اشعار درباره وطن

اشعار درباره وطن

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • اشعار درباره وطن
  •  

    اشعار درباره وطن

    اشعار درباره وطن

     

    ای وطن ای مادر تاریخ ساز
    ای مرا بر خاک تو روی نیاز

    ای کویر تو بهشت جان من
    عشق جاویدان من ایران من

    ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
    نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

    آرشی داری به تیر انداختن
    دست بهرامی به شیر انداختن

    کاوه آهنگری ضحاک کش
    پتک دشمن افکنی ناپاک کش

    رخشی و رستم بر او پا در رکاب
    تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

    مرزداران دلیرت جان به کف
    سرفرازن سپاهت صف به صف

    خون به دل کردند دشت ونهر را
    بازگرداندند خرمشهر را

    ای وطن ای مادر ایران من
    مادر اجداد و فرزندان من

    خانه من بانه من توس من
    هر وجب از خاک تو ناموس من

    ای دریغ از تو که ویران بینمت
    بیشه را خالی ز شیران بینمت

    خاک تو گر نیست جان من مباد
    زنده در این بوم و بر یک تن مباد

    وطن یعنی همه آب و همه خاک
    وطن یعنی همه عشق و همه پاک

    به گاه شیر خواری گاهواره
    به دور درد پیری عین چاره

    وطن یعنی پدر مادر نیاکان
    به خون و خاک بستن عهد و پیمان

    وطن یعنی هویت اصل ریشه
    سر آغاز و سر انجام و همیشه

    ستیغ و صخره و دریا و هامون
    ارس زاینده رود اروند کارون

    وطن یعنی سرای ترک تا پارس
    وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

    وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
    به تنگستان و دشتستان رسیدن

    زمین شستن ز استبداد و از کین
    به خون گرم در گرمابه فین

    وطن یعنی اذان عشق گفتن
    وطن یعنی غبار از عشق رفتن

    وطن یعنی هدف یعنی شهامت
    وطن یعنی شرف یعنی شهادت

    وطن یعنی گذشته حال فردا
    تمام سهم یک ملت ز دنیا

    وطن یعنی چه آباد و چه ویران
    وطن یعنی همین جا یعنی ایران

    وطن یعنی رهایی ز آتش و خون
    خروش کاوه و خشم فریدون

    وطن یعنی زبان حال سیمرغ
    حدیث جان زال و بال سیمرغ

    سپاه جان به خوزستان کشیدن
    شهادت را به جان ارزان خریدن

    نماز خون به خونین شهر خواندن
    مهاجم را ز خرمشهر راندن

    وطن یعنی اذان عشق گفتن
    وطن یعنی غبار از عشق رفتن

    وطن یعنی هدف یعنی شهامت
    وطن یعنی شرف یعنی شهادت

    وطن یعنی گذشته حال فردا
    تمام سهم یک ملت ز دنیا

    وطن یعنی چه آباد و چه ویران
    وطن یعنی همین جا یعنی ایران

    اشعار وطن, شعر درباره ایران

    دلم از تنهایی تو
    حتی یک نفس جدا نیست

    گله سر کن که می ­دونم
    گله­ هات یکی دوتا نیست

    ای وطن ای ریشه من
    عشق من اندیشه من

    گور من گهواره من
    قلب پاره پاره من

    بگو از اونا که رفتن
    تو رو بی صدا شکستن

    بگو از اونا که موندن
    دلتو اینجا شکستن

    با همه عذاب دیروز
    دل به فردای تو بستن

    توی این روزای خوب هم
    می­بینی که با تو هستن

    اما من نه اهل سودام
    نه به فکر ترک اینجام

    اهل تو از ریشه تو
    خاک تو خون تو رگهام

     

    کلمات کلیدی : ­دونم گله­ آب آباد آتش آرشی آغاز آهنگری ابد ات اجداد اذان ارزان اروند از استبداد اشعار اصل افکنی ام ام نیست اما انجام انداختن انداختن دست اندیشه اهل او اونا ای ایران ایران این اینجا اینجام با بال بانه بر بستن بستن به بهرامی بهشت بوم بگو بی بینمت بینمت بیشه تا تاریخ ترک تن تنهایی تنگستان تو تو حتی تو خاک توس توی تیر جا جان جاویدان جدا جز حال خالی خانه خاک خاک وطن خرمشهر خریدن خشم خلیج خواب خواری خواندن مهاجم خوب خوزستان خون خون خروش خونین داری در درباره درد دریا دریغ دست دشت دشتستان دشمن دشمنت دل دلم دلیرت دنیا دو دوتا دور دیروز دل را را را بازگرداندند راندن رخشی رستم رسیدن رفتن رفتن تو رهایی رو رود روزای روی رکاب تا رگهام ریشه ریشه سر ز زال زاینده زبان زمین ساز ای ستیغ سر سرای سهم سودام نه سپاه سپاهت سیمرغ سیمرغ حدیث شرف شستن شعر شهادت شهامت وطن شهر شکستن شیر شیران صخره صدا صف صف ضحاک عذاب عشق عهد عین غبار فارس فردا تمام فردای فرزندان فریدون فکر فین مادر مباد مباد زنده مرا مرزداران ملت من من من عشق من قلب من مادر من هر موندن دلتو می ناموس ناپاک نبیند نفس نماز نه نیاز نیاکان به نیست نیست هات هامون ارس هدف هرگز هستن هستی هم می­بینی همه همیشه همین هویت و وجب وطن وطن وطن, ونهر ویران ویران وطن پا پارس وطن پاره پاک پدر پیری پیمان چاره چه کارون کاوه کردند کش کش پتک کشیدن به کشیدن شهادت کف سرفرازن کن که کویر کین به گاه گاهواره به گذشته گر گرفته گرم گرمابه گفتن وطن گله گهواره گور یعنی یک یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “اشعار درباره وطن”

    دیدگاه ها بسته شده اند.