جدیدترین مطالب امروز

شعر زیبا

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

شعر زیبا

 

شعر زیبا

سهم من از تو چی بوده؟ پشت پا یا خنجر از پشت

تو منو دوستم نداشتی حتی قد نوک انگشت

سهم من از تو چی بوده؟ جای خالیت توی خونه

حق دارن آدما ولله که به من میگن دیوونه

نگو یه فرصت دیگه کار از این حرفا گذشته

دیگه چاره ای جز این نیست آخه کار سرنوشته

نگو یه فرصت دیگه خود من هم کم آوردم

حیف اون همه نوازش چقده غصتو خوردم

برو با خیال راحت من ازت گله ندارم

حرفشم نزن عزیزم آخه حوصله ندارم

برو با خیال راحت اینجا قلبی نشکسته

دیگه بر نگرد که اینجا کسی منتظر نشسته

یه روزی می رم

اگه من یه روز نباشم کی از عشقت می میره؟ یه روزی می رم و اون روزه که گریه ات می گیره

اگه من یه روز برم برای کی ناز می کنی روی بوم کی می شینی با کی پرواز می کنی

وقتی که قهر می کنی منتتو کی می کشه؟ اگه من یه روز نباشم سرنوشتت چی می شه؟

کی واست لا لا می گه که چشماتو هم بزاری کی می ذاره تو همش براش بهونه بیاری

با کلیدش کیه قفل اخماتو وا می کنه اون شبا که سردته کی دستاتو ها می کنه

وقت گریه سر تو رو شونه کی می ذاری به یه آغوش دیگه که آخه عادت نداری

اگه من یه روز نباشم کی از عشقت می میره؟ یه روزی می رم و اون روزه که گریه ات می گیره

 


نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم …

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده…

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم …

 

شعر زیبا ، اشعار زیبا ، شعر زیبا و کوتاه

 


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 


مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود…

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم …!

حسین پناهی

 

شعر زیبا ، اشعار زیبا ، شعر زیبا و کوتاه

 


خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ…

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا

 


یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبائی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی

در ببندید و بگوئید که من

جز او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست

 

شعر زیبا ، اشعار زیبا ، شعر زیبا و کوتاه

 


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

” چه تهی دستی مرد ! ”

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه … می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! …. همه چیز

تو چه کم داری ؟! …هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی …. شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه …. دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 


تو باور نکن اما من عاشقم
به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا…
که چون خورشید بر یخبسته جان من دمیدی.
بیادم هست آن پاییز غمزا را که….
… تنها بودم و تنها ، تو اما ناگهان از راه رسیدی …
…کبوتر وار از این شاخه به آن شاخه پریدی.
مقصد، از مقصود ماهم دور تر
راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر
در نهایت ،بی نهایت خفته بود
دل مردد بود ،و هم آشفته بود
آسمان تاریکتر هر لحظه شد
گفتگوها از جنس باران شد
جز جدایی چاره ایی بهتر نبود…؟؟؟
یا لحظه ایی شیرینتر از آخر نبود…؟

 


یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم .

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم!

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود

“”همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود””

 


در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش

از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینم بود

اکنون شده ام کوزه هر خماری

در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه چرح دیدم استاد به پای

می کرد سبو کوزه را دسته وسر

از کله پادشاه واز دست گدای

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم

در ده قدح باده از پیش که ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم

 

اشعار زیبا

اشعار زیبا

دلم می خواست،

با تو باشم در گوشه ای از دنیا

تنهای تنها،

در کنار تو.

اما

افسوس دست روزگار خیلی زود

آهنگ جدائی را می خواند.

اکنون

در کنار خاطراتم،

تو را زنده می بینم ای یگانه هستی ام …

شعر زیبا ، اشعار زیبا ، شعر زیبا و کوتاه


دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید / داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید / گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم / بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او / شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


دیدی چه طور اسیر اون چشات شدم

دیوونه ی نگاهت و عاشق خنده هات شدم

کاش بدونی که من همش به یادتم

تو تک تک ثانیه ها و لحظه هام

برای دیدنت،در انتظارتم

دلم برای اون صدات

برای اون شیطونیات

برای رقصیدن برق اون نگات

برای لبخند قشنگ اون لبات

تنگ شده،کاش بیای پیشم

با رفتنت تنها میشم

کاش بدونی که بعد تو

من شریک غمها میشم


باز باران!

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه

خانه ام کو ؟؟؟ خانه ات کو ؟؟؟ آن دل دیوانه ات کو ؟؟؟

روزهای کودکی کو ؟؟؟ فصل خوب سادگی کو ؟؟؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین

پس چه شد دیگر ؟ کجا رفت خاطرات خوب و رنگین ؟؟؟

در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست ؟؟؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

بــاز بــــاران بــاز بــــاران

می خورد بر بام خانه

بی ترانه

بی بهانه

شایدم گم کرده خانه ….


مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به منو عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو  برو تا راحتتر

تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم!

شعر زیبا ، اشعار زیبا ، شعر زیبا و کوتاه


آخرش نفهمیدم اینجائی که هستم تقدیر من است یا تقصیر من…

من که در این جمع گذشتم از هرچه ارزوست

دست غم دیگر چه میخواهد از دل تنهای من؟


ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود

دربند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و او زعشق من بیخبر است

ای کاش دل و دلبرو دلدار نبود….

شعر زیبا و کوتاه

شعر زیبا و کوتاه

در جام سرم شراب انداخته اند

یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمی در وسط اقیانوس

پاروی مرا در آب انداخته اند

جلیل صفربیگی


شکوه دنیا همچون دایره ای بر روی آب است

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر


آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوری که به دریاست به مرداب نباشد

هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق

آن را که به دل عشق بود خواب نباشد

در پیش قدت کیست که از پا ننشیند

یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد؟!

چشمان تو در آینۀ اشک چه زیباست

نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت

آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد

مهدی سهیلی


این روزها دنیا نیازی به دیکتاتور ندارد

مردم کار خودشان را بلدند

ظرف نوشتن همین چند سطر

کسی چه می داند

دنیا چند سرباز از دست داده؟

چه فرق می کند حق با کیست

سربازی که می کشد

یا سربازی که به خانه بر نمی گردد؟

مسئله این است

که این روزها

دنیا دیگر نیازی به دیکتاتور ندارد

همه کار خودشان را بلدند.

کامران رسول زاده

شعر زیبا ، اشعار زیبا ، شعر زیبا و کوتاه


یک راه بیش نیست مرا

یک راه بیش نیست

راهیست پر خطر

هر چند بر خلاف جهتِ امن و عافیت

ظلمانی و خموش

در قعر هر چه شبِ شومِ بی سحر

راهی که امتدادش

نه مقصدی پدید و نه همراه و همسفر

هرگز نمی شوم

همرنگ این جماعتِ آسان پرستِ گم

در راه پر تزاحمِ اندوه بارشان

دل می زنم به لُجّۀ این بحرِ بی گدار

این راهِ کم گذر.

وحید عمرانی


برای من یک فنجان غروب

برای میهمان

یک فنجان پاییز بریز

لبسوز باشد

– باران؟

– ببارد اما ریز

– مطرب؟

– بیاید

آنکه دستی به جعد یار دارد نیز.

طاهر جیناک


اگر زمان و مکان در اختیار من بود

ده سال قبل از طوفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی

و من کم می آوردم و تسلیم می شدم

یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت

و سی هزار سال به ستایش تنت

و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم

هیچ چیز نگو

که می خواهم تمام نا نوشته هایم را

یکجا در جانت بریزم

بدون کم و کاست.

آندره مارول

به اشتراک بگذارید...

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر زیبا”