شعر حافظ

شعر حافظ

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر حافظ
  •  

    شعر حافظ

    شعر حافظ

    رباعیات

    جز نقش تو در نظر نیامد ما را         جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
    خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت         حقا که به چشم در نیامد ما را

    هر روز دلم به زیر باری دگر است         در دیده‌ی من ز هجر خاری دگر است
    من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید         بیرون ز کفایت تو کاری دگراست

    امشب ز غمت میان خون خواهم خفت         وز بستر عافیت برون خواهم خفت
    باور نکنی خیال خود را بفرست         تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

    اول به وفا می وصالم درداد         چون مست شدم جام جفا را سرداد
    پر آب دو دیده و پر از آتش دل         خاک ره او شدم به بادم برداد

    از چرخ به هر گونه همی‌دار امید         وز گردش روزگار می‌لرز چو بید
    گفتی که پس از سیاه رنگی نبود         پس موی سیاه من چرا گشت سفید

    قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای         ما را نگذارد که درآییم ز پای
    تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای         سرپنجه‌ی دشمن افکن ای شیر خدای

    من حاصل عمر خود ندارم جز غم         در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
    یک همدم باوفا ندیدم جز درد         یک مونس نامزد ندارم جز غم

    ای کاش که بخت سازگاری کردی         با جور زمانه یار یاری کردی
    از دست جوانی‌ام چو بربود عنان         پیری چو رکاب پایداری کردی

    گر همچو من افتاده‌ی این دام شوی         ای بس که خراب باده و جام شوی
    ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم         با ما منشین اگر نه بدنام شوی

    ای شرمزده غنچه‌ی مستور از تو         حیران و خجل نرگس مخمور از تو
    گل با تو برابری کجا یارد کرد         کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو

    گفتی که تو را شوم مدار اندیشه         دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
    کو صبر و چه دل، کنچه دلش می‌خوانند         یک قطره‌ی خون است و هزار اندیشه

    عشق رخ یار بر من زار مگیر         بر خسته دلان رند خمار مگیر
    صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی         بر مردم رند نکته بسیار مگیر

    ای دوست دل از جفای دشمن درکش         با روی نکو شراب روشن درکش
    با اهل هنر گوی گریبان بگشای         وز نااهلان تمام دامن درکش

    در باغ چو شد باد صبا دایه‌ی گل         بربست مشاطه‌وار پیرایه‌ی گل
    از سایه به خورشید اگرت هست امان         خورشید رخی طلب کن و سایه‌ی گل

    لب باز مگیر یک زمان از لب جام         تا بستانی کام جهان از لب جام
    در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است         این از لب یار خواه و آن از لب جام

    عمری ز پی مراد ضایع دارم         وز دور فلک چیست که نافع دارم
    با هر که بگفتم که تو را دوست شدم         شد دشمن من وه که چه طالع دارم

    این گل ز بر همنفسی می‌آید         شادی به دلم از او بسی می‌آید
    پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش         کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید

    سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمر         وآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر
    بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد         حمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر

    بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا         پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
    مشنو سخن خصم که بنشین و مرو         بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

    ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست         آیینه به دست و روی خود می‌آراست
    دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفت         وصلم طلبی زهی خیالی که توراست

    تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست         تا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست
    زان روی که از شعاع نور رخ تو         خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست

    نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گفت         نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
    غم در دل تنگ من از آن است که نیست        یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

    اشعار کوتاه و زیبای حافظ

    اشعار کوتاه و زیبای حافظ

    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده روشنایی
    درودی چو نور دل پارسایان
    بدان شمع خلوتگه پارسایی
    نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی…

    دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
    باشد که بازبینیم دیدار آشنا را…

    ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
    وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
    گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
    هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
    با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
    بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
    در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
    آری طریق دولت چالاکی است و چستی
    تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
    یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی
    در آستان جانان از آسمان میندیش
    کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
    خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
    سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
    صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
    ای کوته آستینان تا کی درازدستی

    الا ای آهوی وحشی کجایی
    مرا با توست چندین آشنایی
    دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
    دد و دامت کمین از پیش و از پس
    بیا تا حال یکدیگر بدانیم
    مراد هم بجوییم ار توانیم
    که می‌بینم که این دشت مشوش
    چراگاهی ندارد خرم و خوش
    که خواهد شد بگویید ای رفیقان
    رفیق بیکسان یار غریبان
    مگر خضر مبارک پی درآید
    ز یمن همتش کاری گشاید…

    بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
    بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست…

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
    دایم گل این بستان شاداب نمیماند…

    ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
    مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
    زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
    این چنین با همه درساختهای یعنی چه
    شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
    قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
    بازم از پای درانداختهای یعنی چه…
    حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
    خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه

    چندان که گفتم غم با طبیبان
    درمان نکردند مسکین غریبان
    آن گل که هر دم در دست بادیست
    گو شرم بادش از عندلیبان
    یا رب امان ده تا بازبیند
    چشم محبان روی حبیبان
    درج محبت بر مهر خود نیست
    یا رب مبادا کام رقیبان
    ای منعم آخر بر خوان جودت
    تا چند باشیم از بی نصیبان
    حافظ نگشتی شیدای گیتی
    گر میشنیدی پند ادیبان

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم …

    خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
    راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
    گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
    من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
    به هواداری آن سرو خرامان بروم
    در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
    با دل زخم کش و دیده گریان بروم
    نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
    تا در میکده شادان و غزل خوان بروم…

    فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
    طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
    که در این دامگه حادثه چون افتادم
    من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
    آدم آورد در این دیر خراب آبادم…

    فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
    گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
    دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
    خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش…

    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
    گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
    گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
    گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
    گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
    گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
    گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
    گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
    گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
    گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
    گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
    گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
    گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
    گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

    اشعار حافظ

    اشعار حافظ

    من این حروف نوشتم چنانچه غیر ندانست
    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

    عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
    که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
    هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت…

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
    چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
    گوییا باور نمیدارند روز داوری
    کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند…

    حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن است و بس
    در بند آن مباش که نشنید یا شنید

    ما زیاران چشم یاری داشتیم
    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
    تا درخت دوستی کی بر دهد
    حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
    گفت و گو آیین درویشی نبود
    ورنه با تو ماجراها داشتیم
    شیوه چشمت فریب جنگ داشت
    ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم…

    یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
    دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
    آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
    خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
    کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
    حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
    لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
    تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
    شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
    مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد…

    صلاح کار کجا و من خراب کجا
    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا…

    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
    تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
    عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
    دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
    با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
    سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
    تا کی کند سیاهی چندین درازدستی…

    باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
    ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
    کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
    تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
    راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش…

    در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
    من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
    عشق داند که در این دایره سرگردانند…

    صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
    ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
    آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
    به غلامی تو مشهور جهان شد
    حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
    چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
    من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
    رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
    چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
    چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
    چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
    غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
    که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

    سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
    خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
    دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
    بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی…

    درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
    نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
    چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
    که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
    شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
    بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد…

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
    منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
    شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش
    آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
    هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد
    در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
    آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
    نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
    هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
    مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…

    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
    خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
    آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
    حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
    گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
    عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
    تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف
    مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی…

    راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
    آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
    هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

    هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
    خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
    حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست
    کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…

    گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر این غـــریب
    گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
    گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب…

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…
    در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
    کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…

    دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
    گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
    ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
    بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
    آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
    قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد
    جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
    چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
    شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
    صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
    آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
    آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
    کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
    تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند

    المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
    زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
    خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
    وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
    از وی همــــه مستی و غرور است و تکبر
    وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
    رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
    با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است…

    مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
    هــواداران کـویش را چو جان خویشتن دارم
    صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
    فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
    بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
    چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
    گـــرم صــد لشکــر از خوبان به قصد دل کـــمین سازند
    بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
    الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
    کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
    خـــدا را ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
    چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
    نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
    بـــه رنـــدی شهــــره شد حافظ میان همدمان لیکـــن
    چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

    حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
    که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینــم
    جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
    یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
    جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
    تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
    سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
    گر دهد دست که دامن ز جهان درچینـــم
    بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
    شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم…

    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
    چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
    ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
    روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
    در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
    کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
    عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت
    عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
    روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
    زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
    بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
    آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
    تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
    رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما

    ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
    دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…

    ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی
    تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
    در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
    هــان ای پسر بکـــوش که روزی پدر شوی
    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…

    خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
    راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
    گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
    مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
    دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت
    بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
    در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
    بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
    نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
    تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    شعرهای عاشقانه از حافظ

    شعرهای عاشقانه از حافظ

    دست از طلب ندارم تا کام من برآید

    یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

    بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

    کز آتش درونم دود از کفن برآید

    بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

    بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

    جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش

    نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

    از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

    خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

    منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

    شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش

    آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست

    هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد

    در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست

    آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند

    نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست

    هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است

    مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…

    سینــــه از آتـش دل در غم جانـانـه بسوخـت

    آتـشــی بـود در این خـانـه که کاشانه بسوخـت

    تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت

    جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانـــه بسوخـت

    سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

    دوش بر مـن ز سر مهـر چـو پروانـه بسوخـت

    آشنـائـی نه غریـبـست که دلسـوز مـن است

    چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخـت

    خـرقـــــه زهـد مـرا آب خـــــرابـات ببــــــرد

    خـانـــه عقـل مـرا آتـش مـیـخـانــــه بسوخـت

    چـون پیـالـه دلم از تـوبـه که کـردم بشکسـت

    همچـو لالـه جگـرم بی مـی و خمخــانه بسوخـت

    ماجـرا کم کـن و بازآ کـه مـرا مـردم چـشـــــــم

    خـرقـه از سـر بـدرآورد و بشـکـــرانـه بسوخـت

    تــرک افسـانـه بگـو حـافــظ و مـی نـوش دمی

    که نـخـفـتـیـم شـب و شمـع بافسانـه بسوخـت

    دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود

    تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

    دل که از ناوک مژگان تو در خون مـی‌گـشت

    بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه ابروی تو بود

    هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـی‌داد

    ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود

    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

    فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود

    مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم

    دام راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود

    بـگشــا بنــد قبــا تــا بگشـــایـد دل من

    کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود

    بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر

    کـز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

    از صداى سخن عشق، ندیدم خوشتر

    یادگارى که در این گنبد دوار بماند

    ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

    برحذر باش که سر می شکند دیوارش

    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

    گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

    می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر

    زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم

    شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

    چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

    گفته بودی که: شوم مست و دو بوست بدهم

    وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

    زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

    طره را تاب مده تا ندهی بربادم

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

    شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

    گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

    آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

    می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

    کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم

    بگفتمش: به لبم بوسه ای حوالت کن

    به خنده گفت : کی ات با من این معامله بود!؟

    فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

    الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

    رخ برافروز، که فارغ کنی از برگ گُلم

    قد برافراز، که از سرو کنی آزادم

    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

    کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

    امشب زغمت میان خون خواهم خفت

    وزبستر عافیت برون خواهم خفت

    روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

    تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

    شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

    یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

    تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو

    پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

    خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

    که از خیال تو خاکم شود عبیر آمیز

    نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

    خیال روی تو در هر طریق همره ماست

    شهره ی شهر مشو، تا ننهم سر در کوه

    شور شیرین، منما تا نکنی فرهادم

    گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

    پس موی سیاه من چرا گشت سپید

    ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

    با ما منشین و گرنه بد نام شوی

    تا آسمان ز حلقه بگوشان ما شود

    کو عشوه ای زابروی همچون هلال تو

    شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا

    یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

    شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

    شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

    رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

    تا به خاک در آصف نرسد فریادم

    حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

    من از آن روز که در بند توام آزادم

    زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

    می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

    سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

    زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

    طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

    یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

    غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

    رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

    قد برافروز که از سرو کنی آزادم

     

    کلمات کلیدی : از خرم در         آیینه  ای  این  با  بر  بربست  بشنو  بیرون  تا  جز  حقا  حمال  حیران  خاک  خورشید  در  دل  سرپنجه‌ی  شادی  شد  ما  نی  وآغاز  وز  وصلم  پس  پنهان  پیری  چون  کاو  کز  یک ء آب آبادم فکر آتش آتشنـــاک آتـش آتــش آخر آدم آدمـــی آدمیــانی آرامگه آرد آرد ای آرد شب آرد نهال آرد چو آرزو آرزومندی خطاب آرزوی آریم آزادست ای آزادم آزادم الا آزادم زلف آزادم یوسف آزادم طایر آزاده آزادگی آسان آستان آستینان آسمان آشنا آشنایی بدان آشنایی دو آشنــــا آشکارا کشتی آصف آلـــوده آماده آمد آمد گفتا آمـــد آمیز نسیم آن آن شرط آنست آنم آنچه آه آهوی آورد آگه آیا آیتـــی آید آید آید امشب آید ناخوانده آید گفتم آیین ابروی ات احزان ادر ادیبان بیا ادیـــب ار ارچه از ازل اسباب است است مـــا است مــــرا است چون است آری است از است بدین است خم‌ها است رازی است زان است عیـــش است مـــا است من است چو استخاره اسرار اســت عــــاقلان اســـرار اشارت اشعار اشکم اغیار افتاد افتاد صـــوفیان افتادم من افتاده‌ی افتد افتی افسانه افسـانـه افکن افکنم اقبالــــش الدین الساقی الطاف الله المنـــه امان امشــب امـــانت امل امید انجمن اندازه اندازیم فلک اندر اندربند اندیشه اندیشه عشق اندیشه کو انـــدرون انگاشتیم یاری انگیزد انگیـز اهـــل اهل او اوت اوج اول اگر اگرت ای ای قدر ایام ایزد ایشان ایـــن ایمـــن این ایها با باد باد رسید باد به باد ور باد پیر بادست غلام بادش بادم بادم شیوه بادم ناز بادم یار باده بادیست گو بار باران باری باز بازآ بازآیی دایـــم بازآیی دریاب بازبیند چشم بازبینیم بازدید بازپرس توبه باش باش بیماری باش هر باشد باشی گر باشیم باغ بافسانـه بالای باور باوفا باید بایدش در بایدش ای بایدش بر بایدش تکیه بایدش رند ببــــــرد خـانـــه ببندم گفتا ببینی بت بتـــی بتوان بجوییم بحمـــــدالله نـــه بخت بخوان بخواهد سهل بد بدانی بدانیم مراد بدری بدن بدنام بدهم وعده بر برآرم برآید از برآید ای برآید بنمای برآید بگشای برآید جان برآید می برآید گفتم برآید یا برابری برافراز، برافروز برافروز، برافشانیم برانداختهای براندازیم بربادم بربندم بربود برخیز برخیز باشد برد که برداد از بردارم برفتم برم می برنیامد برو بروم فاش بروم در بروم دلم بروم راحت بروم نذر بروم چون بروم گر برون برکن برکنم برگ برین بزرگان بزرگـی بس بس در بستان بستانی بستر بستیز بســــرشتنـــد بســـی بسوخـت آتـشــی بسوخـت آشنـائـی بسوخـت تــرک بسوخـت تـنــم بسوخـت خـرقـــــه بسوخـت دوش بسوخـت سوز بسوخـت ماجـرا بسوخـت چـون بسوزی بسپارند بسی بسیار بشارت بشد بشـکـــرانـه بشنوی بشوی تا بشکافیم بشکسـت همچـو بعد بـا بـاده بـار بـدرآورد بـدگویان بـر بــاده بــدن بــروم نـــذر بـــر بـــروم در بـــروم دلــم بــــدار خانه بــــر بــــروم گـــر بــــرگ بـــــروم بـــــروم راحت بــــه بـــه بـــی‌خبــــر بـــی‌کـــار بــه بـود بـودم دام بـگذر کـز بـگـداخــــــت جـانــم بـی‌طاقت بـــه بفرست بلا بلبل بماند ای بمیرد بند بندم طره بنده بنده‌ی بندگی بنشان بنشین بنشینــم جام بنــد بنفشه بنمای بنه چون بنگر کز بنیاد بنیادست بیار بنیادش بنیادم می به بهاران بهتر بهشت بهشتت بود بود از بود بــه بود بـگشــا بود تا بود دل بود عالم بود مــن بود هــم بود آدم بود در بود؟ فاش بودم بودی بوست بوسه بوی بکاهد بکشد بکشند خواجه بکــــوش بکـــوش بگرداند بگرفت بگرفت رخت بگزینم جز بگشای بگشـــایـد بگـــذرد بگـــرفت رخت بگـــــوییـم بگــــویید بگـو بگفتم بگوشان بگویم بگویید بی بیا بیا ماهی بیا مشنو بیابی بیاموز گفتا بیخبر بید گفتی بیشمار بیطاقت به بیمار بین بینم سر بینی بیچارگـــــی بیکس دد بیکسان بیگانه بی‌تو بی‌خبران بی‌معرفت تا تاب تابنده تاختهای تازیم تامل تحمل تخمی تدبیر تربتم تربــت تعلق تـا تـار تـرک تــا تــــوانـایــــی ای تـــو تــو تـو تـوبـه تفاوت تفسیر تقدیر تقوا تلخ تلخی تمام تن تندرستی در تنها تنهایی دل تنگ تنگت تنگدستان تو تو تا تو خیال تو شمع تو پرده تو گفتی تو گل توام توانایی دایم توانیم که توبه توراست تو توست توکل تکبر وز تیر تیره جادوی جاست جاست در جام جام عمری جام در جان جانا جانان جانب جانـان جانـانـه جانم خود جای جای دلم جایم جایی جز جـان جـانـانـــه جــان جــز جـــا جـــانان جفا جفای جلوه جمع جنب جنگ جهان جهد جهـان جهــان جوانی‌ام جودت تا جور جوش جویــم فـــروغ جگر زلف جگر سر جگرگوشـه جگـرم حاجت حادثه حاشا حاصل حافظ حافظ حال حبیبان درج حد حدیث حرم حروف حریفان حریم حسرت حسن حضــرت حـافــظ حــاصـــل چـــه حــافظ حـــال حـــــرم حــلقه حق حقـــایق حقیقت حلقه حوالت حیران بگشای حیرانند من حیوان خار خاری خال خالی خاموشش خامی خانه خانه‌ی خاک خاکسار خاکم خبث خبر خبـــر ختن خجل خدا خداوندی دعای خدای من خدمتگارش گفتم خراب خراباتی خرابـــــی خرامان خرقه خرم خروشند خستـــه خسته خصم خضر خط خطا خطاست سخن خطاپوشش خطرهاست خـاطـــر خـانـه خـــانـــه خـــرابات خـــرامـــــانــــم خـــرقه خــــرابات خــــرمن خـــــرابـات خــــوان خــــوبان خفت خفت اول خفت روز خفت وزبستر خفت باور خلــــوتــی خلـــوت خلق خلقی خلوت خلوتگه خمار خمخــانه خمـــــار خموش خموش رحم خموشـــم خندد خنده خنک خواجه خوان خواه خواهد خواهــی خواهم خوبان خوبانی خوبرویان خوبــت خوبی خود خودرو خودپرستی با خودپرستی عاشق خورد خورشید خوری خوش خوش گفته خوش که خوشا خوشتر یادگارى خون خویش خویشتن خویشم غم خیال خیالت خیالی خیر خیزد گفتا داد دادم بگفتمش دادی بازم دارد دارد در دارد گفتــم دارد حــدیث دارد خـــداش دارد در دارد گفتا دارم دارم این دارم حـالیـــا دارم الا دارم با دارم بـــه دارم خـــدا دارم صفــــای دارم هــواداران دارم چــــو دارم گـــرم داشت داشت ما داشتیم خود داشتیم شیوه دام دامت دامن دامگه دان داند داند نکــــته‌ها داند نکــــته‌ها دانش دانشمند دانم دانند عاقلان دانی عیب داور داوری کاین دایره دایه‌ی در درآید ز درآید گفتم درآیــم درآیم درآییم درازدستی الا درازدستی باغبان درانداختهای دراندازیم اگر دربند درخت درد درداد درساختهای درونم دروَد درویشی درچینـــم بس درکش درکش در درکش با درگیـــرد درین دست دستم دشت دشمن دشمنی دعا دغا دغل دل دل، دلان دلبر دلدار دلسـوز دلش دلشادم بنده دلشادم بنده دلـبــر دلم دلگشای دلی دم دمی دمی که دنبال ده دهانش دهد دهد حالیا دهم دهن دهی دو دوار دود دور دوری دوزخ دوست دوست کــــــــه دوستداران دوستی دوستی حق دولت دگر دگراست امشب دگران دیار مهربانی دیدار دیده دیده‌ی دیدی دیدیم دیر دیــدار دیــده دیـــده دیــــدم دیـــوانه دینم دیوارش گفتم دیوانــه دیگر ذوق را را ای را یاد را تا را خواب را دردا را سماع را هر را کسی راز راست راه راهـبــــــر راهــــرو راهـــم رب رباب رباعیات ربایی، رحـم رحیمت رخ رخت رخی رس تا رستی رستی در رسد رسم رفت رفت با رفت بـا رفتـــه‌ست رفتیم رفیقان رفیق رقص رقم رقیب رقیب این رقیبان ای رنج رند رندان رندان که رندی رنـــدی رنگ رنگـــینم دوش رنگی ره رهبر رهروان رهگذر رو روز روزگار روزی روزی تا روش روشن روشنایی درودی روی روی من رکاب ریا ریزد من ز زابروی زاده زار زان زاهد زخـــم زخم زد زدم زدند المــــنه زدند آتش زدند کـــــس زدنــد آسمــــان زدنــد جنگ زدنــد شکـــر زدنــد گـــــل زدنـــد ســاکنـــان زر زغمت زلـــف زلف زلفت زلفش زلفین زمان زمانه زمانی زمــانـــی زن زنجیــــــــر زندان زهـد زهی زیاران زیبا زیبای زیر زیرک سازند بحمد سازگاری ساغر ساقی سالهاست تابش سالوس کجاست سای سایه سایه‌ی سبــو ستـــر سحر سخت سخـــن سخن سر سرآید گفتم سرانجامم سربلندی سرداد پر سرشت که سرم سرو سرو گر سرگردان سرگردانند صوفی سرگشـته سزاست کـه سست سعی سـخـــــن سـر ســـاقـی ســـر ســــر ســـوز ســوی سـلامت سفله سفید قسام سقف سلامی سلسله سلطـــان سلیمان سنگـــینت سوخته سودا سوز سوزیم سوزیم با سوی سپید ما سکـندر سکندر سیاه سیاهی سینـــه شاخ شاداب شادان شب شبـــــی آه شبگیـــر شد شد صلاح شد آب شد حلقه شد دوستی شد شهر شد لعلی شد کس شدم شدم رقیب شده شده‌ست شده‌ست نی شده‌ست زان شر شراب شرح شرطه شرم شرمزده شعاع شعر شعرهای شعله شـب شـــاداب شـــادان شـــانه شــــد حالیـــا شــــوی در شــوم یعنـــی شـکـن شمر شمشیر شمع شمع دوش شمع آتش شمـع شمـــع شناس شناسان شنید ما شهر شهریاران شهــــره شو شو هر شود شود کو شور شوم شوند شوی شوی ای شوی تا شوی خــــرم شوی تــا شوی دست شوی ما شویم کـــاین شکایت شکر شکرانه شکست شکستگانیم شکن شکند شیدای شیر شیرین شیرین، صاحب صبا صبح صبحدم صبر صبـــا صحبت صحیفه صد صداى صراحی صــد صـــلاح شـــرمسار صفحات صلاح صلح صنع صنم صومعه ضایع ضعف ضعیـفـــان ضعیفان طالع طبیبان درمان طرب‌انگیز طرحی طره طریق طریقت طـره طــور طلا طلب طلبـــــم طلبم طلبی عاشق عاشقان عاشقانه عافیت عاقبت عالم عالمم عبیر عجــز عذر عزت عزم عشرت عشـــق عشـــق هــان عشق عشق، عشقم عشوه عفــاالله عفـــاف عقده عقـل عقل عمر عمر بر عمر بیدار عنان عندلیبان یا عهدت عهدیست عهــــد عیار عیبــــــم غرور غریب چو غریب مـن غریب من غریب گفتمــش غریبان آن غریبان مگر غریـبـست غزل غصه غـــریب گفت غــــزل غـــم غــم غلامی غلط غم غم ای غم یک غمت غمــزه غنچه غنچه‌ی غنیمت غوغاست دوش غیر فارغ فراق که فراموشش فرخ فردوس فرمائید فرمان فرمایان فرهادم رحم فرهادم گفتی فرود فریاد فریادم فریادم حافظ فریادم زلف فریب فضل فغــان فـــرزانــــه فلک فکــر فکـــر قبــا قبله قبله‌ای قد قدسم قدش قدم قرابه قصد قصر قصــه قصه‌ی قضا قطره‌ی قلب قلـــم قلـم قلم قوام قوم قیمت لاف لالـه لاله لب لبانش نگرفته لبست لبم لشکر لشکــر لشکـــرشکـــن لطــف لطف لعل لعلت لله لیل لیلی لیکـــن چه ما ما ای ما بسی ما بـا ما ما ما چیسـت ماجراها مارا یاد ماست خیال ماست شهره ماند سحر ماند غنیمتی ماند من ماند چنان ماند چه ماند چو ماه مبادا مبارک مباش مبین مجاز مجلس مجنون محبان محبت محترم محراب محـــرم مخمور مخور مخور کلبه‏ء مخور گفتم مدار مدعی مده مده، مذهب مرا مراد مرتبه مرد مردان مردم مردمک مرو مروت مریدان مس مست مستور مستی مستی تا مستی صوفی مستی وان مسجد مسکـــــین مسکین مشاطه‌وار مشتـــاق مشغول مشهور مشو مشو، مشوش چراگاهی مشک مشکلها رخ مصلحت معامله معشوقه معـــذورم مغان مغانم با مـا عقل مـاه مـرا مـردم مـستانــه مــا مـــا مـــا تیـر مـــا در مـــصلحـــت مــــا مــــرا مــــــا روی مـــــــــرا مــــن مـــلامـــت مـــن مـــوی مـــی مـــی‌بـیـنـــم که مــیکـــــده مـلایـــک مـن مـهــر مـی مـیخــــانـــه کـــه مـیـخـانــــه مـی‌داد ور مـی‌گـشت بـــاز مقصود مقیم ملت ملک ملکـــوت بــا ملیح چشم من من کــه منال مرغ منبر منزل منشین منظور منعم منـــزل منما منیر مه مهر مهر آن مهربانان مهرورزان مهـر مهمان موعــــد مونس موی مژده مژگان مکش مکـــتب مکــــن مکن مکن‌ای مگر مگـــذر مگو مگوی مگویید مگیر مگیر ای مگیر صوفی می میان میخانه میدرد میدهد میرو میرود میروند میشنیدی میـخــــانـــه میل میندیش کز میکده میکـــده میکنند حافظ میکنند مشکلی میکنند چون میکنند گوییا میگفتم میگویم می‌آراست دستارچه‌ای می‌آید می‌آید سیلاب می‌آید پیوسته می‌بینم می‌خوانند می‌دانی می‌زند می‌شد می‌لرز می‌ماند می‌گوید نااهلان ناب ناتوانی ناز ناشادم رخ نافع نام نامزد ناولها که ناوک نباشـــی نبرد نبری نبـرد نبود نبود پس نبود ورنه نتـوانســت نتوان نخواهد نخواهند نخورم ندارد ندارم نداشت فـتـنه ندانست تو ندهی ندیدم ندیم تا نرسد نرسیدیم نرفت آفرین نروی نرگس نسبت نسترن نســـرین نسیم نسیمی نشان نشناختهای نشنید نشیـــن نشینی یک نصیبان حافظ نظر نظربازی نغمه نـخـفـتـیـم نــدیدند نـــدانــــم نـوش نقاب تـا نقش نقطه نماند نمــــی‌مــاند دریـــــــاب نمود نمودم نمیبینیم نمیدارند نمیماند ناگهان نمیپرستی سلطان نمیگوید ننهــاده ننهم نه نه که نهاد نهار نهانی نه‌ای نو نور نوش نوشت من نوشتم نوشش نپرداختهای نکته نکته‌ات نکردند نکشد نکنی نکو نگذارد نگرد نگشتی نگشــاد نگـــــــه نگـــــــوییم با نگــــــه نگـــفتیم نگــه نگــویم نیامد نیز نیست نیست هـــر نیست آن نیست هر نیست یا نیستی نیسـت نیـاز نیــــاز نیک نیکم هجر هجران هر هزار هست هستی هستی دوش هستی گر هشیـــار هـــزاران هـــــواداری هـــم هــم هفتاد هلال هم همت همتش همدم همدمان همدمی‌اش همره همــــه همـــه همنفسی همه همچو همچون همی‌دار همی‌کنم هنر هنــدوی هنوز شمع هواداری هوایی هوس هیـــچ هیچ هیچش و واثق وادی واسـطــه واله وجود وجودند وحشت وحشی ور وصالم وصل وظیفه وعظ وفا وفات وفــای وقت وقــت وقــــت ولی ولی عشق وه وی ویران ویرانه‌ی ویــــران وی‌ام پادشه پارسایان بدان پارسایی نمیبینم پاک پاکدلی پاکیزه پای پای تا پایداری پدر پذیرد پر پرده پرده‌دار پرهیز پرهیز ای پروانـه پروانه که پرور پروردی پرگار پری پریشان پریشانی پس پس بیا پستی خار پسر پـر پـری پـــــروانه پــــی پـــی پنج پند پنداشتیم تا پنهان پهلوی پی پیاله پیامـی پیر پیرایه‌ی پیش پیش آتش پیش آتش پیشکشش پیـالـه پیــــر پیــــش پیـــــر پیما پیمان پیمانه پیمانه‌ی پیمـــانــه پیوند پیوندی درخت چالاکی چرا چرخ چستی تا چشـــم چشم چشمت چـاره چـشـــــــم خـرقـه چــــو چـــو چــه چـو چنان چنانچه چند چندین چنــــد چنیـــن چنین چنینم چه چه چندان چه حافظا چه زلف چه شاه چه مست چه نه چو چون چون روی چکید چگــــل چگل چیست کار کار کار کارت کارش دلربایی کارگاه کاری کاسا کاش کاشانه کاشتیم گفت کافران کافریست راهرو کام کامی کان کاین کبود ز کتابم کجا کجا با کجا ببین کجا دلم کجا چه کجاست کجاست شب کجاست منزل کجاست خون کجاست شب کجاست منزل کجایی دل کجایی مرا کرامت کرد کرد گفتا کرد گفتا کردم کردی کردی گر کردی از کردیم کز کس کس، کسی کسی‌ کش کشت واعظان کشت گفتا کشم کشی کـرد زان کـردم کــجاست هـــــر کــجاست هـــــر کــز کــشف کــشید قــرعــــه کـــار کـــجا کـــجاست آن کـــجاست بشنو کـــجاست آن کـــجاست… سینــــه کـــجاییـــم کـــردم کـــش کــــار کــــام کــــجاست هــر کــــجاست هــر کــــس کـــــز کـــــــه کــــــه کـــــناره کـــــه کـــــی کــــن کــــه کـــمین کـــن کـــنان کـــند کـــنی آخــرالامـــر کـــه کــن کــنی راهیست کــه کــوزه کــیســت کــــه کـن کـه کـویش کفایت کفر کفن کلید کم کمتر کمـــانـخانـه کمین کن کن به کند کنعان کنــــی تکیــــه کنـــی گـــــر کنم کنچه کنی کنی خـــون که کو کوتاه کوته کوه شور کوچه کوی کی کیمیای گدایان گذری برحذر گر گرت گرد گردش گردون گرفت گرنه گرگ گریان گریبان گشای گشاید بیا گشت گشته گشـادی گـــر گـــران گـــردون گــــر گــــریان گـــــردند گــــــزاف مگر گــــل گــــلزار گــــم گــــیرم گـــل گـفت گفت گفت گفت غم گفتا گفتم گفتن گفته گل گل لب گل از گلستان گلشن گلم قد گم گمار گمراه گناه گنبد گنج گه گو گوش گوشش گون گونه گوی گویم گُلم قد گیتی گر گیر گیســوی ی یا یادم تاب یادم شهره یار یار خانه یاران یارد یارش گل یاری یعنی یمن یک یک زلف یکدیگر

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر حافظ”

    دیدگاه ها بسته شده اند.