جدیدترین مطالب امروز

شعر مادر

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

شعر مادر

 

شعر مادر

قسم برجامه ی پاکی که از عشقت به تن کردم

که تا جان دربدن دارم فراموشت نخواهم کرد

 


مادر نمــای قــدرت دنیـــای خلقـــت است

مادر به مـا ز ایــزد یکتــا فضیـــلت است

فـردوس را بــــه زیر قدمهـــاش مانده رب

کـو را مقــام، بعــد خـــدا در عبـادت است

تا دیده ام به روی جهان باز شد، زشوق

لبخند مهربان تو جا در تنم دمید

فریاد حاجتم چو برون آمد از گلو

دست نوازش تو به فریاد من رسید

 


تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه “مادر” داشتن !

فریدون مشیری

 


حدیث از خــــــــــــــاتم پیغمبـــران است         که جنّت  زیر  پـــــــــای مادران است
بزن  بر پای مــــــــــــــادر بوسه از شوق         که   خاک پــــــای او رشک جنان است
گرچه در  عالم  پد ر دارد  مقامی ارجمند         لیکن افزون ازپدر قدر ومقام مادر است
مادر   دانا   کند    فرزند   دانــــــــا تربیت         هرکه برهرجا رسدازاهتمام مادر است

 

شعر مادر ، شعر مادرانه ، شعر درباره مادر ، اشعار مادرانه

 


مادر از ایرج میرزا :
پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

 

شعر مادرانه

شعر مادرانه

شد صفحه روزگار تیره
تا دفتر من گشود مادر

از هستی من، نشانه ای نیست
خود بودن من چه بود، مادر

ناموخت مرا زمانه درسی
رندانه ام آزمود، مادر

من در یتیم و گردش چرخ
از دست توام ربود مادر

در دامن روزگارم افکند
از دامن خود چه زود مادر

حالیست مرا که گفتی نیست
گریم همه رود رود مادر

هر روز سپهر سفله داغی
بر داغ دلم فزود مادر

از اختر من شدست گویی
دریای فلک کبود مادر

این ابر منم کز آتش دل
بر چرخ شدم چو دود، مادر

با من همه بخت در ستیزاست
من خاستم، او غنود، مادر

ابریشم بخت من تهی گشت
یکباره ز تار و پود، مادر

این کودک درد آشنا را
ایکاش نزاده بود، مادر

شعریست که در غم تو، فرزند
با خون جگر سرود مادر

 


دستت را هیزم و طناب بریده و زخمی کرده است
قدت را نشاء و خرمن کوبی خم نموده است

حتی یک لحظه در دنیا نیاسودی
عمرت در گشتن و دویدن در جنگل و صحرا تمام شده است

لالالالا، به قربان تن خسته ات
فدای بوی پیراهن مادرم بشوم

به فدایت که مرا در گهواره تاب می دادی
به فدایت که شب ها برایم نمی خوابیدی

برایم تا صبح لالایی می خواندی
به فدایت که برایم آرزوها داشتی

لالا، به فدایت که دلم پر از حسرت و آرزوست
بدون تو دنیا برایم زندان است

به فدایت که کوله باری از هیزم بر پشتت نهادی
به فدایت که دستانت پینه بسته است

یا مشغول نشاء و یا به دنبال دام ها روانه بودی
لالا، چشمم پر از اشک است، به فدایت

تو خوشی دنیای من بودی
خورشید، حتی گوشه دل تو نمی شود

بهار، نیز بنفشه دستانت نخواهد شد
اگر تمام خوشی های دنیا برای من باشد

هرگز ارزش خوابیدن در آغوش گرم مادر را نخواهد داشت

لالا، به فدای غمخوار خودم

به فدایش که اکنون تنش بیمار و رنجور است.

 

شعر مادر ، شعر مادرانه ، شعر درباره مادر ، اشعار مادرانه

 


شعر درباره مادر

 

ای آن که تویی صبور خانه ، مادر
ای شمع تویی فروغ خانه ، مادر

ای عطر تو عطر هر بهار است ، مادر
وای (وی) مهر تو در حد کمال است ، مادر

ای نام تو ملک ،چه بی ریایی ، مادر
هم شاه غم و ملک وفایی ، مادر

ای آن که بهشت بود تو را ، ای مادر

کآن وعده ی اوست ، خدا ، تورا ای مادر

ای افضل و ای سرور و ای شاه کلیدم ، مادر
زآن لحظه ی کودکی تویی امیدم ، مادر

ای خواب تو بی خواب شده ، هر شب و روز
زآن لحظه خدا تو را صدا زد ، مادر

این نام تو ، نام توست زآن روز نخست
زآن دم همه مبهوت ثنایت ، مادر

 


مادر ای یکدانه وتنهاترین غم خوارمن

از من عاشق تربه من دیوانه و بیمارمن

وصف تو نتوان به صدها دفترودیوان نوشت

ای که وصفت روز و شبهاتا ابددرکارمن

پروراندی جان من بارنجهای بی شمار

کی شود قربانیت این جان بی مقدارمن

خرج کردی عمر خود را تابروید جان من

من به لطفت زنده ام ای ابرباران دارمن

شرح لطفت درازل افسانه ای ننوشته بود

جان به قربان تو ای زیباترین پندارمن

قصهٌ ننوشتۀ مهرو وفاراخوانده ای

ای که مهرت تاابددرسینهٌ تبدارمن

درد هایم دردتو رنجم همه درجان تو

ای به دردم مرحم و ای مخزن اسرارمن

هستیم هست ازتو و نامم زتو نامی گرفت

سبز می باشم ز توای سبزی افکارمن

سالهای عمرت افزون ازهزاران سال باد

سالهای عمرمن قربانیت ای یارمن

 


آغوش تو ای مادر من بستر ناز است

لالایی شب هات مرا گلشن ساز است

رخسار و وجود تو مرا پیکر مهر است

هم قبله و هم کعبه و هم عشق و نیاز است . . .

 


مادر یعنی زندگی ،
مادر یعنی عشق ،
مادر یعنی مهر ،
مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه ،
با خنده هات می خنده ،
مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ،
مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم…
مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ،
مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صب بالا سرت می شینه و نگرانه ،
مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ،
مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مرض بشه یا پیر بشه ، چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه ،
مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری …
مادر یعنی همه زندگی …

 


در گلستان ادب اموزگارم مادر است

بعد رب العالمین پروردگارم مادر است

من که شاگرد دبیرستان عشق مادرم

اولین معشوق من در روزگار مادر است

 

شعر درباره مادر ، اشعار مادرانه

 

اشعار مادرانه

 

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ

بزرگ بوده پرستار خردی ایشان .

به گاهواره مادر بسی خفت

سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان .

در آن سرایی که زن نیست ، انس و شفقت نیست

در آن وجود که دل مرد ، مرده است روان

به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت

برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بوده رکن خانه هستی

که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان

 


داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌

هرکجا بیندم‌ از دور کند

چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند

بر دل‌ نازک من‌ تیر خدنگ‌

مادر سنگ دلت‌ تا زنده‌ است‌

شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یک دل‌ و یک رنگ‌ ترا

تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌

باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌

دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا برد ز آینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار

نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد

خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ‌

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌

سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سر منزل‌ معشوق‌ نمود

دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌

و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود

پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌

آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌ :

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌

وای پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

 

شعر مادر ، شعر مادرانه ، شعر درباره مادر ، اشعار مادرانه

 


مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی  می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهکار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گل ها

و فوت می کند به تمام ماهی ها

و فوت می کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد …

 


بیمارم ، مادر جان !

می دانم ،می بینی

می بینم ، میدانی

می ترسی ، می لرزی

از کارم ، رفتارم ، مادر جان !

می دانم ، می بینی

گه گریم ،گه خندم

گه گیجم ،گه مستم

و هر شب تا روزش

بیدارم ، بیدارم ، مادر جان !

می دانم ، می دانی

کز دنیا ، وز هستی

هشیاری ، یا مستی

از مادر ، از خواهر

از دختر ، از همسر

از این یک ، و آن دیگر

بیزارم ، بیزارم ، مادر جان!

من دردم بی ساحل .

تو رنجت بی حاصل .

ساحر شو ، جادو کن

درمان کن ، دارو کن

بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادر جان !

 

شعر مادر ، شعر مادرانه ، شعر درباره مادر ، اشعار مادرانه

 


کسى که ناز مرا مى کشید مادر بود *** کسى که حرف مرا مى شنید مادر بود
کسى که گنج بدستم سپرده بود پدر *** کسى که رنج به پایم کشید مادر بود
کسى که شیره جان مى مکید من بودم *** کسى که روح به تن مى دمید مادر بود
کسى که در دل شب از صداى گریه من *** سپندوار زجا مى جهید مادر بود
کسى که خارى اگر پیش پاى من مى دید *** چو غنچه جامه به تن مى درید مادر بود
کسى که دور اگر مى شدم ز دامانش *** برهنه پا ز پیم مى دوید مادر بود
ز دست دشمن هستى در این سیه بازار *** کسى که جان مرا مى خرید مادر بود
کنار بستر بیماریم پرستارى *** که تا به صبح نمى آرمید مادر بود
بروزگار جوانى کسى که قامت او *** به زیر بار محبت خمید مادر بود
کسى که در غم و اندوه و در پریشانى *** به دردهاى دلم مى رسید مادر بود
گهى خشونت و تندى گهى عطوفت و مهر *** نشان و مظهر بیم و امید مادر بود
گهى دعا و ثنا گاه ناله و نفرین *** بهشت و دوزخ و وعد و وعید مادر بود
غرض کسى که ز دنیا و آرزوهایش *** براى خاطر من دل برید مادر بود
کشید رنج ز آغاز زندگى تا مُرد *** کسى که خیر ز عمرش ندید مادر بود
یکى شکسته قفس ماند و خسته مرغى زار *** که از ثَرى به ثریا پرید مادر بود
چو درگذشت نگارنده با تأسف گفت *** که آن براه محبت شهید مادر بود

به اشتراک بگذارید...

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر مادر”