شعر مولانا

مجموعه: شعر

شعر مولانا

شعر مولانا

خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را

دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را

دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو

ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را

اعدا کــه در کمینند در غصه همینند

چون بشنوند چیزی گویند همدگر را

گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند

در قعر چــه سخن گو خلوت گزین سحر را

ای جان چــه جای دشمن روزی خیال دشمن

در خانه دلم شــد از بهر رهگذر را

رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد

می‌خواند یک بــه یک را می‌گفت خشک و تر را

زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم

پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را

ما نــیــز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم

بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را

دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته

یعنی خبر ندارم کی دیده‌ام گهر را

مولانا


جانا قبول گردان ایــن جست و جوی ما را

بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله

تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

مخمور و مست گردان امروز چشم ما را

رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را

از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم

فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

ای آب زندگانی ما را ربود سیلت

اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو

همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را

گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم

زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

مهمان دیگر آمد دیکی دگر بــه کف کن

کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را

نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان

مخمور چــون نیابد چــون یافت بوی ما را

ترک هنر بگوید دفتر هــمــه بشوید

گر بشنود عطارد ایــن طرقوی ما را

سیلی خورند چــون دف در عشق فخرجویان

زخمه بــه چنگ آور می‌زن سه توی ما را

بس کن کــه تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

گر بشنوند ناگه ایــن گــفــت و گوی ما را

مولانا


بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها

تا وا شــود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها

بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها

تا وارهد بــه گیجی ایــن عقل ز امتحان‌ها

ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن

مگذار کان مزور پیدا کــنــد نشان‌ها

ور جادویی نماید بندد زبان مردم

تو چــون عصای موسی بگشا برو زبان‌ها

عاشق خموش خوشتر دریا بــه جوش خوشتر

چون آینه‌ست خوشتر در خامشی بیان‌ها

مولوی


بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن

بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

ای رویت از قمر بــه آن رو بــه روی من نه

تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم

با آن نشان کــه گفتی ایــن بوسه نام زد را

جان فرشته بودی یــا رب چــه گشته بودی

کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را

چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم

بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

جام چو نار درده بی‌رحم وار درده

تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن

تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

درده میی ز بالا در لا اله الا

تا روح اله بیند ویران کــنــد جسد را

از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش

چندانک خواهی اکنون می‌زن تو ایــن نمد را

مولانا جلال الدین محمد


با آن کــه می‌رسانی آن باده بقا را

بی تو نمی‌گوارد ایــن جام باده ما را

مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن

جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را

آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را

آن چاه بابلت را وان کان سحرها را

بازآر بار دیگر تــا کار ما شــود زر

از سر بگیر از سر آن عادت وفا را

دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته

طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را

در نورت ای گزیده‌ای بر فلک رسیده

من دم بــه دم بدیده انوار مصطفا را

چون بسته گشت راهی شــد حاصل من آهی

شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را

از شمس دین چــون مه تبریز هست آگه

بشنو دعا و گه گه آمین کن ایــن دعا را

مولانا


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا بــا عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چــون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید کــه جمله جان شوی تــا لایق جانان شوی

گر ســوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شــد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چــون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تــا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چــون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چــون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چــون رخی تــا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چــون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تــا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولانا


آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر بــه رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر بــه رقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر بــه رقص آ

چوگان زلف دیدی چــون گوی دررسیدی

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر بــه رقص آ

تیغی بــه دست خونی آمد مرا کــه چونی

گفتم بیا کــه خیر اســت گفتا نه شر بــه رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چــه باشد ای خوش کمر بــه رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر بــه رقص آ

در دست جام باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده زان شاه نر بــه رقص آ

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر بــه رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر بــه سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر بــه رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر بــه رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر بــه رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

گفته مسیح مریم کای کور و کر بــه رقص آ

مخدوم شمس دین اســت تبریز رشک چین است

اندر بهار حسنش شاخ و شجر بــه رقص آ

مولانا


چون نالد ایــن مسکین کــه تــا رحم آید آن دلدار را

خون بارد ایــن چشمان کــه تــا بینم من آن گلزار را

خورشید چــون افروزدم تــا هجر کمتر سوزدم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل

کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

جبریل بــا لطف و رشد عجل سمین را چــون چشد

این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

عنقا کــه یابد دام کس در پیش آن عنقامگس

ای عنکبوت عقل بس تــا کی تنی ایــن تار را

کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی

کز وی دل ترسا همی پاره کــنــد زنار را

دجال غم چــون آتشی گسترد ز آتش مفرشی

کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو

عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

ساغر ز غم در سر فتد چــون سنگ در ساغر فتد

آتش بــه خار اندرفتد چــون گل نباشد خار را

ماندم ز عذرا وامقی چــون من نبودم لایقی

لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

شطرنج دولت شاه را صد جان بــه خرجش راه را

صد کــه حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

بینم بــه شه واصل شده می از خودی فاصل شده

وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

باشد کــه آن شاه حرون زان لطف از حدها برون

منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

جانی کــه رو ایــن سو کــنــد بــا بایزید او خو کند

یا در سنایی رو کــنــد یــا بو دهد عطار را

مخدوم جان کز جام او سرمست شــد ایام او

گاهی کــه گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

پرنور چــون عرش مکین کو رشک شــد انوار را

ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین

کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین

در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

مولوی

اشعار مولانا

اشعار مولانا

من اگــر دست زنانم نه من از دست زنانم

نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم

نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم

نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم

مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاکم نه ز آبم نه از ایــن اهــــل زمــــانم

خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم

کــــه مــن از جمــله عالــم بــه دو صد پرده نهانم

مشنـو ایــن سخن از من و نه زین خاطر روشن

که از ایــن ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…


یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا

نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا

قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا

روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

آب تــویی کــوزه تــویی آب ده ایــن بـــار مـــرا

دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا

این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی

راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا


بشنـو ایــن نی چــون شکــایت می‌کـــنـد

از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد

کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد

در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

از درون مـن نجســت اســـرار مــن

ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…


ای عاشقان ؛ ای عاشقان ؛ من از کجا ؛ عشق از کجا

ای بیدلان ؛ ای بیدلان ؛ من از کجا ؛ عشق از کجا

گشتم خریدار غمت ؛ حیران بــه بازار غمت

جان داده در کار غمت ؛ من از کجا ؛ عشق از کجا

ای مطربان ؛ ای مطربان ؛ بر دف زنید احوال من

من بیدلم ؛ من بیدلم ؛ من از کجا ؛ عشق از کجا

عشق آمده اســت از آسمان ؛ تــا خود بسوزد بی گمان

عشق اســت بلای ناگهان ؛ من از کجا ؛ عشق از کجا


روزها فکر من ایــن اســت و هــمــه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

ای خوش آن روز کــه پرواز کنم تــا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

روزها فکر من ایــن اســت و هــمــه شب سخنم-

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چــه بود؟-

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

مانده ام سخت عجب کز چــه سبب ساخت مرا!

یا چــه بوده اســت مراد وی از ایــن ساختنم!

نه بــه خود آمدم ایــن جا کــه بــه خود باز روم

آن کــه آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.


ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده

چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن

با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده

تا بداند کــه شب ما بــه چسان میگذرد

درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده


صورتگر نقاشم هــر لحظه بتی سازم

وانگه هــمــه بت ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم بــا روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یــا دشمن هشیاری

یا آنکه کنی ویران هــر خانه کــه می سازم

جان ریخته شــد بر تو آمیخته شــد بــا تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون کــه ز من روید بــا خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم بــا عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی توست خراب ایــن دل

یا خانه درآ جانا یــا خانه بپردازم


شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی

چه حیله کنم تــا من خود را بــه تو دردوزم

باری ز شکاف در برق رخ تو بینم

زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم

یک لحظه بری رختم در راه کــه عشارم

یک لحظه روی پیشم یعنی کــه قلاوزم

گه در گنهم رانی گه ســوی پشیمانی

کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم

در حوبه و در توبه چــون ماهی بر تابه

این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم

بر تابه توام گردان ایــن پهلو و آن پهلو

در ظلمت شب بــا تو براقتر از روزم

بس کن هــمــه تلوینم در پیشه و اندیشه

یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم


ای قوم بــه حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار بــه دیوار

در بادیه سرگشته شما در چــه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از ایــن خانه بر ایــن بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو اگــر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگــر از بحر خدایید

با ایــن هــمــه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس کــه بر گنج شما پرده شمایید


ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق کــه او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده هــر سه را سوخته ایم


وقت آن شــد کــه بــه زنجیر تو دیوانه شویم

بند را برگسلیم از هــمــه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم و چو آتش ســوی میخانه شویم

تا نجوشیم از ایــن خنب جهان برناییم

کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار کــه مردانه شویم

در سر زلف سعادت کــه شکن در شکن است

واجب آید کــه نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم بــه بستان چو درخت

گر در ایــن راه فنا ریخته چــون دانه شویم

گر چــه سنگیم پی مهر تو چــون موم شویم

گر چــه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چــه شاهیم بــرای تو چو رخ راست رویم

تا بر ایــن نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کــنــد او ما بــه مرادی برسیم

ور کلیدی کــنــد او ما هــمــه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن کــه خموشانه بباید دادن

پاسبان را چو بــه شب ما ســوی کاشانه شویم

اشعار کوتاه و زیبای مولوی

اشعار کوتاه و زیبای مولوی

بشنـو ایــن نی چــون شکــایت می‌کـــنـد
از  جـداییــهـــا  حکـــــایت  مـــی‌کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا  مـــــرا  ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم  مــــــرد و زن  نالیـــــده‌انـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا  بگـــویــم  شـــرح  درد  اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن
ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…
مولوی

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تــا می‌شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چــه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا
مولوی

مــن  غلام  قمــرم ؛ غیـــر  قمـــر  هیــــچ  مگو
پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو
سخن رنج مگو ؛جز سخن گنج مگو
ور از ایــن بی خبری رنج مبر ؛ هیچ مگو
دوش دیوانه شدم ؛ عشق مرا دید و بگفت
آمـــدم ؛ نعـــره مــزن ؛ جامه مـــدر ؛هیچ مگو
گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم
گــفت : آن  چیـــز  دگـــر  نیست  دگـر ؛ هیچ  مگو
من  به  گــوش  تـــو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت
ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ؛ جــــز کــه بــه سر هیچ مگو
قمـــری ؛ جـــــان  صفتـــی  در  ره  دل  پیــــــدا  شـــد
در  ره  دل  چـــه  لطیف  اســت  سفـــر  هیـــچ  مگــو
گفتم : ای دل چــه مه اســت ایــن ؟ دل اشارت می کرد
کـــه  نـــه  اندازه  توســت  ایـــن  بگـــذر  هیچ  مگو
گفتم : ایــن روی فرشته ست عجب یــا بشر است؟
گفت : ایــن غیـــر فرشته ست و بشــر هیچ مگو
گفتم :این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
گــفت : می باش چنیــن زیرو زبر هیچ مگو
ای نشسته در ایــن خانه پر نقش و خیال
خیز از ایــن خانه برو؛رخت ببر؛هیچ مگو
گفتم:ای دل پدری کن؛نه کــه ایــن وصف خداست؟
گفت : این  هست  ولـــی  جان  پدر  هیچ  مگو
مولوی

ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو  همسـایه و دیــوار بــه دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا  در چــه هوایید
گــر صـــورت  بی‌صـــورت  معشـــوق  ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتیــــد
یــک  بـــار  از  ایـــن  خانــه  بــر  این  بام  برآیید
آن  خانــــه  لطیفست  نشان‌هـــاش  بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس کــه بر گنج شما پرده شمایید
مولوی

حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا بــا عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو  پیمانــه شـو
باید  کـــه  جملــه  جــان  شــوی  تا  لایق  جانان  شوی
گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو…
مولوی

هلـــه  نومیـــد  نباشی  کـــه  تـــو  را  یـــار  بــراند
گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  کـــه  فـــردات  بخواند
در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر کـــن  آن جا
ز پــس صبر تـــو را او بــه ســـر  صـــدر  نشاند
و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا
ره پنهان بنماید کــه کس آن راه نداند…
مولوی

ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستــم کـــن  وز هــر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…
مولوی

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده ایــن بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا
این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی
راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا
مولوی

عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود
آدم  نماند  و  آدمی  گــــر  خــــویش  بـــا  آدم  زند
دودی بـــرآید از فلک نــی خلق مـــاند نــی ملـــک
زان  دود  ناگــــه  آتشی  بر  گــــنبد  اعظم  زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهــان وین سـور بر ماتم زند
گـــه  آب  را  آتش  بــرد  گــه  آب آتش را خــورد
گــه مــوج دریای عــدم بـــر اشــهب و ادهـــم زند
خورشیـد  افتــد  در  کـــمی  از  نـــور  جان  آدمی
کـــم پـرس از نامحـــرمان آنجا کـــه محرم کـم زند…
مولوی

من اگــر دست زنانم نه من از دست زنانم
نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه  ز خاکم  نه  ز آبم  نه  از  این  اهــــل  زمــــانم
خـــرد پـــوره  آدم  چـــه  خبـــر  دارد  از  ایــن  دم
کــــه مــن از جمــله عالــم بــه دو صد پرده نهانم
مشنـو ایــن سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از ایــن ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…
مولوی

بـــی همگــــان بســـــر شـــــود  بی تـو  بســـــر  نمـــی شــــود
داغ  تـــــو  دارد  ایــــن  دلـــــم  جــــای  دگـــــــر  نمــــی شـــود
دیـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو
گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود
جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــی کند  دل  ز تـــو  نـوش  می کند
عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود
خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن
خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــی تـو  بســر ن می شود
جـــاه و جلال  مــن  تـــویی  ملکت  و  مــــال  مـــن  تـویی
آب  زلال  مــــن  تــــویی  بــــی  تــــو  بســــر  نمی شـود
گـــــاه  ســــوی  وفــــا  روی   گــــاه  ســوی  جفــــا  روی
آن  منــی  کـــجا  روی  بـــی  تــــو  بســـــر  نمی شـــود
دل  بنهنـــد  بــــر کنـــی  تـــوبـــــه  کــننـــــد  بشــکنــی
ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود
بی  تـــو  اگـــر  بســـر  شدی  زیــر  جهــان  زبر  شدی
باغ  ارم  سقــر  شــدی  بــی تــو  بســر  نمــی شـود
گــــر تـــو ســری قــدم شـوم  ور تــو کفی  علم شوم
ور بــــروی عــــدم  شــــوم  بی تـو  بسـر  نمی شود
خــواب مــــرا ببستــــه ای  نقـــش مــرا بشسته ای
وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
گـــر  تـــو  نباشی  یار من  گشت  خراب کــار مــن
مــونس و غمگـــسار مـــن  بی تو بسر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
ســر ز غـم تو چــون کشم  بی تو بسر نمی شود
هر چــه بگویم ای صنم  نـیـسـت جـدا ز نیــک و بـد
هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود
مولوی


تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه ای
از بهر خـدا مکن فراموش مرا  مولوی

دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من اســت مولوی

اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
آن را کــه وفا نـیـسـت ز عالم کم باد
دیدی کــه مـرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غـم کــه هزار آفرین بر غم باد مولوی

ای نرگس پر خواب ربودی خواب
وی لاله سیـراب ببردی آبم
ای سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟ مولوی

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
قومی شادان و بیخبر کان ز چــه جاست
چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
چنین من و ماست بیخبر از من و ما است  مولوی

گر شرم همی از آن و ایــن بــایــد داشت
پس عیب کسان زیر زمین بــایــد داشت
ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین بــایــد داشت  مولوی

گویند کــه عشق عاقبت تسکین است
اول شور اســت و عاقبت تمکین است
جانست ز آسیاش سنگ زیرین
این صورت بی‌قرار بالایین است  مولوی

من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید کــه در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم کــه کسی هست کــه سلطان منست مولوی

هر ذره کــه در هوا و در هامونست
نیکو نگرش کــه همچو ما مجنونست
هر ذره اگــر خوش اســت اگــر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست  مولوی

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگــر بــه دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود  مولوی

آنکس کــه ترا دید و نخندید چو گل
از جان و خرد تهیست مانند دهل
گبر ابدی باشد کو شاد نشد
از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل  مولوی

بر ما رقم خطا پرستی هــمــه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی هــمــه هست
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نـیـسـت چــون تو هستی هــمــه هست  مولوی

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست
دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست
در معرفتش همین قدر دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست  مولوی

چشمی دارم هــمــه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چــون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست بــه جای دیده یــا دیده خود اوست  مولوی

در دایره‌ی وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانه‌ی اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی کــه معبود علیست  مولوی

درویشی و عاشقی بــه هم سلطانیست
گنجست غم عشق ولــی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانه‌ی دل
چون دانستم کــه گنج در ویرانیست  مولوی

عشقت بــه دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم بــه تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت  مولوی

بر هــر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش؛ معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و هــمــه مقصود اوست  مولوی

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
ماننده‌ی حاجیان بــه کعبه و بــه عرفات
چه چسبیدی تو بر زمین چــون گل تر
آخر حرکات شــد کلید برکات مولوی

آن تلخ سخنها کــه چنان دل شکن است
انصاف بده چــه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
این بی‌نمکی ز شور بختی منست  مولوی

آن خواجه کــه بار او هــمــه قند تر است
از مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم کــه ازین شکر نصیبم ندهی
نی گــفــت ندانست کــه آن نیشکر است  مولوی

آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما است
وان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع کــه پروانه‌ی ما است  مولوی

آن وقت کــه بحر کل شــود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا
زان می‌سوزم چو شمع تــا در ره عشق
یک وقت شــود جمله اوقات مرا  مولوی

از آتش عشق در جهان گرمیها
وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه کــه خورشید از او شرمنده‌ست
بی‌شرم بود مرد چــه بی‌شرمیها  مولوی

از حال ندیده تیره ایامان را
از دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار اســت نکونامان را مولوی

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر مولانا”

دیدگاه ها بسته شده اند.