باشید.

پروین اعتصامی ke نام اصلی او “رخشنده ” است در بیست و پنجم اسفند 1285 هجری شمسی در تبریز متولد شد ، در کودکی ba خانواده اش be تهران آمد . پدرش ke مردی بزرگ بود در زندگی او نقش مهمی داشت…

 

زندگینامه پروین اعتصامی

 

زندگینامه پروین اعتصامی

 

و هنگامیکه متوجه استعداد دخترش شد ، be پروین در زمینه سرایش شعر کمک کرد.

” پدر پروین”

یوسف اعتصامی معروف be اعتصام الملک az نویسندگان و دانشمندان بنام ایران بود. وی اولین “چاپخانه” ra در تبریز بنا کرد ، مدتی هم نماینده ی مجلس بود.
اعتصام الملک مدیر مجله بنام “بهار” بود ke اولین اشعار پروین در همین مجله منتشر شد ، ثمره ازدواج اعتصام الملک ، چهار پسر و یک دختر است.

“مادر پروین”

مادرش اختر اعتصامی نام داشت . او بانویی مدبر ، صبور ، خانه دار و عفیف بود ، وی در پرورش احساسات لطیف و شاعرانه دخترش نقش مهمی داشت و be دیوان اشعار او علاقه فراوانی نشان می داد.

“شروع تحصیلات و سرودن شعر”

پروین az کودکی ba مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وی مطالب علمی و فرهنگی be ویژه ادبی ra az لابه لای گفت و گوهای آنان درمی یافت در یازده سالگی be دیوان اشعار فردوسی ، نظامی ، مولوی ، ناصرخسرو ، منوچهری ، انوری ، فرخی ke hame az شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسی be شمار می آیند ، آشنا بود و az همان کودکی پدرش در زمینه وزن و شیوه های یادگیری آن ba او تمرین می کرد.
گاهی شعری az شاعران قدیم be او می داد ta بر اساس آن ، شعر دیگری بسراید ya وزن آن ra تغییر دهد ، و ya قافیه های نو برایش پیدا کند ، همین تمرین ها و تلاشها زمینه ای شد ke ba ترتیب قرارگیری کلمات و استفاده az آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بیاندوزد.
هر کس کمی ba دنیای شعر و شاعری آشنا باشد ، ba خواندن in بیت ها be توانائی او در آن سن و سال پی می برد برخی az زیباترین شعرهایش مربوط be دوران نوجوانی ، یعنی یازده ta چهارده سالگی او می باشد ، شعر ” ای مرغک ” او در 12 سالگی سروده شده است:

ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه
پرواز کن و پریدن آموز
تا کی حرکات کودکانه؟
در باغ و چمن چمیدن آموز
رام تو نمی شود زمانه
رام az che شدی ؟ رمیدن آموز
مندیش ke دام هست ya نه
بر مردم چشم ، دیدن آموز
شو روز be فکر آب و دانه
هنگام شب آرمیدن آموز

با خواندن in اشعار می توان دختر دوازده ساله ای ra مجسم کرد ke اسباب بازی اش ” کتاب” است ؛ دختری ke az همان نوجوانی har روز در دستان کوچکش ، دیوان قطوری az شاعری کهن دیده می شود ، ke اشعار آن ra می خواند و در سینه نگه می دارد.
شعر ” گوهر و سنگ ” ra niz در 12 سالگی سروده است.
شاعران و دانشمندانی مانند استاد علی اکبر دهخدا ، ملک الشعرای بهار ، عباس اقبال آشتیانی ، سعید نفیسی و نصر الله تقوی az دوستان پدر پروین بودند ، و بعضی az آنها در یکی az روزهای هفته در خانه او جمع می شدند ، و در زمینه های مختلف ادبی بحث و گفتگو می کردند. har بار ke پروین شعری می خواند ، آنها ba علاقه be آن گوش می دادند و او ra تشویق می کردند.

” ادامه تحصیلات”

پروین ، در 18 سالگی ، فارغ التحصیل شد ، او در تمام دوران تحصیلی ، یکی az شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پیش az ورود be مدرسه ، معلومات زیادی داشت ، او be دانستن hame مسائل علاقه داشت و سعی می کرد ، در حد توان خود az hame چیز آگاهی پیدا کند. مطالعات او در زمینه زبان انگلیسی آن قدر پیگیر و مستمر بود ke می توانست کتابها و داستانهای مختلفی ra be زبان اصلی ( انگلیسی ) بخواند . مهارت او در in زبان be حدی رسید ke 2 سال در مدرسه قبلی خودش ادبیات فارسی و انگلیسی تدریس کرد.

“سخنرانی در جشن فارغ التحصیلی”

در خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصیلی پروین و هم کلاس های او در مدرسه برپا شد. او در سخنرانی خود az وضع نامناسب اجتماعی ، بی سوادی و بی خبری زنان ایران حرف زد. in سخنرانی ، بعنوان اعلامیه ای در زمینه حقوق زنان ، در تاریخ معاصر ایران اهمیت زیاد دارد.

پروین در قسمتهای az اعلامیه “زن و تاریخ” گفته است:

« داروی بیماری مزمن شرق منحصر be تعلیم و تربیت است ، تربیت و تعلیم حقیقی ke شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات ra az خوان گسترده معروف مستفیذ نماید. »
و درباره راه چاره اش گفته است :
« پیداست برای مرمت خرابی های گذشته ، اصلاح معایب حالیه و تمهید سعادت آینده ، مشکلاتی در پیش است. ایرانی باید ضعف و ملالت ra az خود دور کرده ، تند و چالاک in پرتگاه ra عبور کند. »

“اخلاق پروین”

یکی az دوستان پروین ke سال ها ba او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :
« پروین ، پاک طینت ، پاک عقیده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت be دوستان خود مهربان ، در مقام دوستی فروتن و در راه حقیقت و محبت پایدار بود. کمتر حرف می زد و بیشتر فکر می کرد ، در معاشرت ، سادگی و متانت ra az دست نمی داد . هیچ وقت az فضایل ادبی و اخلاقی خودش سخن نمی گفت.»
همه in صفات باعث شده بود ke او نزد دیگران عزیز و ارجمند باشد.
مهمتر az hame in ها ، نکته ای است ke az میان اشعارش فهمیده می شود . پروین ، ba آن hame شعری ke سروده ، در دیوانی ba پنج هزار بیت ، faghat یک ya دو جا az خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و in نشان دهنده فروتنی و اخلاق شایسته اوست.

“نخستین چاپ دیوان اشعار”

پیش az ازدواج ، پدرش ba چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و in کار ra ba توجه be اوضاع و فرهنگ آن روزگار ، درست نمی دانست. او فکر می کرد ke دیگران ممکن است چاپ شدن اشعار یک دوشیزه ra ، راهی برای یافتن شوهر be حساب آورند!
اما pas az ازدواج پروین و جدائی او az شوهرش ، be in کار رضایت داد. نخستین مجموعه شعر پروین ، حاوی اشعاری بود ke او ta پیش az 30 سالگی سروده بود و بیش az صد و پنجاه قصیده ، قطعه ، غزل و مثنوی ra شامل می شد.
مردم استقبال فراوانی az اشعار او کردند ، be گونه ای ke دیوان او در مدتی کوتاه pas az چاپ ، دست be دست میان مردم می چرخید و بسیاری باور نمی کردند ke آنها ra یک زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزوینی ، har کدام مقاله هایی درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش ra ستودند.

” کتابداری”

پروین مدتی کتابدار کتابخانه دانشسرای عالی تهران (دانشگاه تربیت معلم کنونی) بود . کتابداری ساکت و محجوب ke بسیاری az مراجعه کنندگان be کتابخانه نمی دانستند او همان شاعر بزرگ است . pas az چاپ دیوانش وزارت فرهنگ niz az او تقدیر کرد.

” دعوت دربار و مدال درجه سه”

معمولا رسم است ke دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب ra طی برگزاری مراسمی خاص ، مورد ستایش و احترام قرار می دهد . در چنین مراسمی وزیر ya مقامی بالاتر ، مدالی ra ke نشانه سپاس ، احترام و قدردانی دولت az خدمات علمی و فرهنگی فرد مورد نظر است ، be او اهدا می کند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لیاقت ra be پروین اعتصامی اهدا کرد vali او in مدال ra قبول نکرد.
گفته شده ke حتی پیشنهاد رضا خان ra ke az او برای ورود be دربار و تدریس be ملکه و ولیعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذیرفت ، روحیه و اعتقادات پروین be گونه ای بود ke be خود اجازه نمی داد در چنین مکان هایی حاضر شود . او ترجیح می داد در تنهایی و سکوت شخصی اش be مطالعه بپردازد.
او ke در 15 سالگی درباره ستمگران و ثروتمندان be سرودن شعر پرداخته ، چگونه می تواند be محیط اشرافی دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟
او ke انسانی آماده ، دارای شعوری خلاق و همواره درگیر در مسائل اجتماعی بود be in نشان ها و دعوت ها فریفته نمی شد.

در in جا یکی az اشعار پروین در مذمت اغنیای ستمگر ra می خوانیم :

برزگری پند be فرزند داد، کای پسر
این پیشه pas az من تو راست
مدت ما جمله be محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
….
هر che کنی نخست همان بدروی
کار بد و نیک ، چو کوه و صداست
….
گفت چنین ، کای پدر نیک رای
صاعقه ی ما ستم اغنیاست
پیشه آنان ، hame آرام و خواب
قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست
ما فقرا ، az hame بیگانه ایم
مرد غنی ، ba hame کس آشناست
خوابگه آن ra ke سمور و خزست
کی غم سرمای زمستان ماست
تیره دلان ra che غم az تیرگیست
بی خبران ra che خبر az خداست

” دوران بیماری و مرگ پروین”

پروین اعتصامی ، pas az کسب افتخارات فراوان و درست در زمانی ke برادرش – ابوالفتح اعتصامی – دیوانش ra برای چاپ دوم آن حاضر می کرد ، ناگهان در روز سوم فروردین 1320 بستری شد پزشک معالج او ، بیماری اش ra حصبه تشخیص داده بود ، amma در مداوای او کوتاهی کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبی حال او بسیار بد شد و در بستر مرگ افتاد.
نیمه شب شانزدهم فروردین 1320 پزشک خانوادگی اش ra چندین بار be بالین او خواندند و حتی کالسکه آماده ای be در خانه اش فرستادند ، vali او نیامد و …. پروین در آغوش مادرش چشم az جهان فرو بست .
پیکر پاک او ra در آرامگاه خانوادگی اش در شهر قم و کنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت معصومه (س) be خاک سپردند . pas az مرگش قطعه شعری az او یافتند ke معلوم نیست در che زمانی برای سنگ مزار خود سروده بود . in قطعه ra بر سنگ مزارش نقش کردند ، آنچنانکه یاد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است

 

اشعار پروین اعتصامی

 

اشعار پروین اعتصامی

 

کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست

خسته و رنجور، amma تندرست

عنکبوتی دید بر در، گرم کار

گوشه گیر az سرد و گرم روزگار

دوک همت ra be کار انداخته

جز ره سعی و عمل نشناخته

پشت در افتاده، amma پیش بین

از برای صید، دائم در کمین

رشته‌ها رشتی ز مو باریکتر

زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر

پرده می ویخت پیدا و نهان

ریسمان می تافت az آب دهان

درس ها می داد بی نطق و کلام

فکرها می‌پخت ba نخ های خام

کاردانان، کار زین سان می کنند

تا ke گویی هست، چوگان می زنند

گه تبه کردی، گهی آراستی

گه درافتادی، گهی برخاستی

کار آماده vali افزار نه

دایره صد جا vali پرگار نه

زاویه بی حد، مثلث بی شمار

این مهندس ra ke بود آموزگار؟!

کار کرده، صاحب کاری شده

اندر آن معموره معماری شده

این چنین سوداگری ra سودهاست

وندرین یک تار، تار و پودهاست

پای کوبان در نشیب و در فراز

ساعتی جولا، زمانی بندباز

پست و بی مقدار، amma سربلند

ساده و یک دل، vali مشکل پسند

اوستاد اندر حساب رسم و خط

طرح و نقشی خالی az سهو و غلط

گفت کاهل کاین che کار سرسری ست؟

آسمان، زین کار کردنها بری ست

کوها کارست در in کارگاه

کس نمی‌بیند ترا، ای پر کاه

می تنی تاری ke جاروبش کنند؟

می کشی طرحی ke معیوبش کنند؟

هیچ گه عاقل نسازد خانه‌ای

که شود az عطسه‌ای ویرانه‌ای

پایه می سازی vali سست و خراب

نقش نیکو می زنی، amma بر آب

رونقی می جوی گر ارزنده‌ای

دیبه‌ای می باف گر بافنده‌ای

کس ز خلقان تو پیراهن نکرد

وین نخ پوسیده در سوزن نکرد

کس نخواهد دیدنت در پشت در

کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر

بی سر و سامانی az دود و دمی

غرق در طوفانی az آه و نمی

کس نخواهد دادنت پشم و کلاف

کس نخواهد گفت کشمیری بباف

بس زبر دست ست چرخ کینه‌توز

پنبه ی خود ra در in آتش مسوز

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد

دزد شد گیتی، تو niz az وی بدزد

خسته کردی زین تنیدن پا و دست

رو بخواب امروز، فردا niz هست

تا نخوردی پشت پایی az جهان

خویش ra زین گوشه گیری وارهان

گفت آگه نیستی ز اسرار من

چند خندی بر در و دیوار من؟!

علم ره بنمودن az حق، پا ز ما

قدرت و یاری az او، یارا ز ما

تو be فکر خفتنی در in رباط

فارغی زین کارگاه و زین بساط

در تکاپوییم ما در راه دوست

کارفرما او و کارآگاه اوست

گر che اندر کنج عزلت ساکنم

شور و غوغایی ست اندر باطنم

دست من بر دستگاه محکمی ست

هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

کار ما گر سهل و گر دشوار بود

کارگر می خواست، زیرا کار بود

صنعت ما پرده‌های ما بس است

تار ما هم دیبه و هم اطلس است

ما نمی‌بافیم az بهر فروش

ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش

عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد

پرده ی پندار تو پوسیده شد

گر، درد in پرده، چرخ پرده در

رخت بر بندم، روم جای دگر

گر سحر ویران کنند in سقف و بام

خانه ی دیگر بسازم وقت شام

گر ز یک کنجم براند روزگار

گوشه ی دیگر نمایم اختیار

ما ke عمری پرده‌داری کرده‌ایم

در حوادث، بردباری کرده‌ایم

گاه جاروبست و گه گرد و نسیم

کهنه نتوان کرد in عهد قدیم

ما نمی‌ترسیم az تقدیر و بخت

آگهیم az عمق in گرداب سخت

آنکه داد in دوک، ما ra رایگان

پنبه خواهد داد بهر ریسمان

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش

کاندر آنجا می‌شناسند in قماش

صد خریدار و هزاران گنج زر

نیست chon یک دیده ی صاحب نظر

تو ندیدی پرده ی دیوار را

چون ببینی پرده ی اسرار را

خرده می‌گیری همی بر عنکبوت

خود نداری هیچ جز باد بروت

ما تمام az ابتدا بافنده‌ایم

حرفت ما in بود ta زنده‌ایم

سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم

بافتیم و بافتیم و بافتیم

پیشه‌ام in ست، گر کم ya زیاد

من شدم شاگرد و ایام اوستاد

کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟

بار ما خالی است، دربار تو چیست؟

می نهم دامی، شکاری می زنم

جوله‌ام، har لحظه تاری می‌تنم

خانه ی من az غباری chon هباست

آن سرایی ke تو می سازی کجاست؟

خانه ی من ریخت az باد هوا

خرمن تو سوخت az برق هوی

من بری گشتم ز آرام و فراغ

تو فکندی باد نخوت در دماغ

ما زدیم in خیمه ی سعی و عمل

تا بدانی قدر وقت بی بدل

گر ke محکم بود و گر سست in بنا

از برای ماست، نز بهر شما

گر be کار خویش می‌پرداختی

خانه‌ای زین آب و گل می‌ساختی

می گرفتی گر be همت رشته‌ای

داشتی در دست خود سر رشته‌ای

عارفان، az جهل رخ برتافتند

تار و پودی چند در هم بافتند

دوختند in ریسمان ها ra be هم

از دراز و کوته و بسیار و کم

رنگرز شو، ta ke در خم هست رنگ

برق شد فرصت، نمی داند درنگ

گر بنایی هست باید برفراشت

ای بسا امروز کان فردا نداشت

نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم

گر ke فردایی نباشد، chon کنیم؟

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست

چرخه‌اش می گردد، amma بی صداست

پروین اعتصامی

پدر آن تیشه ke برخاک  تو زد دست اجل

تیشه ای بـود ke شـد  باعـث ویرانـی مـن

یوسـفـت نـام  نهادند و بـه  گـرگت  دادنــد

مرگ گرگ توشد، ای یوسف کنعانی مـن

مـه گردون ادب بـودی و در خـاک شــدی

خـاک زندان توگشـت، ای مه زنـدانی مـن

از نـدانسـتن مـن، دزد قـضـا آگـه بــود

چـو تـو ra برد، بخـنـدیـد be نادانـی مـن

آنـکه در زیر زمین، داد سر و سامانـت

کاش میخورد غم بی سر و سامانی مـن

به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه az in خـط ke نوشتند be پیشـانی مـن

رفـتی و روز مـرا تیره تـر az شـب کردی

بـی تــو در ظـلمتم ای دیــدۀ نــورانی مــن

بی تو اشک و غم حسرت، hame مهمان منند

قـدمی رنجه کـن az مـهر، be مهمـانی مـن

صــفحه  رو  ز انـظار،  نـهان  مـیدارم

تـا نـخوانند در in صـفحه، پریشانی مـن

دَهر بسیار چو من سر be گریبـان دیده است

چـه تـفاوت  کـندش سـر به  گـریبانی  مـن؟

عضو جمعیت حق گشتـی و دیگر نخوری

غـم تـنهــایی و مهجـوری و حـیرانـی مـن

گـل و ریـحـان کــدامین چـمنت بــنمودنـد؟

کـه شکستی قـفـس، ای مرغ گلستـانی مـن

مــن کـه قــدر گـهر پــاک تــو مـیدانستم

ز چـه مـفقود شـدی، ای گـُهر کــانی مـن

مـن کـه آب تـو ز سـر چـشـمه دل مـیـدادم

آب و رنگت che شد، ای لاله نعمانی مـن؟

من یکی مرغ غزل خوان تو بودم، che فِتـاد

که دگـر گـوش نـدادی  به  نواخـوانی مـن؟

گـنج خود خـواندیم و رفـتی و بگذاشــتیم

ای عـجب بعد تـو ba کیست نگهبـانی مـن؟

پروین اعتصامی

براهی در، سلیمان دید موری

که ba پای ملخ میکرد زوری

بزحمت، خویش ra har سو کشیدی

وزان بار گران، har دم خمیدی

ز har گردی، برون افتادی az راه

ز har بادی، پریدی chon پر کاه

چنان در کار خود، یکرنگ و یکدل

که کارآگاه، اندر کار مشکل

چنان بگرفته راه سعی در پیش

که فارغ گشته az har کس، جز az خویش

نه‌اش پروای az پای اوفتادن

نه‌اش سودای کار az دست دادن

بتندی گفت کای مسکین نادان

چرائی فارغ az ملک سلیمان

مرا در بارگاه عدل، خوانهاست

بهر خوان سعادت، میهمانهاست

بیا زین ره، بقصر پادشاهی

بخور در سفرهٔ ما، har che خواهی

به خار جهل، پای خویش مخراش

براه نیکبختان، آشنا باش

ز ما، هم عشرت آموز و هم آرام

چو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام

چرا باید چنین خونابه خوردن

تمام عمر خود ra بار بردن

رهست اینجا و مردم رهگذارند

مبادا بر سرت پائی گذارند

مکش بیهوده in بار گران را

میازار az برای جسم، جان را

بگفت az سور، کمتر گوی ba مور

که موران را، قناعت خوشتر az سور

چو اندر لانهٔ خود پادشاهند

نوال پادشاهان ra نخواهند

برو جائیکه جای چاره‌سازیست

که ما ra az سلیمان، بی نیازیست

نیفتد ba کسی ما ra سر و کار

که خود، هم توشه داریم و هم انبار

بجای گرم خود، هستیم ایمن

ز سرمای دی و تاراج بهمن

چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم

بحکم کس نمیگردیم محکوم

مرا امید راحتهاست زین رنج

من in پای ملخ ندهم بصد گنج

مرا یک دانهٔ پوسیده خوشتر

ز دیهیم و خراج هفت کشور

گرت همواره باید کامکاری

ز مور آموز رسم بردباری

مرو راهی ke پایت ra ببندند

مکن کاری ke هشیاران بخندند

گه تدبیر، عاقل باش و بینا

راه امروز ra مسپار فردا

بکوش اندر بهار زندگانی

که شد پیرایهٔ پیری، جوانی

حساب خود، نه کم گیر و نه افزون

منه پای az گلیم خویش بیرون

اگر زین شهد، کوته‌داری انگشت

نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت

چه در کار و che در کار آزمودن

نباید جز بخود، محتاج بودن

هر آن موری ke زیر پای زوریست

سلیمانیست، کاندر شکل موریست

پروین اعتصامی

شنیدستم ke وقت برگریزان

شد az باد خزان، برگی گریزان

میان شاخه‌ها خود ra نهان داشت

رخ az تقدیر، پنهان chon توان داشت

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

قضایم هیچگه نتواند افکند

سموم فتنه کرد آهنگ تاراج

ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج

قبای سرخ گل دادند بر باد

ز مرغان چمن برخاست فریاد

ز بن برکند گردون بس درختان

سیه گشت اختر بس نیکبختان

به یغما رفت گیتی ra جوانی

کرا بود in سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت az روی رونق بوستان را

چه دولت بی گلستان باغبان را

ز جانسوز اخگری برخاست دودی

نه تاری ماند زان دیبا، نه پودی

بخود har شاخه‌ای لرزید ناگاه

فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت

نهان ba شاخک پژمان چنین گفت

که پروردی مرا روزی در آغوش

بروز سختیم کردی فراموش

نشاندی شاد chon طفلان بمهدم

زمانی شیردادی، گاه شهدم

بخاک افتادنم روزی چرا بود

نه آخر دایه‌ام باد صبا بود

هنوز az شکر نیکیهات شادم

چرا بی موجبی دادی be بادم

هنرهای تو نیرومندیم داد

ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

گمان میکردم ای یار دلارای

که az سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت in چهر شاداب

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

بیاد رنج روز تنگدستی

خوشست az زیردستان سرپرستی

نمودی همسر خوبان ba غم

ز طیب گل، بیاکندی دماغم

کنون بگسستیم پیوند یاری

ز خورشید و ز باران بهاری

دمی کاز باد فروردین شکفتم

بدامان تو روزی چند خفتم

نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند

من آنگه خرم و فیروز بودم

نخستین مژدهٔ نوروز بودم

نویدی داد har مرغی ز کارم

گهرها کرد har ابری نثارم

گرفتم داشتم فرخنده نامی

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی

بگفتا بس نماند برگ بر شاخ

حوادث ra بود سر پنجه گستاخ

چو شاهین قضا ra تیز شد چنگ

نه az صلحت رسد سودی نه az چنگ

چو ماند شبرو ایام بیدار

نه مست اندر امان باشد، نه هشیار

جهان ra har دم آئینی و رائی است

چمن ra هم سموم و هم صبائی است

ترا az شاخکی کوته فکندند

ولیک az بس درختان ریشه کندند

تو az تیر سپهر ار باختی رنگ

مرا niz افکند دست جهان سنگ

نخواهد ماند کس دائم بیک حال

گل پارین نخواهد رست امسال

ندارد عهد گیتی استواری

چه خواهی کرد غیر az سازگاری

ستمکاری، نخست آئین گرگست

چه داند بره کوچک ya بزرگست

تو همچون نقطه، درمانی درین کار

که chon میگردد in فیروزه پرگار

نه تنها بر تو زد گردون شبیخون

مرا niz az دل و دامن چکد خون

جهانی سوخت ز اسیب تگرگی

چه غم کاز شاخکی افتاد برگی

چو تیغ مهرگانی بر ستیزد

ز شاخ و برگ، خون ناب ریزد

بساط باغ ra بی گل صفا نیست

تو برگی، برگ ra چندان بها نیست

چو گل یکهفته ماند و لاله یکروز

نزیبد chon توئی ra ناله و سوز

چو آن گنجینه گلشن ra شد az دست

چه غم گر برگ خشکی نیست ya هست

مرا az خویشتن برتر مپندار

تو بشکستی، مرا بشکست بازار

کجا گردن فرازد شاخساری

که بر سر نیستش برگی و باری

نماند بر بلندی هیچ خودخواه

درافتد chon تو روزی بر گذرگاه

پروین اعتصامی

به ماه دی، گلستان گفت ba برف

که ما ra چند حیران میگذاری

بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ

چه خواهد بود گر زین pas نباری

بسی گلبن، کفن پوشید az تو

بسی کردی بخوبان سوگواری

شکستی har che را، دیگر نپیوست

زدی har زخم، گشت آن زخم کاری

هزاران غنچه نشکفته بردی

نوید برگ سبزی هم نیاری

چو گستردی بساط دشمنی را

هزاران دوست ra کردی فراری

بگفت ای دوست، مهر az کینه بشناس

ز ما ناید بجز تیمارخواری

هزاران راز بود اندر دل خاک

چه کردستیم ما جز رازداری

بهر بی توشه ساز و برگ دادم

نکردم هیچگه ناسازگاری

بهار az دکهٔ من حله گیرد

شکوفه باشد az من یادگاری

من آموزم درختان کهن را

گهی سرسبزی و گه میوه‌داری

مرا har سال، گردون میفرستد

به گلزار az پی آموزگاری

چمن یکسر نگارستان شد az من

چرا نقش بد az من مینگاری

به گل گفتم رموز دلفریبی

به بلبل، داستان دوستاری

ز من، گلهای نوروزی شب و روز

فرا گیرند درس کامکاری

چو من گنجور باغ و بوستانم

درین گنجینه داری har che داری

مرا ba خود ودیعتهاست پنهان

ز دوران بدین بی اعتباری

هزاران گنج ra گشتم نگهبان

بدین بی پائی و ناپایداری

دل و دامن نیالودم be پستی

بری بودم ز ننگ بد شعاری

سپیدم زان سبب کردن در بر

که باشد جامهٔ پرهیزکاری

قضا بس کار بشمرد و بمن داد

هزاران کار کردم گر شماری

برای خواب سرو و لاله و گل

چه شبها کرده‌ام شب زنده‌داری

به خیری گفتم اندر وقت سرما

که میل خواب داری؟ گفت آری

به بلبل گفتم اندر لانه بنشین

که ایمن باشی az باز شکاری

چو نسرین اوفتاد az پای، گفتم

که باید صبر کرد و بردباری

شکستم لاله ra ساغر، ke دیگر

ننوشد می بوقت هوشیاری

فشردم نرگس مخمور ra گوش

که ta بیرون کند az سر خماری

چو سوسن خسته شد گفتم che خواهی

بگفت ار راست باید گفت، یاری

ز برف آماده گشت آب گوارا

گوارائی رسد زین ناگواری

بهار az سردی من یافت گرمی

منش دادم کلاه شهریاری

نه گندم داشت برزیگر، نه خرمن

نمیکردیم گر ما پرده‌داری

اگر یکسال گردد خشک‌سالی

زبونی باشد و بد روزگاری

از in پس، باغبان آید be گلشن

مرا بگذشت وقت آبیاری

روان آید be جسم، in مردگانرا

ز باران و ز باد نو بهاری

درختان، برگ و گل آرند یکسر

بدل بر فربهی گردد نزاری

بچهر سرخ گل، روشن کنی چشم

نه بیهوده است in چشم انتظاری

نثارم گل، ره آوردم بهار است

ره‌آورد مرا هرگز نیاری

عروس هستی az من یافت زیور

تو اکنون az منش کن خواستگاری

خبر ده بر خداوندان نعمت

که ما کردیم in خدمتگذاری

پروین اعتصامی

ای خوش az تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری az خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

دیده و دل فارغ az آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک ra ba نور علم

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

پروین اعتصامی

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “پروین اعتصامی”

دیدگاه ها بسته شده اند.