اشعار جامی

اشعار جامی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • اشعار جامی
  •  

    اشعار جامی

    اشعار جامی

     

    نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال 817 هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد . وی بعدها همراه پدرش به سمرقند وهرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت . سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد . او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وربر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت . او در محرم 898 هجری قمری وفات یافت و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد . از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است . معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام هفت اورنگ است .

    الهی غنچهٔ امید بگشای!
    گلی از روضهٔ جاوید بنمای
    بخندان از لب آن غنچه باغم!
    وزین گل عطرپرور کن دماغم!
    درین محنت‌سرای بی مواسا
    به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!
    ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!
    زبانم را ستایش‌پیشه گردان!
    ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!
    بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!
    دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
    ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!
    گشادی نافهٔ طبع مرا ناف
    معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!
    ز شعرم خامه را شکرزبان کن!
    ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!
    سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست
    وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست
    درین خم‌خانهٔ شیرین‌فسانه
    نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه
    حریفان باده‌ها خوردند و رفتند
    تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند
    نبینم پختهٔ این بزم، خامی
    که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی
    بیا ساقی رها کن شرمساری!
    ز صاف و درد پیش آر آنچه داری

    اشعار زیبای جامی

    به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست
    ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست
    زبان در کام، کام از نام او یافت
    نم از سرچشمهٔ انعام او یافت
    خرد را زو نموده دم به دم روی
    هزاران نکتهٔ باریک چون موی
    فلک را انجمن‌افروز از انجم
    زمین را زیب انجم ده به مردم
    مرتب‌ساز سقف چرخ دایر
    فراز چار دیوار عناصر
    قصب‌باف عروسان بهاری
    قیام‌آموز سرو جویباری
    بلندی‌بخش هر همت‌بلندی
    به پستی‌افکن هر خودپسندی
    گناه آمرز رندان قدح‌خوار
    به طاعت‌گیر پیران ریاکار
    انیس خلوت شب‌زنده‌داران
    رفیق روز در محنت‌گذاران
    ز بحر لطف او ابر بهاری
    کند خار و سمن را آبیاری
    وجودش آن فروزان آفتاب است
    که ذره ذره از وی نوریاب است
    ز بام آسمان تا مرکز خاک
    اگر صد پی به پای وهم و ادراک،
    فرود آییم یا بالا شتابیم
    ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم

    اشعار زیبای جامی

    دلا تا کی درین کاخ مجازی
    کنی مانند طفلان خاک‌بازی؟
    تویی آن دست‌پرور مرغ گستاخ
    که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
    چرا ز آن آشیان بیگانه گشتی؟
    چو دونان جغد این ویرانه گشتی؟
    بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
    بپر تا کنگر ایوان افلاک!
    ببین در رقص ارزق‌طیلسانان
    ردای نور بر عالم‌فشانان
    همه دور شباروزی گرفته
    به مقصد راه فیروزی گرفته
    یکی از غرب رو در شرق کرده
    یکی در غرب کشتی غرق کرده
    شده گرم از یکی، هنگامهٔ روز
    یکی را، شب شده هنگامه‌افروز
    یکی حرف سعادت نقش بسته
    یکی سررشتهٔ دولت گسسته
    چنان گرم‌اند در منزل‌بریدن
    کزین جنبش ندانند آرمیدن
    چه داند کس که چندین درچه کارند
    همه تن رو شده، رو در که دارند
    به هر دم تازه‌نقشی می‌نمایند
    ولیکن نقشبندی را نشایند
    عنان تا کی به دست شک سپاری؟
    به هر یک روی «هذا ربی» آری؟
    خلیل آسا در ملک یقین زن!
    نوای «لا احب الافلین» زن!
    کم هر وهم، ترک هر شکی کن!
    رخ «وجهت وجهی» بر یکی کن!
    یکی دان و یکی بین و یکی گوی!
    یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی!
    ز هر ذره بدو رویی و راهی‌ست
    بر اثبات وجود او گواهی‌ست
    بود نقش دل هر هوشمندی
    که باید نقش‌ها را نقشبندی
    به لوحی گر هزاران حرف پیداست
    نیاید بی‌قلمزن یک الف راست
    درین ویرانه نتوان یافت خشتی
    برون از قالب نیکو سرشتی
    به خشت از کلک انگشتان نوشته‌ست
    که آن را دست دانائی سرشته‌ست
    ز لوح خشت چون این حرف خوانی
    ز حال خشت‌زن غافل نمانی
    به عالم اینهمه مصنوع، ظاهر
    به صانع چه نه‌ای مشغول‌خاطر؟
    چو دیدی کار، رو در کارگر دار!
    قیاس کارگر از کار بردار!
    دم آخر کز آن کس را گذر نیست
    سر و کار تو جز با کارگر نیست
    بدو آر از همه روی ارادت!
    وز او جو ختم کارت بر سعادت!

     

    کلمات کلیدی : الهی «لا «هذا «وجهت آبیاری وجودش آثار آخر آر آرمیدن چه آری؟ خلیل آسا آسمان آشیان آفتاب آمرز آمیزش آن آنچه آنکه آییم ابر ابن اثبات اثر احب احترام احمد ادب ادراک، فرود ارادت وز ارزق‌طیلسانان ردای از ازین است است ز است که اشعار افلاک ببین اقلیم الافلین» الدین الف امید امیر انجم انجم زمین انجمن‌افروز اندیشه انعام انگشتان او اورنگ این اینهمه ایوان با باده، باده‌ها باریک باشد باغم وزین بال بالا بام باید بایقرا بجز بحر بخش بر بخش دلی بدو بر بردار دم بزرگان بزم، بسته یکی بعدها بنمای بخندان به بهاری قیام‌آموز بهاری کند بهروزی‌ام بودت بگشای گلی بی بیرون بیش بین بیگانه بی‌قلمزن تألیف تا تازه‌نقشی ترانه حریفان ترک تقربی تقویم تن تو توابع تیغ جام جامی جامی جامی به جامی دلا جامی بیا جان‌هاست ثنایش جاوید جای جز جغد جنبش جو جوهر جوی ز جویباری بلندی‌بخش حال حرز حرف حسین حکمش خار خاص خامه خامی که خاک خاک اگر خاک بپر خاک‌بازی؟ تویی ختم خراسان خرجرد خرد خشت خشتی برون خشت‌زن خلوت خم‌خانهٔ خوان خوانی ز خواه خود خودپسندی گناه خوردند خویش‌ام دادی دار قیاس دارند به داری اشعار داشت دان دانائی داند دایر فراز در درد درچه درین دست دست‌پرور دل دم دماغم درین ده دور دولت دونان دیار دیدی دیوار ذره ذره‌ای را را، راست درین راه راهی‌ست بر ربی» رفت رفتند تهی‌خم‌ها رفتند نبینم رقص رندان رها رو روز روز یکی روضهٔ روی روی هزاران رویی ریاکار انیس ز زبان زبان‌هاست زبان زن نوای زن کم زو زیب زیبای ساقی سال ستایش‌پیشه سخن سرانجامی سررشتهٔ سرشته‌ست ز سرشتی به سرو سرچشمهٔ سعادت سقف سلطان سلوک سمرقند سمن سنج گشادی سودمند سپاری؟ به سپاس سپرده سپس سیر شب شباروزی شب‌زنده‌داران رفیق شتابیم ز شد شده شده، شرق شرمساری ز شعرم شناسا ضمیرم شک شکرزبان شکی شیرین‌فسانه نمی‌یابم صاف صانع صد طاعت‌گیر طبع طریقت طفلان ظاهر به عالم عالم‌فشانان همه عبارت عبدالرحمن عروسان عطرم عطرپرور علم علیشیر عناصر قصب‌باف عنبرفشان غافل غرب غرق غنچه غنچهٔ فاضل فراوان فروزان فیروزی فیروزی‌ام قاف قاف ز قالب قدح‌خوار به قمری لب لطف لوح لوحی مانده مانند متخلص متولد مثنوی مجازی کنی محرم محمد محنت‌سرای محنت‌گذاران ز مرا مردم مرتب‌ساز مرغ مرکز مشغول مشغول‌خاطر؟ چو مشکم مصنوع، معروفترین مقصد ملک منزل‌بریدن کزین مواسا به موی فلک میرزا می‌نمایند ولیکن ناف معطر نافهٔ نام نامش نامه نامی نتوان ندانند نزد نشایند عنان نظام نعمت‌های نقش نقشبندی نقشبندی به نقش‌ها نمانده‌ست درین نمانده‌ست وز نمانی به نموده نه‌ای نوایی نور نورالدین نوریاب نوشته‌ست که نکتهٔ نیاییم اشعار نیست بدو نیست سر نیکو هجری هر هرات هزاران هفت همت‌بلندی به همراه همه هنگامهٔ هنگامه‌افروز یکی هوشمندی که و وجهی» وجود وربر وفات وهرات وهم وهم، وی ویرانه پای پختهٔ پدرش پر پرداخت پستی‌افکن پی پیداست نیاید پیران پیش چار چرخ چندین چه چهل چون کاخ کاخ چرا کار کار، کارت کارند همه کارگر کام کام، کردند کرده شده کرده یکی کز کس کسب کشتی کف‌اش کلک کن کن رخ کن ز کن سخن کن یکی کنگر که کی گذر گر گرانبها گردان ز گردان زبانم گرفته به گرفته یکی گرم گرم‌اند گستاخ که گسسته چنان گشتی؟ بیفشان گشتی؟ چو گل گنج گنج ز گهر گواهی‌ست بود گوهر گوی یکی یا یافت یافت خرد یافت نم یقین یک یکی یکی،

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “اشعار جامی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.