شعرهای ملک الشعرای بهار

شعرهای ملک الشعرای بهار

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعرهای ملک الشعرای بهار
  •  

    شعرهای ملک الشعرای بهار

    شعرهای ملک الشعرای بهار

     

    محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد.

    وی شش دوره نماینده مجلس شد و سالها استاد دوره دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهره‌ترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است.

    بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانه مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبک شناسی که در سه جلد در باره سبک نوشته‌های منثور فارسی نوشته شده، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را می‌توان نام برد.

    *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*.

    یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
    یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
    یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
    یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را
    کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو
    خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟
    چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام
    خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را
    گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
    کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟
    گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟
    باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را
    جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
    ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
    خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر
    تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

    *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*.

    شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
    شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
    افسانه بود معنی دیدار، که دادند
    در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ
    خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
    مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
    زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش
    گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ
    زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
    لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
    خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
    دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

    *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*.

    رخ تو دخلی به مه ندارد
    که مه دو زلف سیه ندارد
    به هیچ وجهت قمر نخوانم
    که هیچ وجه شبه ندارد
    بیا و بنشین به کنج چشمم
    که کس در این گوشه ره ندارد
    نکو ستاند دل از حریفان
    ولی چه حاصل؟ نگه ندارد
    بیا به ملک دل ار توانی
    که ملک دل پادشه ندارد
    عداوتی نیست، قضاوتی نیست
    عسس نخواهد، سپه ندارد
    یکی بگوید به آن ستمگر :
    « بهار مسکین گنه ندارد؟»

    *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*.

    آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
    خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد
    اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
    پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد
    جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت
    سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد
    هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست
    ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد
    تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
    روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد
    یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه
    هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد
    لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
    ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد
    چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
    پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

     

    کلمات کلیدی : « آب آثار آخر آرامگاه آرم آزادی‌خواهان آشفته‌تر آموخت آن آه آورده آورم آوری ور اثر احزاب ادبی ادبیات ادیب، ار اردیبهشت ارم از ازمعروفترین است است بهار استاد اشعار، اشک الشعرای القصص، اگر ایرانی این اینجاست لوحی باخبر بار باره باشد باید، بدآموز بدرود بدل بر برای برخواهیم برخی برد اشعار بریده بشنوی بعد بلعمی بندهٔ بنشین بنگرم ترک به بهار بهار بهار آخر بهار رخ بهار شمعیم بهار یا بهر بهین بود بود، بود؟ باغ بوده بوستان بگوید بیاموز بی‌تو بی‌رحمی تا تاریخ تبعید تر ترک تصحیح تقی تهران تو تو خاک‌نشین توانی که تپیده تکمیل جان جانب جانسوز جسم جلد جهان جهانسوزت جهانی جور حاصل؟ حریفان ولی خانه خاک خاکی خاک‌نشین خبر خریده خریده‌ام خواجه خواست پس خواهی؟ خواهیم خود خون خون‌جگر خویشتن یا دادند در داشت پس دامانت دانشسرای دانشکده دخلی در دربار دست دست ما دسترس دعا، دل دلی دل‌افروز دو دوره دوم دکتری دگر دیدار، دیده دیوان را را اشعار را جز را خیز، را کودک را گر را یا را؟ چهره را؟ گر راه راهت رحم رخ رسیده رفت رمیده ره ره؟ رهت روز روزنامه‌نگار ز زدی، زر زلف زندان زندانی زندگی سال سالها سالهای سبک ستاند ستمگر سحر سختت سر سه سپارم سپرده سپه سیاستمدار سیاسی، سیستان سیه شاعر، شاه شبه شد شد وی شده، شر شرر شش شعرهای شمسی شمسی، شمیران شناسی شوخ شود شوقت شوم شوی شیرین صبوری صید طایر طره‌ات طلب ظهیرالدوله عالم عالی عربی عشق علت علم عمر، غبار غمت فارسی فوت فکر قصهٔ قضاوتی قفس قمر قوم قیمت لب لبت ما ما روی مانند متولد متون مجلس مجمل‌التواریخ محضر محمد مدد مدرسه مده مرموز مسکونی مسکین مشروطه‌طلبان مشعله‌افروز مشهد مطلب مظفرالدین معلومات معنی مقدمات ملقب ملک من منثور مه می‌توان ناز نازدیده ناشنیده نام نخوانم که نخواهد، ندارد به ندارد بیا ندارد عداوتی ندارد نکو ندارد که ندارد یکی ندارد؟» اشعار نزد نظر نقد نماینده ننشیند نهان نوشته نوشته‌های نگاه هرچه نگه نیست عسس نیست، نیشابوری” نیمشب، هجری هرگز هزار هم همه هوس هیچ هیچ اشعار هیچ افسانه هیچ خواهد هیچ خواهی هیچ زین هیچ شب هیچ‌کس و واگذارم وجه وجهت وعدهٔ وی پادشه پدر پدر، پر پربهره‌ترین پرده پرشور پیشه‌ورانش گهواره‌تراش‌اند پیوستن چرا چشمم که چند چه چو چون چکیده کام کرامات مردانگی کرد کرد اول کرد تا کرد جان کرد خلق کرد لابه‌ها کرد هرکسی کرد چون کرد یا کردن کس کشف کشیده کشیده‌ام، کفن‌دوز کمان کمین کنج کنم کنم، کنی کنی کی که کهن کودک کوی کویت گذر گذر تا گریهٔ گشاده گفت گنه گوشه گیتی گیتی دیدار یا یار یافت سر یکی “ادیب

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعرهای ملک الشعرای بهار”

    دیدگاه ها بسته شده اند.