شعر حافظ

مجموعه: شعر

شعر حافظ

شعر حافظ

رباعیات

جز نقش تو در نظر نیامد ما را         جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد هــمــه را در عهدت         حقا کــه بــه چشم در نیامد ما را

هر روز دلم بــه زیر باری دگر اســت         در دیده‌ی من ز هجر خاری دگر است
من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید         بیرون ز کفایت تو کاری دگراست

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت         وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست         تا در نگرد کــه بی‌تو چــون خواهم خفت

اول بــه وفا می وصالم درداد         چون مست شدم جام جفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل         خاک ره او شدم بــه بادم برداد

از چرخ بــه هــر گونه همی‌دار امید         وز گردش روزگار می‌لرز چو بید
گفتی کــه پــس از سیاه رنگی نبود         پس موی سیاه من چرا گشت سفید

قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای         ما را نگذارد کــه درآییم ز پای
تا کی بود ایــن گرگ ربایی؛ بنمای         سرپنجه‌ی دشمن افکن ای شیر خدای

من حاصل عمر خود ندارم جز غم         در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد         یک مونس نامزد ندارم جز غم

ای کاش کــه بخت سازگاری کردی         با جور زمانه یار یاری کردی
از دست جوانی‌ام چو بربود عنان         پیری چو رکاب پایداری کردی

گر همچو من افتاده‌ی ایــن دام شوی         ای بس کــه خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم         با ما منشین اگــر نه بدنام شوی

ای شرمزده غنچه‌ی مستور از تو         حیران و خجل نرگس مخمور از تو
گل بــا تو برابری کجا یارد کــرد         کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو

گفتی کــه تو را شوم مدار اندیشه         دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چــه دل؛ کنچه دلش می‌خوانند         یک قطره‌ی خون اســت و هزار اندیشه

عشق رخ یار بر من زار مگیر         بر خسته دلان رند خمار مگیر
صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی         بر مردم رند نکته بسیار مگیر

ای دوست دل از جفای دشمن درکش         با روی نکو شراب روشن درکش
با اهل هنر گوی گریبان بگشای         وز نااهلان تمام دامن درکش

در باغ چو شــد باد صبا دایه‌ی گل         بربست مشاطه‌وار پیرایه‌ی گل
از سایه بــه خورشید اگرت هست امان         خورشید رخی طلب کن و سایه‌ی گل

لب باز مگیر یک زمان از لب جام         تا بستانی کام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شیرین بــه هم اســت         این از لب یار خواه و آن از لب جام

عمری ز پی مراد ضایع دارم         وز دور فلک چیست کــه نافع دارم
با هــر کــه بگفتم کــه تو را دوست شدم         شد دشمن من وه کــه چــه طالع دارم

این گل ز بر همنفسی می‌آید         شادی بــه دلم از او بسی می‌آید
پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش         کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید

سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمر         وآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر
بیدار شو ای خواجه کــه خوش خوش بکشد         حمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر

بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا         پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
مشنو سخن خصم کــه بنشین و مرو         بشنو ز من ایــن نکته کــه برخیز و بیا

ماهی کــه قدش بــه سرو می‌ماند راست         آیینه بــه دست و روی خود می‌آراست
دستارچه‌ای پیشکشش کردم گــفــت         وصلم طلبی زهی خیالی کــه توراست

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست         تا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی کــه از شعاع نور رخ تو         خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست

نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گــفــت         نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن اســت کــه نـیـسـت        یک دوست کــه بــا او غم دل بتوان گفت

اشعار کوتاه و زیبای حافظ

اشعار کوتاه و زیبای حافظ

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شــد از غصه ساقی کجایی…

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا کــه راز پنهان خواهد شــد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد کــه بازبینیم دیدار آشنا را…

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو کــه رستی از نیستی و هستی
گر جان بــه تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای کــه بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر ایــن ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی اســت و چستی
تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین کــه رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی بــه خاک پستی
خار ار چــه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل اســت تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تــا کی درازدستی

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا بــا توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تــا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم کــه ایــن دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شــد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید…

بیا کــه قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده کــه بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم کــه زیر چرخ کبود
ز هــر چــه رنگ تعلق پذیرد آزادست…

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو بــه جان آمد وقت اســت کــه بازآیی
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دایم گل ایــن بستان شاداب نمیماند…

ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش بــه فرمان رقیب
این چنین بــا هــمــه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر ایــن مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو بــه دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه…
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه

چندان کــه گفتم غم بــا طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل کــه هــر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تــا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر میشنیدی پند ادیبان

بیا تــا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد کــه خون عاشقان ریزد
من و ساقی بــه هم تازیم و بنیادش براندازیم …

خرم آن روز کز ایــن منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چــه دانم کــه بــه جایی نبرد راه غریب
من بــه بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تــا ملک سلیمان بروم
چون صبا بــا تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر بــه سرم بــایــد رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از ایــن غم بــه درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم…

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هــر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چــه دهم شرح فراق
که در ایــن دامگه حادثه چــون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در ایــن دیر خراب آبادم…

فکر بلبل هــمــه آن اســت کــه گل شــد یارش
گل در اندیشه کــه چــون عشوه کــنــد در کارش
دلربایی هــمــه آن نـیـسـت کــه عاشق بکشند
خواجه آن اســت کــه باشد غم خدمتگارش…

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم کــه ماه من شو گفتا اگــر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان ایــن کار کمتر آید
گفتم کــه بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا کــه شب رو اســت او از راه دیگر آید
گفتم کــه بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگــر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم کــه نوش لعلت ما را بــه آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی بــا کس تــا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی کــه چــون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

اشعار حافظ

اشعار حافظ

من ایــن حروف نوشتم چـنـانـچه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان کــه تو دانی

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگــر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار کــه کشت…

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون بــه خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین هــمــه قلب و دغل در کار داور میکنند…

حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن اســت و بس
در بند آن مباش کــه نشنید یــا شنید

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه بــا تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم…

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چــه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چــه شد
آب حیوان تیره گون شــد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چــه شد
کس نمیگوید کــه یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چــه حال افتاد یاران را چــه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چــه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان ایــن دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چــه شد…

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تــا بــه کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت اســت بــه رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا…

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چــه خوش گــفــت در مجلس مغانم
با کافران چــه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کــنــد سیاهی چندین درازدستی…

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چــون بــه دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را بــا مصلحت بینی چــه کار
کار ملک اســت آن کــه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش…

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم کــه نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند کــه در ایــن دایره سرگردانند…

صوفی ار باده بــه اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه ایــن کار فراموشش باد
پیر ما گــفــت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

رسید مژده کــه ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نــیــز هم نخواهد ماند
من ار چــه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نــیــز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده‌دار بــه شمشیر می‌زند هــمــه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که ایــن معامله تــا صبحدم نخواهد ماند

سحر بــا باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد کــه واثق شو بــه الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو کــه بــا دلدار پیوندی…

درخت دوستی بنشان کــه کام دل بــه بار آرد
نهال دشمنی برکن کــه رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی بــه عزت باش بــا رندان
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان کــه بعد از روزگار ما
بسی گردش کــنــد گردون بسی لیل و نهار آرد…

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تـار اســت و ره وادی ایمـــن در پیش
آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
هــر کــــه آمـــد بــه جهان نقش خرابـــــی دارد
در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
آن کــــس اســت اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…

بشنو ایــن نکته کــه خود را ز غم آزاده کنی
خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
عیـــش بــا آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد بــه گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـی هــمــه آماده کــنی…

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه کــه دل بــه عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــدیث دوست نگــویم مگر بــه حضــرت دوست
کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…

گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر ایــن غـــریب
گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
خانه پروردی چــه تاب آرد غم چندین غریب…

چو بشنوی سخن اهل دل مگو کــه خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا ایــن جاست…
در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
قــرعــــه کـــار بــه نام مـــن دیوانــه زدنــد
جنگ هفتاد و دو ملت هــمــه را عذر بنه
چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
آتش آن اســت کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند

المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
خم‌ها هــمــه در جوش و خروشند ز مستی
وان می کــه در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همــــه مستی و غرور اســت و تکبر
وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است…

مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
هــواداران کـویش را چو جان خویشتن دارم
صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
گـــرم صــد لشکــر از خوبان بــه قصد دل کـــمین سازند
بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خـــدا را ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
که من بــا لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
بـــه رنـــدی شهــــره شــد حافظ میان همدمان لیکـــن
چه غم دارم کــه در عالم قوام الدین حسن دارم

حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
که کشم رخت بــه میخانه و خوش بنشینــم
جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را بــه جهان کم بینم
سر بــه آزادگی از خلق برآرم چــون سرو
گر دهد دست کــه دامن ز جهان درچینـــم
بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم…

دوش از مسجد ســوی میخانه آمد پیر ما
چیسـت یاران طریقت بعد از ایــن تدبیر ما
ما مریدان روی ســوی قبله چــون آریم چون
روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
عقل اگــر داند کــه دل دربند زلفش چــون خوش اســت
عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
زان زمان جز لطف و خوبی نـیـسـت در تفسیر ما
بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما

ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
دل بی تو بــه جان آمد وقت اســت کــه بازآیی
دایـــم گـــل ایــن بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…

ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی
تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
هــان ای پسر بکـــوش کــه روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن بــه بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تــا ملک سلیمان بروم
چون صبا بــا تن بیمار و دل بـی‌طاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر بــه سرم بــایــد رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از ایــن غـــم بــه درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم

 

شعرهای عاشقانه از حافظ

شعرهای عاشقانه از حافظ

دست از طلب ندارم تــا کام من برآید

یا تن رسد بــه جانان یــا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ کــه خلقی واله شــونــد و حیران

بگشای لب کــه فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لبست و حسرت در دل کــه از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد بــه تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تـار اســت و ره وادی ایمـــن در پیش

آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست

هــر کــــه آمـــد بــه جهان نقش خرابـــــی دارد

در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست

آن کــــس اســت اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند

نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست

هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است

مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…

سینــــه از آتـش دل در غم جانـانـه بسوخـت

آتـشــی بـود در ایــن خـانـه کــه کاشانه بسوخـت

تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت

جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانـــه بسوخـت

سوز دل بین کــه ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر مـن ز سر مهـر چـو پروانـه بسوخـت

آشنـائـی نه غریـبـست کــه دلسـوز مـن است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخـت

خـرقـــــه زهـد مـرا آب خـــــرابـات ببــــــرد

خـانـــه عقـل مـرا آتـش مـیـخـانــــه بسوخـت

چـون پیـالـه دلم از تـوبـه کــه کـردم بشکسـت

همچـو لالـه جگـرم بی مـی و خمخــانه بسوخـت

ماجـرا کم کـن و بازآ کـه مـرا مـردم چـشـــــــم

خـرقـه از سـر بـدرآورد و بشـکـــرانـه بسوخـت

تــرک افسـانـه بگـو حـافــظ و مـی نـوش دمی

که نـخـفـتـیـم شـب و شمـع بافسانـه بسوخـت

دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل کــه از ناوک مژگان تو در خون مـی‌گـشت

بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه ابروی تو بود

هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـی‌داد

ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود

مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم

دام راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود

بـگشــا بنــد قبــا تــا بگشـــایـد دل من

کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود

بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر

کـز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

از صداى سخن عشق؛ ندیدم خوشتر

یادگارى کــه در ایــن گنبد دوار بماند

ای کــه از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

برحذر باش کــه سر می شکند دیوارش

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم کــه ماه من شو گفتا اگــر برآید

می مخور بــا هــمــه کس؛ تــا نخورم خون جگر

زلف بر باد مده؛ تــا ندهی بر بادم

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

گفته بودی که: شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

زلف را حلقه مکن تــا نکنی در بندم

طره را تاب مده تــا ندهی بربادم

در ره منزل لیلی کــه خطرهاست در آن

شرط اول قدم آنست کــه مجنون باشی

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر کــه افکنم آن دل کجا برم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

کـه چرا دل بــه جگرگوشـه مردم دادم

بگفتمش: بــه لبم بوسه ای حوالت کن

به خنده گــفــت : کی ات بــا من ایــن معامله بود!؟

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هــر دو جهان آزادم

الا یــا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولــی افتاد مشکلها

رخ برافروز؛ کــه فارغ کنی از برگ گُلم

قد برافراز؛ کــه از سرو کنی آزادم

یوسف گم گشته باز آید بــه کنعان غم مخور

کلبه‏ء احزان شــود روزی گلستان غم مخور

گفتم کــه بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگــر بدانی هم اوت رهبر آید

امشب زغمت میان خون خواهم خفت

وزبستر عافیت برون خواهم خفت

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چــه خواهد شــد درین سودا سرانجامم هنوز

شمع هــر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هــر قوم مکن تــا نروی از یادم

تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو

پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

خیال خال تو بــا خود بــه خاک خواهم برد

که از خیال تو خاکم شــود عبیر آمیز

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

خیال روی تو در هــر طریق همره ماست

شهره ی شهر مشو؛ تــا ننهم سر در کوه

شور شیرین؛ منما تــا نکنی فرهادم

گفتی کــه پــس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سپید

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

با ما منشین و گرنه بد نام شوی

تا آسمان ز حلقه بگوشان ما شود

کو عشوه ای زابروی همچون هلال تو

شمع هــر جمع مشو ور نه بسوزی مارا

یاد هــر قوم مکن تــا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تــا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تــا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بــه فریادم رس

تا بــه خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا کــه بگرداند روی

من از آن روز کــه در بند توام آزادم

زلف بر باد مده تــا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تــا نکنی بنیادم

می مخور بــا هــمــه کس تــا نخورم خون جگر

سر مکش تــا نکشد سر بــه فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تــا نکنی در بندم

طره را تاب مده تــا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تــا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تــا نکنی ناشادم

رخ برافروز کــه فارغ کنی از برگ گلم

قد برافروز کــه از سرو کنی آزادم

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر حافظ”

دیدگاه ها بسته شده اند.