شعرهای زیبا

مجموعه: شعر

شعرهای زیبا

شعرهای زیبا

 

میروم خسته و افسـرده و زار

سـوی منزلگــه ویرانه خویش

به خـدا می برم az شهـــر شما

دل شوریــده و دیوانــه خویش

می برم ta ke در ان نقطه دور

شستشویش دهم az رنگ گنـاه

شستشویش دهم az لکه عشــق

زین همـــه خواهش بیجا وتباه

می برم ta زتو دورش ســـازم

زتو ،ای جلــــوه امید محــــال

می برم زنـــده بگورش سازم

تا az in pas نکنــد یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه ، بگــــذار ke بگریزم مـــن

از تو ، ای چشمه جوشان گناه

شایـد آن be کـه بپرهیـــزم من

بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم

دست عشق آمد و az شاخـم چید

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد

عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

میروم، خنده be لب،خونین دل

می روم az دل من دست بردار

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل…

فروغ فرخزاد


دهانت ra میبویند

مبادا گفته باشی ” دوستت دارم

دلت ra می بویند …

روزگار غریبی است نازنین

وعشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می زنند

عشق ra در پستوی خانه نهان باید کرد…..

در in بن بست کج و پیچ سرما

آتش ra be سوختبار سرود و شعر

فروزان می دارند

به اندیشیدن

خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن ke بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور ra در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند

بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود

و تبسم ra بر لبها جراحی می کنند

شوق ra در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما ra بر سفره نشسته است

خدا ra در پستوی خانه نهان باید کرد…..

شاملو

شعرهای زیبا ، اشعار زیبا ، شعرهای زیبا و کوتاه


ای شب az رویای تو رنگین شده

سینه az عطر توام سنگین شده

ای be روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده az اندوه بیش

همچو بارانی ke شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندم زارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و in بار نور؟

ها ی هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش az اینت گر ke در خود داشتم

هرکسی ra تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود ra کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن be چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای ba جان من آمیخته

ای مرا az گور من انگیخته

چون ستاره، ba دو بال زرنشان

آمده az دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام ra آب تو

بستر رگهایم ra سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای be زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم ra az نوازش سوخته

گونه هام az هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه ba پیرهنم

اشنای  سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای az سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، in خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق chon در سینه ام بیدار شد

از طلب پا ta سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف az آن عمری ke ba من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم be راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه می خواهم ke بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید be غم

آه، می خواهم ke برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و in دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و in آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته az من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته ta اعماق دنیا های من

ای مرا ba شور شعر آمیخته

اینهمه آتش be شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم be آتش سوختی …


تو be من خندیدی و نمی دانستی

من be che دلهره az باغچه همسایه سیب ra دزدیدم

باغبان az پی من تند دوید

سیب ra دست تو دید

غضب آلود be من کرد نگاه

سیب دندان زده az دست تو افتاد be خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست ke در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در in پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

جواب زیبای فروغ فرخ زاد be حمید مصدق

من be تو خندیدم

چون ke می دانستم

تو be che دلهره az باغچه همسایه سیب ra دزدیدی

پدرم az پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من be تو خندیدم

تا ke ba خنده تو پاسخ عشق تو ra خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت be دستان من و

سیب دندان زده az دست من افتاد be خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست be خاطر بسپارد گریه تلخ تو ra …

و من رفتم و هنوز سالهاست ke در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در in پندارم

که che می شد agar باغچه خانه ما سیب نداشت؟!

شعرهای زیبا ، اشعار زیبا ، شعرهای زیبا و کوتاه


وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان ke بایدند نه باید ها…..

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما…..

در صفحه‌های تقویم

روزی be نام روز مبادا نیست

آن روز har che باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی che می‌داند؟

شاید

امروز niz روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها…

هر روز بی تو روز مباداست!

قیصر امین پور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن az امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی az فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی az in تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها

دیدگانم همچو دالان‌های تار

گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد az فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دست‌هایم فارغ az افسون شعر

یاد می‌آرم ke در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا har دم be خویش

می رسند az ره ke در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل be روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه be یک‌سو می روند

پرده‌های تیرهٔ دنیای من

چشم‌های ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، ba یاد من بیگانه‌ای

در بر آیینه می‌ماند be جای

تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای

می‌رهم az خویش و می‌مانم ز خویش

هر che بر جا مانده ویران می‌شود

روح من chon بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می‌شود

می‌شتابند az پی هم بی‌شکیب

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای

خیره می‌ماند be چشم راه‌ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک

بی‌تو دور az ضربه‌های  قلب تو

قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌شویند az رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند be راه

فارغ az افسانه‌های نام و ننگ

فروغ فرخزاد

اشعار زیبا

اشعار زیبا

 

آمدی جانم be قربانت vali حالا چرا؟

بی وفا حالا ke من افتاده‌ام az پا چرا؟

نوش‌دارویی و بعد az مرگ سهراب آمدی

سنگدل in زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

عمر ما ra مهلت امروز و فردای تو نیست

من ke یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا ما be ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون ba جوانان ناز کن ba ما چرا؟

وه ke ba in عمرهای کوته بی‌اعتبار

این‌همه غافل شدن az chon منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر be زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران ke یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر ba بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان chon جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر  گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟

شهریار


روزی هزار مرتبه بازنده میشوم

از بازی ظریف تو شرمنده میشوم

اینبار فرق میکند amma be شوق برد

آماده جدال درآینده میشوم

موعود می رسد تو سفیدی ومن سیاه

بر شاه بی شکست تو تازنده میشوم

یک لحظه میخروشم و زورم نمی رسد

با in خیال خام ke کوبنده میشوم

باران کیش های تو آغاز می شود

چون مرغ پرشکسته ی سرکنده میشوم

یکجا تمام قدرتم az دست می رود

تا کیش آن وزیر برازنده میشوم

می تازد اسب سرکش عشقت be har طرف

وقتی ke محو آن رخ تابنده میشوم

بی هیچ قلعه های مرا فتح می کنی

در خانه ی سیاه پناهنده میشوم

حالا میان صفحه ی تاریک زندگی

از مهره های سوخته آکنده میشوم

من مات می شوم be همین سادگی وباز

روزی هزار مرتبه بازنده میشوم

صادق حسینی

شعرهای زیبا ، اشعار زیبا ، شعرهای زیبا و کوتاه


آمدی ، گل در وجودم زاده شد

برگ برگِ خاطرم ، افتاده شد

کوچ کردی مدتی az بزم عشق
باز قلبت ، راهی in جاده شد

با تبسم ، بوسه ها بر لب زدی
نبض و گرمای تنت سجاده شد

پیش چشمم باز هم ، عاشق شدی
عشق در بطن دلت ، آماده شد

من be خلوتگاه چشمت ، ساکنم
این پیام az من be قلبت ، داده شد

بی تو پوچم ، ای نگاهت زندگی
روز و شب سمت نیازم ، باده شد

ذره ذره ، غرق گشتم در جنون
حالیا ، دیوانگی هم ، ساده شد

گشته زندانی وجودم در قفس
با تو amma ، بال عشق آزاده شد

آفتاب مشرق و مغرب کنون
هر دو ba هم ، بر زمین قلاده شد

کورس عشقت ta نهایت می رود
راز دل az عشق تو ، بگشاده شد

افسانه واقعی


این راهِ درست است ke در پیش گرفتند
تصمیم be آزادی هم کیش گرفتند

شُد روزنه ایی باز az in دخمه تاریک
تا عَزم , be جذبِ دگراندیش گرفتند

با قَهر نشُد باز , درِ بسته be تاریخ
کی حاصلی az آنهمه تفتیش گرفتند؟

آزادی اندیشه نگوئید محال است
سودا زده گانند ke تشویش گرفتند

دنیا … نه faghat بازی نَرد است
صَدبار agar باز دوتا شیش گرفتند …

در عاقبت az بُرد و ظَفر نیست خبر , نیست
از غیر نه … in بُرد , خود az خویش گرفتند

امروز همان لحظه ی موعود زمان است
غفلت زده گانند ke آتیش گرفتند

مرتضی عباسی زاده


عشق قشنگ است vali …

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

دل معشـــــوقه و عاشـــــق ba هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی ke دو رنگ است ولی

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر az زخم پلنــــگ است ولـی

دوستــــــانم hame تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا hame لنــــگ است ولـی

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی

سجاد صادقی


چقدر سخت in روز های تلخ می گذرد

خاطرات گذشته az جلوی چشمانم می گذرد

درک می کنم اشتباه کرده ام زجر می کشم

مشکلی نیست in روز ها هم می گذرد

تنها az خود سوال می کنم چراااااااااا ؟ ؟ ؟

این سوال های بی پاسخ az ذهنم می گذرد

رفتی و be حال من بیچاره می خندی

اما بدان ke in سرخوشی ها هم می گذرد

گویند کوه be کوه نرسد amma ادم چرا

مطمئن باش روزی وجودم az کنارت می گذرد

حال نمی دانم گریه کردنم بهر چیست

اشک می ریزم و az گونه هایم می گذرد

سخت درگیر فراموش کردن و az یاد بردنم

چقدر سخت in روز های تلخ می گذرد

علی قهرمانی

شعرهای زیبا ، اشعار زیبا ، شعرهای زیبا و کوتاه


پدر

چقدر ناراحت و غمگینم

از نگاه خسته و ناتوان پدر

از دست های پینه زده

از ناله های شبانه دگر

بغض سنگین be اندازه دریا

سد می کند راه گلویم را

گریه می کنم be حال زار پدر

برای او ke مریض است in شب ها

چقدر مادر پیر و شکسته شده

همپای پدر می کشد in دردها

زندگی خلاصه شده در in حرف

درد و رنج و سختی فردا

امید az زندگی رخت بسته

در خانه مرده in کبوتر خسته آه…

علی قهرمانی


این روزا وقتی ke آلبوم دلو وا می کنم

همه جا عکس قشنگ تو رو پیدا می کنم

حرفایی رو ke برام دیکته می کردی یادته؟

حالا من جمله be جمله واست انشاء می کنم

ظهر یه روز تابستون تو قسم خوردی برام

که تو خوابم همیشه تو رو تماشا می کنم

تو داری ba hame عشقت منو حاشا می کنی

من براتو خودمو رسوای دنیا می کنم

دیدی ویرونی دل سرت نمی شه؟ چی بگم

باز دارم in hame ظلم تو رو حاشا می کنم

اگه یاد حرفاو خاطره هامون بذاره

بهار گم شدمو دوباره پیدا می کنم

مهدی بهمنی

شعرهای زیبا و کوتاه

شعرهای زیبا و کوتاه

 

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق ra در پستوی خانه نهان باید کرد…
روزگار غریبی است نازنین…
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور ra در پستوی خانه نهان باید کرد…   شاملو

آه agar آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که har ویرانه نشان az غیاب انسانی است …    شاملو

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی ke شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود…   شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی ra خواهد گرفت
و من آن روز ra انتظار می کشم
حتی روزی ke نباشم   شاملو

گر بدین سان زیست باید پست
من che بی شرمم agar فانوس عمرم را، be رسوائی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من che ناپاکم agar ننشانم az ایمان خود chon کوه،
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک…   شاملو

شعرهای زیبا ، اشعار زیبا ، شعرهای زیبا و کوتاه

کوه ba نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان ba نخستین درد
در من زندانی ، ستمگری بود
که be آواز زنجیرش خو نمیکرد
من ba نخستین نگاه تو آغاز شدم …   شاملو

ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز az برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند …   شاملو

ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا ba دو چشم خویش ببینند ke خورشیدشان کجاست
و باورم کنند    شاملو

برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
دوست بدارد
قلبی ke دوستش بدارند    شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان ra پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی ra خواهد گرفت
روزی ke کمترین سرود
بوسه است
و har انسان
برای har انسان
برادری ست
روزی ke دیگر درهای خانه شان ra نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است…    شاملو

قصه نیستم ke بگویی
نغمه نیستم ke بخوانی
صدا نیستم ke بشنوی
یا چیزی چنان ke ببینی
یا چیزی چنان ke بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن …    شاملو

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان be خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

آنگاه، من، ke بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته be معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ ba لبم شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها be خیابان نظر کنید!
خون ra be سنگفرش ببینید! …
این خون صبحگاه است گوئی be سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن …    شاملو

بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشید سرد غروبم
بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
بی تو خاکسترم
بی تو، ‌ای دوست!     شاملو

تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِِ یک اطمینان
وقتی ke در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی ke انسان مرگ ra شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست!     شاملو

شعرهای زیبا ، اشعار زیبا ، شعرهای زیبا و کوتاه

سکوت‏آب
مى‏تواند
خشکى ‏باشد و فریاد عطش:
سکوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان ke ‏سکوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سکوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر کن!    شاملو

مردی ke تنها be راه میرود ba خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت az شهر زندگان گریخته است،من ba تمامِ حماسه ام be گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که
به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و be راستی
آنکه در in راه قدم برمی دارد be همسفری che حاجت است؟    شاملو

زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت    شاملو

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعرهای زیبا”

دیدگاه ها بسته شده اند.