شعر مولانا

شعر مولانا

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر مولانا
  •  

    شعر مولانا

    شعر مولانا

    خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را

    دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را

    دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو

    ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را

    اعدا که در کمینند در غصه همینند

    چون بشنوند چیزی گویند همدگر را

    گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند

    در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را

    ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن

    در خانه دلم شد از بهر رهگذر را

    رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد

    می‌خواند یک به یک را می‌گفت خشک و تر را

    زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم

    پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را

    ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم

    بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را

    دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته

    یعنی خبر ندارم کی دیده‌ام گهر را

    مولانا


    جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

    بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

    بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله

    تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

    مخمور و مست گردان امروز چشم ما را

    رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

    ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را

    از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

    شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم

    فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

    ای آب زندگانی ما را ربود سیلت

    اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

    گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو

    همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را

    گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم

    زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

    مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن

    کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را

    نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان

    مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را

    ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید

    گر بشنود عطارد این طرقوی ما را

    سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان

    زخمه به چنگ آور می‌زن سه توی ما را

    بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

    گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

    مولانا


    بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها

    تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها

    بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها

    تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان‌ها

    ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن

    مگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها

    ور جادویی نماید بندد زبان مردم

    تو چون عصای موسی بگشا برو زبان‌ها

    عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر

    چون آینه‌ست خوشتر در خامشی بیان‌ها

    مولوی


    بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

    چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

    خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن

    بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

    ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه

    تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

    در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم

    با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را

    جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی

    کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را

    چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم

    بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

    جام چو نار درده بی‌رحم وار درده

    تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

    این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن

    تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

    درده میی ز بالا در لا اله الا

    تا روح اله بیند ویران کند جسد را

    از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش

    چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را

    مولانا جلال الدین محمد


    با آن که می‌رسانی آن باده بقا را

    بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

    مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن

    جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را

    آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را

    آن چاه بابلت را وان کان سحرها را

    بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر

    از سر بگیر از سر آن عادت وفا را

    دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته

    طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را

    در نورت ای گزیده‌ای بر فلک رسیده

    من دم به دم بدیده انوار مصطفا را

    چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی

    شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را

    از شمس دین چون مه تبریز هست آگه

    بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

    مولانا


    حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

    و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

    هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

    وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

    رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

    وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

    باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

    گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

    آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

    آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

    چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

    فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

    تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

    چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

    اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

    ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

    قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

    مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

    بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

    کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

    گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

    دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

    گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

    ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

    تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

    تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

    شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

    هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

    یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

    یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

    ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

    نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

    مولانا


    آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

    چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

    ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

    ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

    چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی

    از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

    تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

    گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

    از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

    آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

    ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

    رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

    در دست جام باده آمد بتم پیاده

    گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

    پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

    یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

    تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

    هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

    کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

    کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

    طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

    با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

    کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

    گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

    مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

    اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

    مولانا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–


    چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

    خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

    خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم

    دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

    ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

    کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

    چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل

    کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

    جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد

    این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

    عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس

    ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را

    کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی

    کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را

    دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی

    کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

    تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو

    عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

    ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد

    آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را

    ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی

    لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

    شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را

    صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

    بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده

    وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

    باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون

    منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

    جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند

    یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را

    مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او

    گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

    عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

    پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

    ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین

    کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

    در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین

    در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

    مولوی

    اشعار مولانا

    اشعار مولانا

    من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

    نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم

    نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم

    نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم

    مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

    نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم

    خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم

    کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم

    مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن

    که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…


    یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

    یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا

    نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

    سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا

    نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

    مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا

    قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

    قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا

    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

    روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا

    روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

    آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا

    دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

    پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا

    این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی

    راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا


    بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد

    از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد

    کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد

    در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد

    سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

    تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق

    هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

    بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

    مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

    جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

    هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

    از درون مـن نجســت اســـرار مــن

    ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

    لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…


    ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا

    ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا

    گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت

    جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا

    ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من

    من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا

    عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان

    عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا


    روزها فکر من این است و همه شب سخنم

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

    به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم-

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟-

    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

    مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

    یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم!

    نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

    آن که آورد مرا باز برد در وطنم

    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.


    ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

    دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده

    چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن

    با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده

    تا بداند که شب ما به چسان میگذرد

    درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده


    صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

    وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

    صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

    تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

    یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

    جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

    چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

    هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

    با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

    در خانه آب و گل بی توست خراب این دل

    یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم


    شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

    تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

    ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی

    چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم

    باری ز شکاف در برق رخ تو بینم

    زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم

    یک لحظه بری رختم در راه که عشارم

    یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم

    گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی

    کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم

    در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه

    این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم

    بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو

    در ظلمت شب با تو براقتر از روزم

    بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه

    یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم


    ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

    معشوق همین جاست بیایید بیایید

    معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

    گر صورت بی صورت معشوق ببینید

    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

    ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

    یک بار از این خانه بر این بام برآیید

    آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید

    از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

    یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید

    یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

    با این همه آن رنج شما گنج شما باد

    افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


    ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

    شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

    در عشق که او جان و دل و دیده ماست

    جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم


    وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

    بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

    جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

    خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

    تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم

    کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

    سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

    تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

    در سر زلف سعادت که شکن در شکن است

    واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

    بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت

    گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

    گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم

    گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

    گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم

    تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

    در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

    محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

    ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

    تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

    گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم

    ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

    مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

    شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

    نی خمش کن که خموشانه بباید دادن

    پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

    اشعار کوتاه و زیبای مولوی

    اشعار کوتاه و زیبای مولوی

    بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
    از  جـداییــهـــا  حکـــــایت  مـــی‌کــــنـد
    کــــز نیستـــان تـــا  مـــــرا  ببریــــده‌انـد
    در نفیــــــرم  مــــــرد و زن  نالیـــــده‌انـد
    سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
    تـــا  بگـــویــم  شـــرح  درد  اشتیـــــاق
    هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
    مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
    جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
    هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
    از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن
    ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
    لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…
    مولوی

    ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
    ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
    ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
    جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
    ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
    آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
    ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
    پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
    در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
    وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا
    مولوی

    مــن  غلام  قمــرم ، غیـــر  قمـــر  هیــــچ  مگو
    پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو
    سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو
    ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت
    آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو
    گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم
    گــفت : آن  چیـــز  دگـــر  نیست  دگـر ، هیچ  مگو
    من  به  گــوش  تـــو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت
    ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ، جــــز که به سر هیچ مگو
    قمـــری ، جـــــان  صفتـــی  در  ره  دل  پیــــــدا  شـــد
    در  ره  دل  چـــه  لطیف  اســت  سفـــر  هیـــچ  مگــو
    گفتم : ای دل چه مه است ایــن ؟ دل اشارت می کرد
    کـــه  نـــه  اندازه  توســت  ایـــن  بگـــذر  هیچ  مگو
    گفتم : این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟
    گفت : این غیـــر فرشته ست و بشــر هیچ مگو
    گفتم :این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
    گــفت : می باش چنیــن زیرو زبر هیچ مگو
    ای نشسته در این خانه پر نقش و خیال
    خیز از این خانه برو،رخت ببر،هیچ مگو
    گفتم:ای دل پدری کن،نه که این وصف خداست؟
    گفت : این  هست  ولـــی  جان  پدر  هیچ  مگو
    مولوی

    ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
    معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
    معشــوق تــو  همسـایه و دیــوار به دیوار
    در بادیه ســـرگشته شمـــا  در چــه هوایید
    گــر صـــورت  بی‌صـــورت  معشـــوق  ببینیــد
    هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
    ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتیــــد
    یــک  بـــار  از  ایـــن  خانــه  بــر  این  بام  برآیید
    آن  خانــــه  لطیفست  نشان‌هـــاش  بگفتیــد
    از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
    یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
    یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
    با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
    افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
    مولوی

    حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
    و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
    هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
    و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
    رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
    و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو  پیمانــه شـو
    باید  کـــه  جملــه  جــان  شــوی  تا  لایق  جانان  شوی
    گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو…
    مولوی

    هلـــه  نومیـــد  نباشی  کـــه  تـــو  را  یـــار  بــراند
    گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  کـــه  فـــردات  بخواند
    در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر کـــن  آن جا
    ز پس صبر تـــو را او به ســـر  صـــدر  نشاند
    و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا
    ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند…
    مولوی

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    ای دوست قبولم کن وجانم بستان
    مستــم کـــن  وز هر دو جهانم بستان
    بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
    آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…
    مولوی

    یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
    یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
    نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
    سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
    نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
    مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
    قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
    قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا
    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
    روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا
    روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
    آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
    دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
    پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا
    این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی
    راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا
    مولوی

    عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود
    آدم  نماند  و  آدمی  گــــر  خــــویش  بـــا  آدم  زند
    دودی بـــرآید از فلک نــی خلق مـــاند نــی ملـــک
    زان  دود  ناگــــه  آتشی  بر  گــــنبد  اعظم  زند
    بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
    شوری درافتد در جهــان وین سـور بر ماتم زند
    گـــه  آب  را  آتش  بــرد  گــه  آب آتش را خــورد
    گــه مــوج دریای عــدم بـــر اشــهب و ادهـــم زند
    خورشیـد  افتــد  در  کـــمی  از  نـــور  جان  آدمی
    کـــم پـرس از نامحـــرمان آنجا کـــه محرم کـم زند…
    مولوی

    من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
    نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
    نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
    نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
    مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
    نه  ز خاکم  نه  ز آبم  نه  از  این  اهــــل  زمــــانم
    خـــرد پـــوره  آدم  چـــه  خبـــر  دارد  از  ایــن  دم
    کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
    مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
    که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…
    مولوی

    بـــی همگــــان بســـــر شـــــود  بی تـو  بســـــر  نمـــی شــــود
    داغ  تـــــو  دارد  ایــــن  دلـــــم  جــــای  دگـــــــر  نمــــی شـــود
    دیـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو
    گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود
    جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــی کند  دل  ز تـــو  نـوش  می کند
    عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود
    خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن
    خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــی تـو  بســر ن می شود
    جـــاه و جلال  مــن  تـــویی  ملکت  و  مــــال  مـــن  تـویی
    آب  زلال  مــــن  تــــویی  بــــی  تــــو  بســــر  نمی شـود
    گـــــاه  ســــوی  وفــــا  روی   گــــاه  ســوی  جفــــا  روی
    آن  منــی  کـــجا  روی  بـــی  تــــو  بســـــر  نمی شـــود
    دل  بنهنـــد  بــــر کنـــی  تـــوبـــــه  کــننـــــد  بشــکنــی
    ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود
    بی  تـــو  اگـــر  بســـر  شدی  زیــر  جهــان  زبر  شدی
    باغ  ارم  سقــر  شــدی  بــی تــو  بســر  نمــی شـود
    گــــر تـــو ســری قــدم شـوم  ور تــو کفی  علم شوم
    ور بــــروی عــــدم  شــــوم  بی تـو  بسـر  نمی شود
    خــواب مــــرا ببستــــه ای  نقـــش مــرا بشسته ای
    وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
    گـــر  تـــو  نباشی  یار من  گشت  خراب کــار مــن
    مــونس و غمگـــسار مـــن  بی تو بسر نمی شود
    بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
    ســر ز غـم تو چون کشم  بی تو بسر نمی شود
    هر چه بگویم ای صنم  نیست جـدا ز نیــک و بـد
    هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود
    مولوی


    تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
    از گریه کسی ندیده خاموش مرا
    در جان و دل و دید فراموش نه ای
    از بهر خـدا مکن فراموش مرا  مولوی

    دلتنگم و دیدار تو درمان من است
    بی رنگ رخت زمانه زندان من است
    بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
    آنچ از غم هجران تو بر جان من است مولوی

    اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
    آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
    دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد
    جز غـم که هزار آفرین بر غم باد مولوی

    ای نرگس پر خواب ربودی خواب
    وی لاله سیـراب ببردی آبم
    ای سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
    ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟ مولوی

    قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
    قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست
    چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
    چنین من و ماست بیخبر از من و ما است  مولوی

    گر شرم همی از آن و این باید داشت
    پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
    ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
    چون آینه روی آهنین باید داشت  مولوی

    گویند که عشق عاقبت تسکین است
    اول شور است و عاقبت تمکین است
    جانست ز آسیاش سنگ زیرین
    این صورت بی‌قرار بالایین است  مولوی

    من محو خدایم و خدا آن منست
    هر سوش مجوئید که در جان منست
    سلطان منم و غلط نمایم بشما
    گویم که کسی هست که سلطان منست مولوی

    هر ذره که در هوا و در هامونست
    نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
    هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
    سرگشته خورشید خوش بیچونست  مولوی

    بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
    بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود
    صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
    بی‌جنبش عشق در مکنون نشود  مولوی

    آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
    از جان و خرد تهیست مانند دهل
    گبر ابدی باشد کو شاد نشد
    از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل  مولوی

    بر ما رقم خطا پرستی همه هست
    بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
    ای دوست چو از میانه مقصود توئی
    جای گله نیست چون تو هستی همه هست  مولوی

    بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست
    دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست
    در معرفتش همین قدر دانم
    ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست  مولوی

    چشمی دارم همه پر از صورت دوست
    با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
    از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
    یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست  مولوی

    در دایره‌ی وجود موجود علیست
    اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
    گر خانه‌ی اعتقاد ویران نشدی
    من فاش بگفتمی که معبود علیست  مولوی

    درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
    گنجست غم عشق ولی پنهانیست
    ویران کردم بدست خود خانه‌ی دل
    چون دانستم که گنج در ویرانیست  مولوی

    عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
    بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
    گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
    بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت  مولوی

    بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
    در شش جهت و برون شش، معبود اوست
    باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
    این جمله بهانه و همه مقصود اوست  مولوی

    برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
    ماننده‌ی حاجیان به کعبه و به عرفات
    چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر
    آخر حرکات شد کلید برکات مولوی

    آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
    انصاف بده چه لایق آن دهن است
    شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
    این بی‌نمکی ز شور بختی منست  مولوی

    آن خواجه که بار او همه قند تر است
    از مستی خود ز قند خود بیخبر است
    گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی
    نی گفت ندانست که آن نیشکر است  مولوی

    آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما است
    وان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است
    هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
    اما نه چو شمع که پروانه‌ی ما است  مولوی

    آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
    روشن گردد جمال ذرات مرا
    زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق
    یک وقت شود جمله اوقات مرا  مولوی

    از آتش عشق در جهان گرمیها
    وز شیر جفاش در وفا نرمیها
    زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست
    بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها  مولوی

    از حال ندیده تیره ایامان را
    از دور ندیده دوزخ آشامان را
    دعوی چکنی عشق دلارامان را
    با عشق چکار است نکونامان را مولوی

     

    کلمات کلیدی : از ، ،جز ،هیچ ؟ آ آب آب  آبم آبم ای آبم  آتش آتش  آتشش آتشی آتشی  آتـــــش آخر آدم آدم  آدمی کـــم آدمی  آرد آسمان آسیاش آشامان آغوش آفت آفرین آمد آمد آمدم آمدنم آمده آموخته آموزدم آمیخته آمین آن آن  آنجا آنـــم آنم آنکس آنکه آنگـــه آنگه آهسته‌تر آهنین آهی آواز آور آورد آگاهی آگه آید آینه آینه آینه‌ست آینه‌وار ابد ابدی ابر اثر احوال ادهـــم ار ارم  ارواح ارکان از از  ازین است است است از است اما است انصاف است اول است بر است بی است جانست است در است شیرین است هر است وان است گفتم است  است؟ گفت استغفار استن اسرار اســت  اســرار اســـرار اســـرار  اشارت اشتیـــــاق اشتیـــــاق هـــر اشعار اشــهب اصل اعتقاد اعدا اعظم  افتــد  افروزدم افزون افسانه افسوس افسون افکنیم الا الامین الدین الطیر القبری القدری اله ام ام؟ امتحان‌ها امروز امروز  اند اندازم اندازه  اندر اندرآمد اندرفتد اندیشه اندیشه اندیشه‌ات انـدر انـــدر انوار انگور اهــــل اهــــل  اهل او او اوئیم اوست از اوست باغ اوست  اوقات اومیــد اکنون اگر اگر  اگــر  اگـــر اگـــر  ای ای از ای وز ای  ایام ایامان ایــــن ایــــن  ایـــن ایـــن  ایــن ایــن  ایم ایم این این  اینست اینم با بابلت باخبر باد باد باد آن باد افسوس باد دیدی بادت باده بادیه بار باران بارد بارد بی‌جنبش باری باز بازآر بازار بازدید باش باشد باشد باشم باطن باغ بال بالا بالایین بالی بام بام  باید بایدت بایزید بباید ببر،هیچ ببرده ببردی ببریــــده‌انـد ببریــــده‌انـد در ببستــــه ببندد  ببین ببینید ببینیــد هــم بت بتم بتی بجنبـــان بحر بحــر بختی بخواند در  بخیزد بد بدان بداند بدست بدنم بده بدکردار بدی بدی بدیدم بدیده بدیدیت یک بدیدید بر بر  برآید برآیید برآیید آن  برافروزم براقتر برانگیزم برای برخیز برد بررو برسیم برفت بازآمد برفت گفتم برفت  برفتید برق برناییم برو برو،رخت برون برون برکات برگسلیم برگیر بری بریدی بریزی بزم بزن بزنم بس بستان بستان بستان بـا بستان مستــم بستـان مولوی بسته بسر بسـر  بســر بســر  بســـر بســـر  بســــر  بســـــر بســـــر  بسوزد بسیارش بشر بشسته بشــر بشــکنــی ایــن بشما گویم بشنـو بشنو بشنود بشنوند بشوید بشکن بشکن بـد هم بــاده بــدحالان بــر  بــراند گـــرت  بــرد  بــردریـــــده بـــا  بـــار بـــار  بـــاز بـــدان  بـــر بـــرآید بـــراند  بـــرفتیــــد یــک  بــــاغ  بــــر بــــروی بـــــار  بـــــاغ بــــه بــــی  بـــی بـــی  بــه بــی بقا بلای بلبل بلـــی بمانده بمگـــذار بمگـــذار  بند بندد بنده بنشین بنشست بنمائی چون بنماید بنمایید بنماییـــد یک بنه بنهاد بنهاده بنهنـــد  بنواخت بنوازم به به  بها بهار بهانه بهر بهشت بهـــار بو بود بود؟ بوده بودی بودی بوسه بوی بپردازم بگدازم بگذر بگردان بگشا بگشاید بگـــذر  بگـــویــم بگـــویــم  بگفت آمـــدم بگفتمی بگفتید بگفتیــد از بگو بگو  بگوید بگویم بگیر بگیرم بی بیا بیاموزم بیان‌ها بیایید بیایید بیایید معشــوق بیخبر بیدار بیدلان بیدلم بیذق بیرون بیــــش بیــــش  بیمارش بیند بینم بینم بیچونست  بیگانه بیگـــانه بی‌بال بی‌بها بی‌خبر بی‌رحم بی‌سر بی‌شرمیها  بی‌صـــورت  بی‌عشق بی‌قرار بی‌مهر بی‌نمکی بی‌هنر بی‌واسطه بی‌پا بی‌پایانیم بی‌چانه تا تا  تابم ای تابه تابه تاجداران تار تبریز تجربه تحفه‌ها تر تر آخر ترا ترسا ترســم گــفت ترش ترک تسکین تعلیم تــا تــا  تـــا تـــا  تــــــو تـــــو  تــــو تــــو گــــوش  تــــو  تــــویی  تـــو تـــو آتش تـــو  تـــوبـــــه  تـــویی تـــویی  تــندی تــندی  تــو تــو  تــویی تــویی  تـو  تـویی تـویی آب تـویی آب  تـویی سینـــه تـویی مـــرغ تـویی پختـــه تلخ تلوینم تمام تمکین تن تن  تنی تنی آنچ تهیست تو تو تو  توئی جای توام توبه توست توســت  توی تویـــی تویــی تویی تویی تویی روضــه تویی قنــد  تویی  تکرار تکلف تکی تیره تیغی جا جا ز جائیکه جادویی جاست جاست چندین جام جامه جان جان  جانا جانان جانان  جانانه جانی جان‌ها جان‌ها جای جایگه جایی جبریل جدا جست جسد جـاست جـدا جـداییــهـــا جـداییــهـــا  جــام جــان  جــز جــــان جــــای  جــــز جـــــان  جــوش  جفا جفاش جفــت جفــــا  جلال جلال  جمال جمعیتی جمــله جملــه  جمله جنس جنگ جهان جهانم جهت جهــان جهــان  جوش جوق جوی جویـــد جگرخوار حاجیان حاصل حال حج حجره حدها حرون حرکات حریف حسد حسنش حـاصل حلال حمایل حنانه حوبه حکـــــایت حکـــــایت  حیران حیلت حیلتی حیله حیوان خار خاطر خامشی خاموش خانــــه  خانــه  خانـه خانه خانه‌ی خاک خاک خاکم خاکم  خبر خبری خبـــر خبـــر  خدا خداست؟ گفت خداوند خدایم خدایید خدایید با خراب خرابم خرجش خرد خردها خریدار خســته خشک خصمان خطا خـدا خـــام خـــام  خـــانه  خـــرد خــــانـــــه خـــــروش خــــویش  خـــواجه خـــویش خـــویش مــن خــواجــــه خــود خــورد گــه خــویش خلق خلوت خمار خماری خمر خمش خمـــار خمـــارم خمــــار خمـــــار خموش خموشانه خمیـــرم خنب خنجرکشی خندانت خنده خو خواب خواب وی خواجه خوار خواهم خواهم  خواهی خواهی خوب خود خود  خودرو خودی خورشید خورند خوش خوش خوشتر خوشتر خوشست خوشم خوشم ســر خوش‌حالان خون خونخوارش خونی خوی خویش خویش خویش بـــاز خویشتنم؟ خیال خیال خیز خیر دادن داده دادی دارد دارد  دارم داشت ور داشت پس داشت  دام دامی داند دانستم دانـــه دانم ما دانه دایره‌ی دایه‌ی دجال در در  درآ درآمد درآمیزم درآید دراز درافتد درخت درخور درد درد  دردانه درده درده دردوزم دردی دررسیدی دررو درشکـــسته درمان درون درون  درویشی دریا دریای دریــا دریـــا دریوزه دست دستار دستـــه دسته دســت دشمن دشمن دشمنان دشمنانند دعا دعوت دغا دف دفتر دل دل دل وز دل چون دل  دلارامان دلبر دلت دلتنگم دلخواه دلدار دلـــــم  دلــم دلــم  دلم دلی دل‌های دم دم دم کــــه دمی دنبم دندانه دنگ دنیا دنیا ده ده ده ده  دهان‌ها دهد دهل گبر دهلیزی دهن دو دوبیتی دود دود  دور دوزخ دوست دوست دوست با دوشاخه دولت دکان دگر دگـر دگــر دگـــر  دگـــــــر  دید دیدار دیده دیده‌ام دیدی دیــوار دین دیو دیوار دیوار دیوار در دیوانه دیوانه‌ی دیکی دیگ دیگر ذات ذرات ذره ذره‌ها ذوالجلال ذوفنون را را را از را با را دعوی را  راست راست چنین رانی راه راه  راهی رب ربود ربودی رحم رحمی رخ رخت رختم رخی رسد رسل  رسم رسیده رسیده رشد رشک رفت رفتـه رفتنش رفته رقص رقعه رقم رمد رمزی رنج رنگ رنگ‌ها ره ره  رها رهگذر ره‌ها  رو روح رود روز روزم روزه روزها روزگــــــار روزی روشن روشن که روضــه روم روم روی روی آن  روی  روی   رویت روید رویم ریخته ز زان زبان زبان‌ها زبر زبر  زخمه زخم‌های زد زدی زر زر زلال  زلف زمانه زمانی زمــــانم زمــــانم خـــرد زمــــر زمین زمین زن زن  زنار زنانم زنانم زنانم نـــه زنجیر زند بشکافد زند خورشیـد  زند دودی زند مولوی زند گـــه  زندان زنده زندگانی زندگی زندی زندی راه  زنید زهـــر زهـــر  زو زیبای زیر زیرا زیرو زیرین این زیــر  زین ساخت ساختنم ساخته سازم ساعت ساغر ساقی سایه سایه‌ی سبب سبو سبوی ست ستانم مولوی ستانم… سجده سجود سحر سحرها سخت سخن سخنم سخنها سخنهای  سر سراید سرشته سرمست سرنهم سرکش سرگشته سعادت ســری ســـر ســـر  ســـرگشته ســــوی  ســودای ســوی ســوی  سـور سفر سفـــر  سقــر  سلامت‌ها سلسلت سلطان سلطانیست گنجست سلیمان سماع سمین سنایی سنبـل سنگ سنگیم سه سو سوخته سور سوزدم سوزم سوزیم سوش سوی سپاریم سیر سیـراب سیلت سیلی سیمای سیمیم سینـــه سینــه سینه سینه‌ها شاخ شاد شادان شانه شاه شاهد این شاهدان شاهیم شاگرد شاید شب شجر شد شد شد گــفت شدم شده شده شدی شدی باغ  شدی  شر شراب شرابم شرابم نه  شرحـــه شرم شرمنده‌ست بی‌شرم شش شش، شطرنج شعر شــد شــدی شــدی  شـــد در  شـــدم شـــدم جفــت شـــدم هــر شـــرح شـــرح  شـــــود  شــــو  شــــود داغ  شــــوم  شـــو شـــود شـــود آدم  شـــود دل  شـــود دیـــده  شــو شــو رو شــود بی  شــود خمـــــر شــوی  شـو شـو باید  شـود گــــر شـود گـــــاه  شـوم  شقا شما شمایید شمایید شمایید ده  شمایید مولوی شمر شمس شمع شمعیم شمـــا  شنو شنید شه شهر شو شو شو مولوی شو هــم شو و شود شود بی شود جـــان  شود جـــاه شود خــواب شود مولوی شود هر شود گـــر  شور شوم شوم ور شوی شوی شوی گـــر شویم شویم شکاف شکر شکرانه شکستی شکــایت شکــر شکن شیر شیرجوش شیرین صبر صحبت صد صدمسمار صـــدر  صـــورت  صفا صفتـــی  صفحات صنم صنم  صور صورت صورتگر طاووس طراز طرب طرقوی طغرای طـــرب  طــور طلا طواف طیبان ظاهر ظلمت ظن عادت عارض عاشق عاشقا عاشقان عاشقــا عاشقی عاقبت عالــم عالم عالی عجب عجل عدوی عذرا عرش عرفات چه عشارم عشاق عشــق عشق عشق یک عشقت عشقش عشقیم عشوه عصای عطار عطارد عــدم عــــدم  عـــــالم عقارم عقارم نـــه عقــــل  عقل علامت‌ها علم علیست اندر علیست گر علیست  عنقا عنقامگس عنقای عنکبوت عهد عود عیار عیب عیسی عیــار غار غافل غزل غصه غـــار غــم غـم غلام  غلط غم غمت غمت غمگـــسار غمگین غیـــر غیـــر  فاتح فاش فاصل فانی فتد فتد فحل فخرجویان فراخ فراق فراق تـــا  فراموش فرخترین فرزانه فرزین فرشته فرشته فرق فرما فرمائید فسون فـــردات  فلانی فلک فنا فکر قالب قبا قبله قبول قبولم قدح قدر قضا قطب قطره قطـــره قعر قــدم قـــرار قـوم قفسی قفلی قلاوزم قمر قمــارم قمــرم قمـــر  قند قنــد قهــر قوم قومی قیامت قیامت‌ها قیمت لا لازم لاله لاله لانه لایق لایق  لایقی لب لحظه لسان لطـف لطف لطیف  لطیفست لطیفست  لم لیـک لیله لیکن ما ما ما آتش ما ای ماتم مادر ماده ماست ماست ماست دانستن ماست در ماست  مال مال‌ها ماند ماندم مانده مانند ماهی مایه مبر مبـاد مجنونست هر مجوئید محرم محزونست سرگشته محمد محو مخدوم مخمور مدان مدتی مر مرا مرا مرا مرا این  مرا حجره مرا در مرا روز مرا روشن مرا زان مرا قطـــره مرا مولوی مرا نـــور مرا نوح مرا یار مرا  مراد مرادی مرد مردانه مردم مردم مردمانیم مرده مردگی مرغ مرهم مرو  مرید مریدی مریم مزور مست مستان مستانه مستــان مستی مسجود مســـت  مسند مسکین مسیح مشــروح مشنـو مصر مصطفا مصطفی مطرب مطربان معبود معتمد معرفتش معشـــوق  معشوق مـا مـا جوشی مـرا مــا در مــرا مــرا از مــزن مـــا مـــا پا مـــاند مـــدر مـــرا مـــرا دانـــه مـــرغ مــــا ای مــــال  مــــرا مـــــا مولوی مـــــرا مـــــرا  مــــــرد مــــن خـــواب مــــن  مــــی مـــن مـــن  مـــی مـــی‌کــــنـد مـــی‌کــــنـد کــــز مــن مــن مــن ســـر مــن مــونس مــن  مــوج مـن مـن  مفتاح مفتوح مفرشی مقصد مقصود مقیم ملـــک زان  ملکت ملکت  ملکوتم من من من از  من  منست منست سلطان منست هر منست  منسوخ منصــور منصور منــی  منقار منم منکر مه مهر مهمان مهموزم موجود موزون موسی مولانا مولانا مولانا مولوی مولوی مولوی مولوی موم موی مپندار مکان شوری مکن مکنون مکین مگذار مگــو گفتم مگو مگو ای مگو دوش مگو سخن مگو قمـــری مگو من  مگو مولوی مگو ور مگو پیش مگو گفتــم مگو گفتم مگو گفتمای می میانه میتین میخانه میرآب میــروی میـــازار میـــازار  میل میکنی میگذرد میی می‌خواند می‌درنیابد می‌دهم می‌رسانی می‌رسند می‌روی می‌زن می‌سوزم می‌شود می‌نمودی می‌کـــنـد می‌کـــنـد از  می‌گفت ن نار ناطق ناطقه ناقوس نالان نالد نالـــه‌ی ناله ناله‌ها نالیـــــده‌انـد نالیـــــده‌انـد سینه نام نامحـــرمان ناموس ناهید ناگــــه  ناگه ناگهان نباشد نباشی  نبشته نبشته نبــدی نبــدی  نبودم نجات ماننده‌ی نجســت نجســت  نجوشیم نخندید ندارم نداند مولوی ندانست ندانم ندانی ندهی نی ندیدم ندیده نر نرمیها زانماه نرگس نزنیم نشاط نشان نشاند و نشانـــی نشانی نشان‌ها نشان‌هـــاش  نشد از نشدی من نشسته نشسته نشود بی‌عشق نشود صد نشود  نشین نصیبم نطع نطق نظاره نظر نعـــره نــــه نـــه نـــه  نـــور نـــور  نــه نــه  نــور نــی نـوش  نفیــــــرم نفیــــــرم  نقاشم نقش نقـــش نماند  نماید نمایم نمد نمدوش نمــــی نمـــی نمــی نمـی نمی نمیریم نمی‌گوارد ننمایی ننگ نه نه نه  نهاده‌ام نهادی نهان  نهانم نهانم مشنـو نهانند نهد نوح نور نورت نومیـــد  نک نکرد نکرد جز نکشیم نکند نکوست یا نکونامان نگارین نگردیم نگرش نگفتی نگهدار نگون نگونتر نی نیابد نیاید نیز نیست نیست نیست لیـک نیست مولوی نیست  نیستـــان نیستی نیست… نیشکر نیــک نیم نیک ها ها و هاش هامونست نیکو هجر هجران هجرم هر هرگز این هزار هزاران هست هست ای هست بدنامی هست  هستی هشیاری هــر هـــر هــــر هــم هفت هل هلـــه  هله هم همخوی همدگر همرنگم همزه همسایه همسـایه همـــه همـــه  همــه همـه همه همه  همچو همگــــان همی همیــن همین همینند هنبازم هنر هوا هوای هوایید گــر هوایید؟ هوشیی هیبت هیــــچ  هیـــچ  هیچ هیچ  و و  وآنگه وا واجب واجو وار وارهد واصل واقعه وامقی وامکــش وان وانگه وای وجانم وجود ور وز وصـــل وصف وصل وطنم وطنم؟ وعده وفا وفــــا  وقت ولد ولـــی  ولی وی ویران ویرانه ویرانیست  وین پا پاره پاسبان پاکی پای پایان پایه‌ی پختـــه پدر پدر  پدری پذیرم پر پر پرتاپ پرده پرستی پرنور پرواز پروانــــــه پروانه پروانه‌ی پرور پس پســـت  پشیمانی پـرس پــــروانـه پـــوره پـــوره  پـــی پنهان پنهانیست ویران پهلو پهلو پی پیاده پیاله پیدا پیروزم پیروزه پیش پیشانه پیشم پیشه پیــــــدا  پیمانـــه پیمانــه پیمانه چاه چرا چرخ چسان چسبیدی چشد چشم چشمان چشمه چشمی چشیدم چـرخــــه  چـــرخ  چـــه چـــه  چــه چـون چنان چنانم چنانم مـــن چند چندانک چنگ چنیــن چنین چنینم چه چهره چو چوبی چون چونی چوگان چپ چکار چکنی چگل چیز چیزی چیست چیـــز  چین کار کارش کاسه کاشانه کان کانیم کاه کاهی کای کاین کجا کجا کجا کجاست کجاست قومی کجایید کجایید معشــوق کجایید؟ کدوی کر کران کرد کـــه  کردست کردم کردن کردن کرده کردی کردیم کز کس کسان کســی کسی کشد کشد کشم  کشیدم کعبه کــار کـــجا  کــــز کــــه کـــم کـــم  کـــمی  کـــن  کـــه کـــه  کـــو کــم کــم  کــننـــــد  کــو کــوزه کـلانم کـلانم نـــه کـم کف کفی  کل کلید کلیدی کم کمتر کمر کمیاب کمینند کن کن کن و کن،نه کند کند کند عقـــل کند  کنــد کنـــی  کنم کنون کنی کنیم که کهربا کو کوتاه کودن کور کوری کوزه کون کوه کوی کویش کژ کژپوزم کی کیسه کین کینه کینه‌ها گاهی گذرهــا ره گر گردان گرداند گردد گردن گردیم گرفتن گرمیها وز گریه گزیده‌ای گزین گسترد گسسته گشاییم گشت گشت  گشتم گشته گشتیم گشتیم گــــاه  گــــر  گــــرو گــــنبد  گـــفتار گـــفتار  گـــوهر گــل گــه  گــوش  گفت گفت ســر گفتا گفتم گفته گفتی گل گل از گلزار گله گلوی گم گمان گنج گنهم گه گهر گو گو گوش گوشه گوشوار گونه گوهر گوی گوید گوید گویند گویی گیجگاه گیجی گیـــرد ی یا یابد یابم؟ یاد یار یاران یافت یتخذ یعنی یـار یــار یـــار  یمی یوسف یک یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر مولانا”

    دیدگاه ها بسته شده اند.