شعرهای بیدل دهلوی

شعرهای بیدل دهلوی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعرهای بیدل دهلوی
  •  

    شعرهای بیدل دهلوی

    شعرهای بیدل دهلوی

     

    زندگی محروم تکرارست و بس

    چون شرر این جلوه یک بارست و بس

    از عدم جویید صبح ای عاقلان

    عالمی اینجا شب تارست و بس

    از ضعیفی بر رخ تصویر ما

    رنگ اگر گل میکند بارست و بس

    غفلت ما پردهٔ بیگانگیست

    محرمان را غیر هم بارست و بس

    کیست تا فهمد زبان عجز ما

    ناله اینجا نبض بیمارست و بس

    نیست آفاق از دل سنگین تهی

    هرکجا رفتیم کهسارست و بس

    از شکست شیشهٔ دلها مپرس

    ششجهت یک نیشتر زارست و بس

    در تحیر لذت دیدار کو

    دیدهٔ آیینه بیدارست و بس

    اختلاط خلق نبود بیگزند

    بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس

    چون حباب از شیخی زاهد مپرس

    این سر بیمغز دستارست و بس

    ای سرت چون شعله پر باد غرور

    اینکه گردن میکشی، دارست و بس

    بیدل از زندانیان الفتیم

    بوی گل را رنگ، دیوارست و بس


    جوانی دامن افشان رفت و پیری هم به دنبالش

    گذشت از قامت خم گوش بر آواز خلخالش

    ز پرواز نفس آگه نیام لیک اینقدر دانم

    که آخر تا شکستن میرسد سعی پر و بالش

    به خواب وهم تعبیر بلندیکردهام انشا

    بهگردون میتند هرکس بقدر گردش حالش

    وداع ساز هستی کن که اینجا هر چه پیدا شد

    نفس گردید بر آیینهٔ تحقیق تمثالش

    مزاج ناتوان عشق چون آتش تبی دارد

    که جز خاکستر بنیاد هستی نیست تبخالش

    شبستان جنون دیگر چه رونق داشت حیرانم

    چراغان گر نمیبود از شرار سنگ اطفالش

    گرفتم نوبهار آمد چه دارد گل در این گلشن

    همان آیینهدار وحشت پار است امسالش

    به ضبط نالهٔ دل میگدازم پیکر خود را

    مگر در سرمه غلتم تا کنم یک خامشی لالش

    غنا و فقر هستی آنقدر فرصت نمیخواهد

    نفس هر دم زدن بیپرده است ادبار و اقبالش

    به هر کلکی که پردازند احوال من بیدل

    چو تار ساز بالد تا قیامت ناله از نالش


    چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم

    رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم

    بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد

    دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم

    تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد

    آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم

    دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟

    تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم

    قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد

    نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم

    بر رفیقان (بیدل ) از مقصد چه سان آرم خبر ؟

    من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم

     

    کلمات کلیدی : (بیدل ) ، ،دیر ؟ آتش آخر آرم آسمان آفاق آمد آنجا آنقدر آواز آگه آیی آیینه آیینهدار آیینهٔ احوال اختلاط ادبار از است اطفالش افشان اقبالش الفتیم ام امسالش انشا اگر ای این اینجا اینقدر اینکه باد بارست بالد بالش بر برم بزم بس بس بقدر بلندیکردهام بنیاد به بهگردون بوی بی بیدارست بیدل بیدل بیمارست بیمغز بیپرده بیگانگیست بیگزند تا تار تارست تبخالش تبی تحقیق تحیر تصویر تعبیر تمثالش تهی تو تکرارست جا جز جلوه جنون جوانی جویم جویید حالش حباب حرم حلقهٔ حیرانم خامشی خاکستر خبر خلخالش خلق خم خواب خود دارد دارد دارست دارم داشت دامن دانم در دستارست دستم دل دلها دم دنبالش دهلوی دیدار دیدهٔ دیوارست دیگر را را رخ رسد رسم رفت رفته رفتیم رفیقان رنگ رنگ، رونق ز زارست زاهد زبان زدن زمین زندانیان زندگی زیر ساز سان سر سرت سرمه سعی سنگ سنگین شب شبستان شد شرار شرر ششجهت شعرهای شعله شود شکست شکستن شیخی شیشهٔ صبح صحبت ضبط ضعیفی طاقت عاقلان عالمی عجز عدم عشق غبار غرور غفلت غلتم غنا غیر فراموشی فرصت فقر فهمد قاصد قامت قدم قلم قیامت لالش لذت لفظ لیک ما ما مارست ماند مباد مجنون محرمان محروم مزاج معنی مقصد من مُراد مُلک مپرس مگر می میتند میرسد میکشی، میکند میگدازم ناتوان نالش ناله نالهٔ نامه نبض نبود نصیب نفس نمی نمیبود نمیخواهد نوبهار نیام نیز نیست نیشتر هر هرکجا هرکس هستی هم همان و وادی وحشت وداع وهم پار پر پردازند پردهٔ پرواز پیدا پیری پیش پیکر چراغان چه چو چون چیزی کز کسی کلکی کن کنم کنم که کهسارست کو کو کیست گذشت گر گردش گردن گردید گرفتم گل گلشن گم گوش یادم یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعرهای بیدل دهلوی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.