شعر زیبا

مجموعه: شعر

شعر زیبا

 

شعر زیبا

سهم من از تو چی بوده؟ پشت پا یــا خنجر از پشت

تو منو دوستم نداشتی حــتـی قد نوک انگشت

سهم من از تو چی بوده؟ جای خالیت توی خونه

حق دارن آدما ولله کــه بــه من میگن دیوونه

نگو یه فرصت دیگه کار از ایــن حرفا گذشته

دیگه چاره ای جز ایــن نـیـسـت آخه کار سرنوشته

نگو یه فرصت دیگه خود من هم کم آوردم

حیف اون هــمــه نوازش چقده غصتو خوردم

برو بــا خیال راحت من ازت گله ندارم

حرفشم نزن عزیزم آخه حوصله ندارم

برو بــا خیال راحت اینجا قلبی نشکسته

دیگه بر نگرد کــه اینجا کسی منتظر نشسته

یه روزی می رم

اگه من یه روز نباشم کی از عشقت می میره؟ یه روزی می رم و اون روزه کــه گریه ات می گیره

اگه من یه روز برم بــرای کی ناز می کنی روی بوم کی می شینی بــا کی پرواز می کنی

وقتی کــه قهر می کنی منتتو کی می کشه؟ اگه من یه روز نباشم سرنوشتت چی می شه؟

کی واست لا لا می گه کــه چشماتو هم بزاری کی می ذاره تو همش براش بهونه بیاری

با کلیدش کیه قفل اخماتو وا می کنه اون شبا کــه سردته کی دستاتو ها می کنه

وقت گریه سر تو رو شونه کی می ذاری بــه یه آغوش دیگه کــه آخه عادت نداری

اگه من یه روز نباشم کی از عشقت می میره؟ یه روزی می رم و اون روزه کــه گریه ات می گیره

 


نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور بــه قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم …

هر چیزی کــه حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده…

خودم را بــه هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم …

 

شعر زیبا ؛ اشعار زیبا ؛ شعر زیبا و کوتاه

 


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را بــا لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب بــرای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی کــه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها بــرای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بــه روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم

و تو بی آن کــه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؛ تــا کی ؛ بــرای چــه ؛

نمی دانم چرا ؟

شاید بــه رسم و عادت پروانگی مان

باز بــرای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 


مگسی را کشتم

نه بــه ایــن جرم کــه حیوان پلیدی است؛ بد است

و نه چــون نسبت سودش بــه ضرر یک بــه صد است

طفل معصوم بــه دور سر من می چرخید؛

به خیالش قندم

یا کــه چــون اغذیه ی مشهورش تــا بــه ایــن حد گندم!!!

ای دو صد نور بــه قبرش بارد؛

مگس خوبی بود…

من بــه ایــن جرم کــه از یاد تو بیرونم کرد؛

مگسی را کشتم …!

حسین پناهی

 

شعر زیبا ؛ اشعار زیبا ؛ شعر زیبا و کوتاه

 


خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی بــه چشمونم نمی شونه

یکی بــا چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی بــا دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو ایــن شب های تو در تو ... خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هــر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد بــا ایــن تن زخمی بــه آغوش تو برگردم

نشد تــا بغض چشماتو بــه خواب قصه بسپارم

از ایــن فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چــه دلتنگم از ایــن خواب زمستونی

تو کــه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو ایــن رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی ... تو دست سرد ایــن مردم

خداحافظ گل پونه ... کــه بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از ایــن پاییز دیوونه

خداحافظ…

خداحافظ همین حالا؛ همین حالا کــه من تنهام

خداحافظ بــه شرطی کــه بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین؛ بــه یاد اون هــمــه تردید

به یاد آسمونی کــه منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کــرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل بــه رؤیا ها

بدونی بی تو و بــا تو؛ همینه رسم ایــن دنیا

خداحافظ همین حالا

 


یاد بگذشته بــه دل ماند و دریغ

نیست یاری کــه مرا یاد کند

دیده ام خیره بــه ره ماند و نداد

نامه ای تــا دل من شاد کند

خود ندانم چــه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگــر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم؛ باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست کــه بــا حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ بــایــد کــه مرا دریابد

ورنه دردیست کــه مشکل برود

می کشندم چو در آغوش بــه مهر

پرسم از خود کــه چــه شــد آغوشش

چه شــد آن آتش سوزنده کــه بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم کــه ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با کــه گویم ستم عشقش را

مادر؛ ایــن شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن ایــن پیرهنم را از تن

زندگی نـیـسـت بجز زندانم

تا دو چشمش بــه رخم حیران نیست

به چکار آیدم ایــن زیبائی

بشکن ایــن آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی

در ببندید و بگوئید کــه من

جز او از هــمــه کس بگسستم

کس اگــر گــفــت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید کــه عاشق هستم

قاصدی آمد اگــر از ره دور

زود پرسید کــه پیغام از کیست

گر از او نیست؛ بگوئید آن زن

دیرگاهیست؛ در ایــن منزل نیست

 

شعر زیبا ؛ اشعار زیبا ؛ شعر زیبا و کوتاه

 


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو بــه لبخندی ایــن فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو بــه من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چــون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا بــا وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو بــه من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من بــه بی سامانی ؛ باد را می مانم

من بــه سرگردانی ؛ ابر را می مانم

من بــه آراسته گی خندیدم

منه ژولیده بــه آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد بــا برگ درختان می گفت

باد بــا من می گــفــت :

” چــه تهی دستی مرد ! ”

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و بــه تو حق دادم

آه … می بینم ؛ میبینم

تو بــه اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من بــه اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چــه دارم کــه تو را در خور ؟!

هیچ !

من چــه دارم کــه سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو هــمــه هستی من

هستی من

تو هــمــه زندگی من هستی

تو چــه داری ؟! …. هــمــه چیز

تو چــه کم داری ؟! …هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ؛ ایــن شعر من است

آرزو می کردم کــه تو خواننده ی شعرم باشی

راستی …. شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نـیـسـت کــه خواننده ی شعرم باشی

نه …. دریغا ؛ هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 


تو باور نکن امــا من عاشقم
به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا…
که چــون خورشید بر یخبسته جان من دمیدی.
بیادم هست آن پاییز غمزا را که….
… تنها بودم و تنها ؛ تو امــا ناگهان از راه رسیدی …
…کبوتر وار از ایــن شاخه بــه آن شاخه پریدی.
مقصد؛ از مقصود ماهم دور تر
راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر
در نهایت ؛بی نهایت خفته بود
دل مردد بود ؛و هم آشفته بود
آسمان تاریکتر هــر لحظه شد
گفتگوها از جنس باران شد
جز جدایی چاره ایی بهتر نبود…؟؟؟
یا لحظه ایی شیرینتر از آخر نبود…؟

 


یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم .

چون بــه نام تو رسیدم لحظاتی ماندم!

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود

“”همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود””

 


در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش

از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گــفــت ز هــر اسراری

شاهی بودم کــه جام زرینم بود

اکنون شده ام کوزه هــر خماری

در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه چرح دیدم استاد بــه پای

می کــرد سبو کوزه را دسته وسر

از کله پادشاه واز دست گدای

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته کــه بر گردن او می بینی

دستی اســت کــه بر گردن یاری بوده است

تا چند اسیر عقل هــر روزه شویم

در دهر چــه صد ساله چــه یک روزه شویم

در ده قدح باده از پیش کــه ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم

 

اشعار زیبا

اشعار زیبا

دلم می خواست؛

با تو باشم در گوشه ای از دنیا

تنهای تنها؛

در کنار تو.

اما

افسوس دست روزگار خیلی زود

آهنگ جدائی را می خواند.

اکنون

در کنار خاطراتم؛

تو را زنده می بینم ای یگانه هستی ام …

شعر زیبا ؛ اشعار زیبا ؛ شعر زیبا و کوتاه


دوستان؛ شرح پریشانی من گوش کنید / داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید / گــفــت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح ایــن آتش جانسوز نگفتن تــا کی؟

سوختم؛ سوختم؛ ایــن راز نهفتن تــا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم / بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از ایــن جمله کــه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولــی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس کــه خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شــد سبب خوبی و رعنایی او / داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم هــمــه جا شرح دلارایی او / شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


دیدی چــه طور اسیر اون چشات شدم

دیوونه ی نگاهت و عاشق خنده هات شدم

کاش بدونی کــه من همش بــه یادتم

تو تک تک ثانیه ها و لحظه هام

برای دیدنت؛در انتظارتم

دلم بــرای اون صدات

برای اون شیطونیات

برای رقصیدن برق اون نگات

برای لبخند قشنگ اون لبات

تنگ شده؛کاش بیای پیشم

با رفتنت تنها میشم

کاش بدونی کــه بعد تو

من شریک غمها میشم


باز باران!

باز باران بــا ترانه می خورد بر بام خانه

خانه ام کو ؟؟؟ خانه ات کو ؟؟؟ آن دل دیوانه ات کو ؟؟؟

روزهای کودکی کو ؟؟؟ فصل خوب سادگی کو ؟؟؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین

پس چــه شــد دیگر ؟ کجا رفت خاطرات خوب و رنگین ؟؟؟

در پــس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست ؟؟؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

بــاز بــــاران بــاز بــــاران

می خورد بر بام خانه

بی ترانه

بی بهانه

شایدم گم کرده خانه ….


مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چــه زشت بــه من و سادگی ام خندیدی

به منو عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو  برو تــا راحتتر

تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم!

شعر زیبا ؛ اشعار زیبا ؛ شعر زیبا و کوتاه


آخرش نفهمیدم اینجائی کــه هستم تقدیر من اســت یــا تقصیر من…

من کــه در ایــن جمع گذشتم از هرچه ارزوست

دست غم دیگر چــه میخواهد از دل تنهای من؟


ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود

دربند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و او زعشق من بیخبر است

ای کاش دل و دلبرو دلدار نبود….

شعر زیبا و کوتاه

شعر زیبا و کوتاه

در جام سرم شراب انداخته اند

یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمی در وسط اقیانوس

پاروی مرا در آب انداخته اند

جلیل صفربیگی


شکوه دنیا همچون دایره ای بر روی آب است

که هــر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر


آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوری کــه بــه دریاست بــه مرداب نباشد

هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق

آن را کــه بــه دل عشق بود خواب نباشد

در پیش قدت کیست کــه از پا ننشیند

یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد؟!

چشمان تو در آینۀ اشک چــه زیباست

نرگس شــود افسرده چو در آب نباشد

گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت

آنجا کــه منم حاجت مهتاب نباشد

مهدی سهیلی


این روزها دنیا نیازی بــه دیکتاتور ندارد

مردم کار خودشان را بلدند

ظرف نوشتن همین چند سطر

کسی چــه می داند

دنیا چند سرباز از دست داده؟

چه فرق می کــنــد حق بــا کیست

سربازی کــه می کشد

یا سربازی کــه بــه خانه بر نمی گردد؟

مسئله ایــن است

که ایــن روزها

دنیا دیگر نیازی بــه دیکتاتور ندارد

همه کار خودشان را بلدند.

کامران رسول زاده

شعر زیبا ؛ اشعار زیبا ؛ شعر زیبا و کوتاه


یک راه بیش نـیـسـت مرا

یک راه بیش نیست

راهیست پر خطر

هر چند بر خلاف جهتِ امن و عافیت

ظلمانی و خموش

در قعر هــر چــه شبِ شومِ بی سحر

راهی کــه امتدادش

نه مقصدی پدید و نه همراه و همسفر

هرگز نمی شوم

همرنگ ایــن جماعتِ آسان پرستِ گم

در راه پر تزاحمِ اندوه بارشان

دل می زنم بــه لُجّۀ ایــن بحرِ بی گدار

این راهِ کم گذر.

وحید عمرانی


برای من یک فنجان غروب

برای میهمان

یک فنجان پاییز بریز

لبسوز باشد

– باران؟

– ببارد امــا ریز

– مطرب؟

– بیاید

آنکه دستی بــه جعد یار دارد نیز.

طاهر جیناک


اگر زمان و مکان در اختیار من بود

ده سال قبل از طوفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تــا قیامت برایم ناز کنی

و من کم می آوردم و تسلیم می شدم

یکصد سال بــه ستایش چشمانت می گذشت

و سی هزار سال بــه ستایش تنت

و تازه در پایان عمر بــه دلت راه می یافتم

هیچ چیز نگو

که می خواهم تمام نا نوشته هایم را

یکجا در جانت بریزم

بدون کم و کاست.

آندره مارول

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر زیبا”

دیدگاه ها بسته شده اند.