شعر کوتاه

مجموعه: شعر

شعر کوتاه

 

شعر کوتاه

خاک باران خوردۀ جنگل

با آن هــمــه عطر و بو

با آن خنکای پر طراوت

دنج و دور افتاده

خوش مزاری خواهد بود

این تن از کار افتاده را

با ریشه ها رفیق خواهم شد

در قامت درختان قد خواهم کشید

برگ ها و شاخه ها را کنار خواهم زد

سر از نور در خواهم آورد

عاقبت بخیر خواهم شد.

وحید عمرانی

 


بانوی بــا وقار!

غم‌آوازهای پــس از عشق را رها کن

غم را وداع کن

بخوان از کفایت عشقی کــه گذشت

بخوان از نهایت خوابی عمیق

بخوان از خواب عاشقانی کــه مرده‌اند

و اکنون

عشق بــایــد بخوابد در گور

عشق

خسته است.

جیمز جویس

 

شعر کوتاه ؛ شعر کوتاه زیبا ؛ شعر کوتاه عاشقانه

 


هر انسانی گاهی بــرای زنده ماندن

نیازمند ایــن اســت کــه دست کسی را بگیرد

دوست دارم زندگی کنم

با اینکه می دانم

زندگی هرگز خیال ندارد روی خوش بــه من نشان بدهد

چرا کــه هــر بار دستی را گرفتم

دست هایم تاول زدند

و هیچ فرقی نداشتند؛

دست بیل

دست کلنگ

یا دست تو!

سابیر هاکا

 


آرامشت مسریست

آنقدر کــه سرایت کرده است

به پیراهن سفیدت

بانو

لحظه ای بایست مقابل باد

تا بــا اهتزاز پیرهنت

دنیا از جنگ بایستد.

وحیدرضا سیاوشان

 


من شبم؛ یک شب دلگیر؛ سیاه؛ آلوده

تو پلنگی؛ بــه دل شب زده؛ ماه آلوده

مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من

در تب عشق؛ بــه صد جوره گناه آلوده

هیچکس گرچه نپرسید کــه بعد از یوسف

به چــه اندوه عمیقی دل چاه؛ آلوده

می رود چاه دلم پر شــود از حسرت و حرص

بیش از ایــن روح مرا؛ عشق! نخواه آلوده

به هم انگار بنا نـیـسـت من و تو برسیم

«ما» سرابی اســت کــه بــا آن شده راه آلوده

شب بی ماه و پلنگیم من و تو؛ افسوس

من بــه سودای تو دلخوش؛ تو بــه آه آلوده

مژگان عباسلو

 

شعر کوتاه زیبا

شعر کوتاه زیبا

هوایِ چشمهایِ من….

هوایِ چشمهایِ من ؛ کمی تــا قسمتی ابریست

ولی چندیست از بارانِ بار آور نشانی نیست

دوباره تحتِ تأثیر هوایِ پُر فشارِ غم

دلم یخ می زند امــا چــه بــایــد کــرد ؟ چاره چیست !

نه حرف من ؛ کــه ایــن دردِ گیاهِ خشکِ هــر باغ است

چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست !؟

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم

فقط ایــن را بدان اینجا نفسها هم زمستانی ست!

چرا پرسیده ای کی اینچنین کرده پریشانش !؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست !

به بارانی ترین شبها قسم جُز در فراقِ تو

دل بیچاره ام یک آن ؛ بــه حال زارِ خود نگریست

تمام فکر و ذکرم اینکه یک روزی تو می آیی

اگر چــه خوب می دانم کــه ایــن جز آرزویی نیست!

مردّد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفیِ محضی ست

پُلِ ابروت می گوید: ” توقف مطلقاً ممنوع! ”

نگاهت می دهد امــا بــه من فرمان کــه اینجا : ” ایست !”

نمی دانم بمانم یــا بــه دست باد بسپارم

درخت بید بختم را کــه تقدیرش پریشانی ست

دوباره “بی وفایی” امتحان می گیرد از عُشّاق

زلیخا صفر ؛ مجنون صفر ؛ یوسف بیست ؛ لیلی بیست !

علی محمد محمدی

 


ندانستم تو هم چــون من پریشانی و بی تابی

تو هم عاشق شدی و مثل من شب ها نمی خوابی !

اگر چــه نیستی ردّ تو در چشمان من جاریست

شهابی بودی و رفتی ؛ نمی تابی و می تابی !

گلایه دارم از تو ؛ از خودم ؛ از عشق ؛ از تقدیر !

گلایه از جهانی کــه پر اســت از عشق قلّابی

چگونه می شــود از عاشقی  دم  زد ولــی هرگز

ندانی عشق هم دارد علامت ها و اسبابی !

نگاهت کَی بــه من فهماند من را دوست می داری !؟

کجا حرفی زدی از عشق ای نیلوفر آبی  !؟

کف دست خودم را بو نکرده بودم آخر که

تو دل گم کرده ای و هرگزت دیگر نمی یابی !

صد و شش روز ای کاش ایــن زمان برگردد آنجا که

بسازم من بر آن تصویر تو از چشم خود قابی !

صدو شش روز !؟ نه ! من یکصدو شش سال دیگر هم

همین هستم کــه می بینی : سرا پا عشق و بی تابی !

تو خاتون غزل های منی امــا خداحافظ !

ای آنکه مثل شعرت ساده و زیبایی و نابی !

تویی آن شاه ماهی کــه مکانت قعر دریاهاست

نفس های تو می گیرد در این  محصور مردابی !

هر آنچه داری از آن هــر آنکه دوستش داری !

من و یاد تو  و عشق تو  و  ایــن اشک سیلابی

من و اندوه بی پایان ! من و شب های قیر اندود !

تو و خوشبختی و شادی ؛ تو و شب ها ی مهتابی !

خداحافظ عزیز من ! زمینت سبز و آبادان !

خداحافظ گل من ! آسمانت آبی آبی !

علی محمد محمدی

 

شعر کوتاه ؛ شعر کوتاه زیبا ؛ شعر کوتاه عاشقانه

 


چشم تو …

ستاره های جهان ریزه خوار چشم تُو اَند

شراب های دو عالم ؛ خمار چشم تو اَند

سپید بختی روز و سیاهروزی شب

بیان ساده ی لیل و نهار چشم تو اَند

نه ماه وچشمه کــه شهره بــه روشنی شده اند

تمام آینه ها ؛ وامدار چشم تو اَند

و اینکه وا شده پلک هزار نر گس مست

نتایج نفحات بهار چشم تو اَند

زمین و زهره و… ؛ اصلا تمام سیارات

شبیه ایــن دل من بر مدار چشم تو اَند

مَی وستاره و خورشید ونرگس و دریا

بدون شک هــمــه شان از تبار چشم تو اَند

برای دیدن “سان ” از هزار چشم آهو

جهانیان هــمــه در انتظار چشم تو اند

خلا صه تر بنویسم :غزالِ دشت غزل!

پلنگ های زیادی شکار چشم تو اَند

علی محمد محمدی

 


زمین و آسمان گویی چو یک پرگار می رقصد

سماع عشق را دیدی ؟ در و دیوار می رقصد

برای دیدن رازی ز پشت پرده ی هستی

چنین مستانه هــر مستی ؛ چو من هشیار میرقصد

حضور و عشق و چرخیدن کــه از جان پرده بر گیری

و هــر صوفی بــرای شستن زنگار ؛ می رقصد

نشاط ذره را بر گرد خورشید درون دیدی ؟

و هــر صاحب دلی از عشق ؛ گرد یار می رقصد

خداوندا چــه سری بود در رگهای ایــن هستی ؟

که مولانا ؛ ز شوق دیدن اسرار می رقصد ؟

قلم چــون نی تهی از هستی و سرشار از مستی

که امشب در سماع ما ؛ قلم پر بار می رقصد

رفیقی گــفــت از رقص و سماع صوفیان امشب

ولی همزاد را دیدم کــه بــا زنار می رقصد

حمید حمیدی زاده

 


دردمندان را دوایی جز نگاه یار نیست

چاره ی شوریدگی جز بوسه ی دلدار نیست

ای سراپا زندگی ؛ بر من ببخشا بوسه ای

چون تو آرام دلی ؛ در شهر ما بسیار نیست

داستان عشق ما را تــا ثریا باد برد

بی خبر از حال ما ؛ جز نقش بر دیوار نیست

از چــه می پرسی ؟ ز عقل مست و خواب آلود من؟

در مصاف عقل و دل ؛ گویی کــه او هشیار نیست

گفتم ای همزاد؛تا کی ایــن چنین شوریده ای؟

گفت عاشق را دگر در بند ایــن گفتار نیست

حمید حمیدی زاده

 


دشت و دمن ؛به تماشای گل نشست

وقتی کــه آمدی هــمــه بغض ها شکست

چون آسمان عشق؛ بیفشاند جرعه ای

دیدم کــه سنبل و یاس و؛ بنفشه مست

با  هــر نگاه ؛ آتش  عشقی  زبانه  زد

چون آتشی کــه بــه خرمن فتاده است

اما!.. حکایت  عشق  و  حدیث  درد

در جای  جای  کتاب  و  ترانه  هست

همزاد جز حکایت شیرین طلب مکن

فرهاد وار  بشوی  از  زمانه  دست

حمید حمیدی زاده

 

شعر کوتاه عاشقانه

شعر کوتاه عاشقانه

عشـق یعنـی…!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی بــا جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تــا سحر

عشق یعنی سجده بــا چشمان تر

عشق یعنی سر بــه دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سُست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن بــا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنیبا پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی؛ سوز نَی؛ آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی بــا گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 


به هرکسی کــه می رسی ؛ می گوید :

آدم فــقــط یکبار عاشق می شــود ..

دروغ اســت …

تو باور نکن …

مثلاً خود من ؛ هرروز ؛ دوباره ؛ عاشقت می شوم …

 

شعر کوتاه ؛ شعر کوتاه زیبا ؛ شعر کوتاه عاشقانه

 


دیشب باران قرار بــا پنجره داشت

روبوسی آبـــدار بــا پنجره داشت

یکریز بــه گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک؛چک چک؛چکار بــا پنجره داشت؟

قیصر امین پور

 


لمس تن تو

شهوت اســت و گناه

حتی اگــر خدا عقدمان را ببندد…

داغی لبت جهنم من است

حتی اگــر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند…

هم آغوشی باتو,هم خوابگی چرک آلودی ست

حتی اگــر خانه خدا خوابگاهمان باشد…

فرزندمان,حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگــر تو مریم باشی و من روح القدس…

خاتون من!

حتی اگــر هزار سال عاشق تو باشم,

یک بوسه

یک نگاه حتی,حرامم باد!

اگر تو عاشق من نباشی…

شاملو

 


می گویند :

عشق خدا

به هــمــه یکسانَ ستــ

ولی من می گویم:

مرا بیشتر از همه

دوستــ دارد

وگرنهـ

بهـ همهـ

یکی مثل تو می داد

 


من تمـــــام شــــــــعرهایم را

در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !

و اگــر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی

دســـــــــت خالی ,حیرت زده

از شاعر بودن استعفا خواهم داد!

نقــــــاش میشوم

تا ابدیت نقش پرواز را

بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا

خواهـــــــم کشید.

 


من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تــا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی؛ نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تــا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم بــا هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شــد هم آواز بــا ما:

تو را دوست دارم؛ تو را دوست دارم

قیصر امین پور

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر کوتاه”

دیدگاه ها بسته شده اند.