جدیدترین مطالب امروز

شعر کوتاه

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

شعر کوتاه

 

شعر کوتاه

خاک باران خوردۀ جنگل

با آن همه عطر و بو

با آن خنکای پر طراوت

دنج و دور افتاده

خوش مزاری خواهد بود

این تن از کار افتاده را

با ریشه ها رفیق خواهم شد

در قامت درختان قد خواهم کشید

برگ ها و شاخه ها را کنار خواهم زد

سر از نور در خواهم آورد

عاقبت بخیر خواهم شد.

وحید عمرانی

 


بانوی با وقار!

غم‌آوازهای پس از عشق را رها کن

غم را وداع کن

بخوان از کفایت عشقی که گذشت

بخوان از نهایت خوابی عمیق

بخوان از خواب عاشقانی که مرده‌اند

و اکنون

عشق باید بخوابد در گور

عشق

خسته است.

جیمز جویس

 

شعر کوتاه ، شعر کوتاه زیبا ، شعر کوتاه عاشقانه

 


هر انسانی گاهی برای زنده ماندن

نیازمند این است که دست کسی را بگیرد

دوست دارم زندگی کنم

با اینکه می دانم

زندگی هرگز خیال ندارد روی خوش به من نشان بدهد

چرا که هر بار دستی را گرفتم

دست هایم تاول زدند

و هیچ فرقی نداشتند؛

دست بیل

دست کلنگ

یا دست تو!

سابیر هاکا

 


آرامشت مسریست

آنقدر که سرایت کرده است

به پیراهن سفیدت

بانو

لحظه ای بایست مقابل باد

تا با اهتزاز پیرهنت

دنیا از جنگ بایستد.

وحیدرضا سیاوشان

 


من شبم، یک شب دلگیر، سیاه، آلوده

تو پلنگی، به دل شب زده، ماه آلوده

مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من

در تب عشق، به صد جوره گناه آلوده

هیچکس گرچه نپرسید که بعد از یوسف

به چه اندوه عمیقی دل چاه، آلوده

می رود چاه دلم پر شود از حسرت و حرص

بیش از این روح مرا، عشق! نخواه آلوده

به هم انگار بنا نیست من و تو برسیم

«ما» سرابی است که با آن شده راه آلوده

شب بی ماه و پلنگیم من و تو، افسوس

من به سودای تو دلخوش، تو به آه آلوده

مژگان عباسلو

 

شعر کوتاه زیبا

شعر کوتاه زیبا

هوایِ چشمهایِ من….

هوایِ چشمهایِ من ، کمی تا قسمتی ابریست

ولی چندیست از بارانِ بار آور نشانی نیست

دوباره تحتِ تأثیر هوایِ پُر فشارِ غم

دلم یخ می زند اما چه باید کرد ؟ چاره چیست !

نه حرف من ، که این دردِ گیاهِ خشکِ هر باغ است

چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست !؟

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم

فقط این را بدان اینجا نفسها هم زمستانی ست!

چرا پرسیده ای کی اینچنین کرده پریشانش !؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست !

به بارانی ترین شبها قسم جُز در فراقِ تو

دل بیچاره ام یک آن ، به حال زارِ خود نگریست

تمام فکر و ذکرم اینکه یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست!

مردّد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفیِ محضی ست

پُلِ ابروت می گوید: ” توقف مطلقاً ممنوع! ”

نگاهت می دهد اما به من فرمان که اینجا : ” ایست !”

نمی دانم بمانم یا به دست باد بسپارم

درخت بید بختم را که تقدیرش پریشانی ست

دوباره “بی وفایی” امتحان می گیرد از عُشّاق

زلیخا صفر ، مجنون صفر ، یوسف بیست ، لیلی بیست !

علی محمد محمدی

 


ندانستم تو هم چون من پریشانی و بی تابی

تو هم عاشق شدی و مثل من شب ها نمی خوابی !

اگر چه نیستی ردّ تو در چشمان من جاریست

شهابی بودی و رفتی ، نمی تابی و می تابی !

گلایه دارم از تو ، از خودم ، از عشق ، از تقدیر !

گلایه از جهانی که پر است از عشق قلّابی

چگونه می شود از عاشقی  دم  زد ولی هرگز

ندانی عشق هم دارد علامت ها و اسبابی !

نگاهت کَی به من فهماند من را دوست می داری !؟

کجا حرفی زدی از عشق ای نیلوفر آبی  !؟

کف دست خودم را بو نکرده بودم آخر که

تو دل گم کرده ای و هرگزت دیگر نمی یابی !

صد و شش روز ای کاش این زمان برگردد آنجا که

بسازم من بر آن تصویر تو از چشم خود قابی !

صدو شش روز !؟ نه ! من یکصدو شش سال دیگر هم

همین هستم که می بینی : سرا پا عشق و بی تابی !

تو خاتون غزل های منی اما خداحافظ !

ای آنکه مثل شعرت ساده و زیبایی و نابی !

تویی آن شاه ماهی که مکانت قعر دریاهاست

نفس های تو می گیرد در این  محصور مردابی !

هر آنچه داری از آن هر آنکه دوستش داری !

من و یاد تو  و عشق تو  و  این اشک سیلابی

من و اندوه بی پایان ! من و شب های قیر اندود !

تو و خوشبختی و شادی ، تو و شب ها ی مهتابی !

خداحافظ عزیز من ! زمینت سبز و آبادان !

خداحافظ گل من ! آسمانت آبی آبی !

علی محمد محمدی

 

شعر کوتاه ، شعر کوتاه زیبا ، شعر کوتاه عاشقانه

 


چشم تو …

ستاره های جهان ریزه خوار چشم تُو اَند

شراب های دو عالم ، خمار چشم تو اَند

سپید بختی روز و سیاهروزی شب

بیان ساده ی لیل و نهار چشم تو اَند

نه ماه وچشمه که شهره به روشنی شده اند

تمام آینه ها ، وامدار چشم تو اَند

و اینکه وا شده پلک هزار نر گس مست

نتایج نفحات بهار چشم تو اَند

زمین و زهره و… ، اصلا تمام سیارات

شبیه این دل من بر مدار چشم تو اَند

مَی وستاره و خورشید ونرگس و دریا

بدون شک همه شان از تبار چشم تو اَند

برای دیدن “سان ” از هزار چشم آهو

جهانیان همه در انتظار چشم تو اند

خلا صه تر بنویسم :غزالِ دشت غزل!

پلنگ های زیادی شکار چشم تو اَند

علی محمد محمدی

 


زمین و آسمان گویی چو یک پرگار می رقصد

سماع عشق را دیدی ؟ در و دیوار می رقصد

برای دیدن رازی ز پشت پرده ی هستی

چنین مستانه هر مستی ، چو من هشیار میرقصد

حضور و عشق و چرخیدن که از جان پرده بر گیری

و هر صوفی برای شستن زنگار ، می رقصد

نشاط ذره را بر گرد خورشید درون دیدی ؟

و هر صاحب دلی از عشق ، گرد یار می رقصد

خداوندا چه سری بود در رگهای این هستی ؟

که مولانا ، ز شوق دیدن اسرار می رقصد ؟

قلم چون نی تهی از هستی و سرشار از مستی

که امشب در سماع ما ، قلم پر بار می رقصد

رفیقی گفت از رقص و سماع صوفیان امشب

ولی همزاد را دیدم که با زنار می رقصد

حمید حمیدی زاده

 


دردمندان را دوایی جز نگاه یار نیست

چاره ی شوریدگی جز بوسه ی دلدار نیست

ای سراپا زندگی ، بر من ببخشا بوسه ای

چون تو آرام دلی ، در شهر ما بسیار نیست

داستان عشق ما را تا ثریا باد برد

بی خبر از حال ما ، جز نقش بر دیوار نیست

از چه می پرسی ؟ ز عقل مست و خواب آلود من؟

در مصاف عقل و دل ، گویی که او هشیار نیست

گفتم ای همزاد،تا کی این چنین شوریده ای؟

گفت عاشق را دگر در بند این گفتار نیست

حمید حمیدی زاده

 


دشت و دمن ،به تماشای گل نشست

وقتی که آمدی همه بغض ها شکست

چون آسمان عشق، بیفشاند جرعه ای

دیدم که سنبل و یاس و، بنفشه مست

با  هر نگاه ، آتش  عشقی  زبانه  زد

چون آتشی که به خرمن فتاده است

اما!.. حکایت  عشق  و  حدیث  درد

در جای  جای  کتاب  و  ترانه  هست

همزاد جز حکایت شیرین طلب مکن

فرهاد وار  بشوی  از  زمانه  دست

حمید حمیدی زاده

 

شعر کوتاه عاشقانه

شعر کوتاه عاشقانه

عشـق یعنـی…!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سُست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنیبا پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی، سوز نَی، آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 


به هرکسی که می رسی ، می گوید :

آدم فقط یکبار عاشق می شود ..

دروغ است …

تو باور نکن …

مثلاً خود من ، هرروز ، دوباره ، عاشقت می شوم …

 

شعر کوتاه ، شعر کوتاه زیبا ، شعر کوتاه عاشقانه

 


دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبـــدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک،چک چک،چکار با پنجره داشت؟

قیصر امین پور

 


لمس تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد…

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند…

هم آغوشی باتو,هم خوابگی چرک آلودی ست

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد…

فرزندمان,حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس…

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم,

یک بوسه

یک نگاه حتی,حرامم باد!

اگر تو عاشق من نباشی…

شاملو

 


می گویند :

عشق خدا

به همه یکسانَ ستــ

ولی من می گویم:

مرا بیشتر از همه

دوستــ دارد

وگرنهـ

بهـ همهـ

یکی مثل تو می داد

 


من تمـــــام شــــــــعرهایم را

در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !

و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی

دســـــــــت خالی ,حیرت زده

از شاعر بودن استعفا خواهم داد!

نقــــــاش میشوم

تا ابدیت نقش پرواز را

بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا

خواهـــــــم کشید.

 


من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

به اشتراک بگذارید...

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر کوتاه”