شعرهای عاشقانه

شعرهای عاشقانه

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعرهای عاشقانه
  •  

    شعرهای عاشقانه

    شعرهای عاشقانه

     

    عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

    شب هجران نکند قصد دل آزاری من

    روزگاری که جنون رونق بازارم بود

    تو نبودی که بیایی به خریداری من

    برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان

    باغبان نیز نیامد پی دلداری من….


    پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو

    هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو

    از خستگی روز همین خواب پر از راز

    کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو

    دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

    من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

    پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

    ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو

    آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

    حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

    یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

    دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو

    وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

    یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو

    پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟

    تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟


    گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

    کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

    شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

    شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

    تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

    غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

    گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

    دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

    روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

    کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

    بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

    باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی

    من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو

    آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه


    ﺟﺸﻦ ﻣﯿﻼﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ

    ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥِ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ

    ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ

    ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ

    ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ “ﻣﺎ” ﺁﺑﯿﺴﺖ . . .


    آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن

    این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند

    آن روزها مال باخته می شدی

    و این روز ها دلباخته . . .


    گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

    سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

    دلم از مهر تو آکنده هنوز

    دفتر عمر مرا

    دست ایام ورقها زده است

    زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

    در خیالم اما

    همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

    در قمار غم عشق

    دل من بردی و با دست تهی

    منم آن عاشق بازنده هنوز

    آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

    گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

    زیر خاکستر جسمم باقیست

    آتشی سرکش و سوزنده هنوز

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه


    نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم

    دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

    نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم

    ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم

    کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی

    که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی

    برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه

    آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه

    نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم

    نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم

    منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی

    اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی….

    اشعار عاشقانه

    اشعار عاشقانه

     

    برای دوست داشتنت

    محتاج دیدنت نیستم…

    اگر چه نگاهت آرامم می کند

    محتاج سخن گفتن با تو نیستم…

    اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

    محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم…

    اگر چه برای تکیه کردن ،

    شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

    دوست دارم ، نگاهت کنم … صدایت را بشنوم…به تو تکیه کنم

    دوست دارم بدانی ،

    حتی اگر کنارم نباشی …

    باز هم ،

    نگاهت می کنم …

    صدایت را می شنوم …

    به تو تکیه می کنم

    همیشه با منی ،

    و همیشه با تو هستم،

    هر جا که باشی!……


    چقدر خواب ببینم که مال من شده ای

    و شاه بیت غزل های لال من شده ای

    چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

    جواب حسرت این چند سال من شده ای

    چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟

    تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

    چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم

    خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای

    هنوز نذر شب جمعه های من اینست

    که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

    که اتفاق بیفتد کنارتان هستم

    برای وسعت پرواز بال من شده ای

    میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق

    تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

    مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

    عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای


    غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

    با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

    بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

    می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

    راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

    ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی …

    پایان ماجرای دل و عشق روشن است

    ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

    با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

    منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

    ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

    دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی …

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه


    رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
    بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

    به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
    مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

    زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
    از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

    قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
    تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

    عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
    وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

    قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
    تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

    عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
    وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–


    نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را

    هوای تنگ غروب و شب خیابان را

    اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من

    نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را

    بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد

    هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را

    بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد

    نگاه شعله ور آفتابگردان را

    تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد

    و بی پرنده گی عصرهای آبان را

    سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم

    اگر به خانه ام آورده ای زمستان را

    بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست

    که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را …!


    یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

    امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

    خوش کرده ام کنارتو دل وا کنم کمی

    همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

    ازحال و روز خودکه بگویم،حکایتی است

    بـی صفحه زندگانــی بـی روح و کم دوام

    جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش

    ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به کام!

    دردی دوا نمی کنــد از متن تشــنه ام

    چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

    در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

    جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

    باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است

    تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه


    حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

    آخ … تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

    با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

    یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

    در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

    آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

    آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

    می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

    میل – میل توست اما بی تو باور کن که من

    در هجوم باد های سرد پرپر می شوم


    گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن!
    با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!

    در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها
    بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن!

    سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک
    خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!

    ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم
    دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!

    خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
    تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!

    از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را…
    بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!

    اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند
    سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!

    ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
    قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن


    تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
    سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

    به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
    روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

    کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
    کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

    بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
    صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

    چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
    گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود


    شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

    کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!

    چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

    درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!

    از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

    من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه

    من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

    با هم موازی است ولیکن مماس نه

    پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

    از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!


    رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

    بین ما این فاصله “بسیار” باشد بهتر است

    من به دنبال کس‍ی بودم که “دلسوزی” کند

    همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

    من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

    سر نوشت “رازداری”، دار باشد بهتر است!

    خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

    از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

    گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

    گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

    شعرهای عاشقانه جدید

    شعرهای عاشقانه جدید

     

    ترک خورشید و ماه خواهم کرد،،

    ترک دین و دنیا خواهم کرد،،

    اگردوست داشتنت گناه است،،

    تا قیامت گناه خواهم کرد،،

    دوست دارم تــ❤ــو را نظاره کنم

    زیر پایت را پر از ستاره کنم

    اگر بپرسند عزیزت کیست

    منم با افتخار تــ❤ــو را اشاره کنم


    عشق یعنی که به بوی تنش عادت بکنی،

    او بخواهد، تو نخواهی که رعایت بکنی!

    بروی پشت سرش… تا به تو رو برگرداند،

    سر بچرخانی و احساس خجالت بکنی

    چند روزی به هوایش بنشینی در راه،

    او نگاهت نکند، باز سماجت بکنی

    گاه اگر دیر رسیدی و شنیدی رفته،

    هی خودت را سر این قصه ملامت بکنی

    عشق یعنی که اگر باد به مویش پیچید،

    به همین آمدنِ باد حسادت بکنی

    او اگر متّهمت بود و تو قاضی بودی،

    بر سر باطل و حق ساده قضاوت بکنی!

    سال ها بعد اگر همسر او را دیدی،

    سخت با همسر او نیز رفاقت بکنی

    بغض خود را بخوری، چشم ببندی امّا

    نتوانی به کسی نیز شکایت بکنی!


    نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

    بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

    غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

    شاعری محوتماشای کسی هست که نیست

    درخیالم وسط شعر، کسی هست که هست

    شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

    کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد

    شهری ازخاطره ، منهای کسی هست که نیست

    مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط

    خستگی های منوچای کسی هست که نیست

    زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

    مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه


    «ناز کردن» با تو و… «آوردن ترفند» با من!

    «اخم کردن» با تو و… «حس کردنِ لبخند» با من!

    لذّتِ صبحانه یعنی چای را دَم داده باشم،

    استکان ها را بچینی و بگویی قند با من!

    خیره باشم… خیره باشی… لقمه بردارم ببینم،

    دست هایت مثل نان گرم است در پیوند با من

    من بگویم دوستت دارم… تو پیراهن درآری،

    حس آرامش بگیری هر نفس در بند با من!

    عطر موسیقی بپیچد… خانه لبریز تو باشد…

    بوسه هایت گل کند تا آخر اسفند با من

    حیف! اما نیستی و… «نیستی» احساس تلخی ست

    آمدم تهران… تو را امّا نیاوردند با من


    کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم

    حس خوبیست که من اینهمه بی آزارم

    عشق احساس قشنگیست ولی من شخصا

    دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم

    یائسه نیست دلم ذائقه ام احساسی ست

    این دروغ است که عاشق زده ای بیمارم

    خوش ندارم به کسی قولی وقلبی بدهم

    که به یک حادثه روزی دل ازاو بردارم

    این دلیلی ست که در این سفر تنهایی

    از مسیری که به عشقی برسد بیزارم

    در زمانیکه به آخر برسد شک وفریب

    بذر یک عاطفه  در خاک تنم می کارم.


    دیدمت انگار چیزی بر دلم تأثیر کرد

    با نگاه ساده ات دنیای من تغییر کرد

    دیدمت با لحن آرامی صدایم کردی و

    این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد

    غرق آرامش مرا خواندی و گفتی میشود

    با سوالم ذهنتان را هم کمی  درگیر کرد؟

    میشود با من بمانی! ساده… میخواهم تو را

    جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر کرد

    اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو

    در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!

    رفتی و از دور میدیدم پر از دلشوره ای

    تو نفهمیدی که عشقت در دلم تکثیر کرد

    تیر اخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم

    عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه


    حس قشنگی داری توی حرفات ، صدات مثه خودت به دل می شینه

    وقتی کنارتم یه حسی دارم ، فک کنم حس عاشقی همینه

    هی منو دورم نکن از کنارت ، وقتی که روزام میگذره به یادت

    دست خودم نیست که تو آرزومی ، وقتی دلم می بینتت می خوادت

    وقتی می خندی فوق العاده میشی ، حس می کنم دلم یه جایی گیره

    این اولین باره که عاشق شدم ، حسی که دارم به تو بی نظیره

    وقتی دلت یه دنیا غصه داره ، وقتی که غم گریه تو در میاره

    گلم تو قلبت اینو مطمئن باش ، هیچکسی قدر من دوست نداره

    هی منو دورم نکن از کنارت ، وقتی می تونم عاشقت بمونم

    عاشق اینم که برام بخندی ، وقتی میخندی من برات دیوونم

    شعرهای عاشقانه کوتاه

     

    شعرهای عاشقانه کوتاه

     

    پنجره را به پهنای جهان می گشایم:
    جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
    نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست
    تو نیستی ، و تپیدن گردابی است
    تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست
    می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ، راز از هستی می پرد
    می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند
    چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد
    سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود
    می گذری ، و آیینه نفس می کشد
    جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم به راه تو نیست
    پگاه ، دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.


    لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
    پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده
    انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
    به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
    بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست
    دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید
    لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد
    می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند
    بیا با جاده ی پیوستگی برویم
    خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
    چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد
    لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است
    در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد
    باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد
    جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود.


    از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم
    بی پروا بودم :  دریچه ام را به سنگ گشودم
    مغاک چنبش را زیستم
    هوشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
    من تو را زیستم ، شبتاب دوردست!
    رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند
    بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
    و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
    و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید
    و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب
    و از سفر آفتاب ، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
    سایه تر شده ام
    و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
    شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود
    صبح از سفال آسمان می تراود
    و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

    اشعار عاشقانه ، شعرهای عاشقانه جدید ، شعرهای عاشقانه کوتاه

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–


    بیراهه رفتی ، برده ی گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحرا.
    در باغ ناتمام تو ، ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه ی هولی می درخشید.
    در دامنه ی لالایی ، به چشمه ی وحشت می رفتی ، بازوانت دو سا حل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود
    فریب را خندیده ای ، نه لبخند را ، ناشناسی را زیسته ای ، نه زیست را
    و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم
    در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر سکت آیینه ، درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن؟
    ورطه ی عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ،گریستی
    همیشه ـ بهار غم را آب دادی ،
    فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ، بر تب شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز
    و چه از این گویاتر ، خوشه شک پروردی
    و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی
    و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود ، دری به فرود ، روزنه ای به اوج
    گریستی ، ( من ) بی خبر ، بر هر جهش ، در هر آمد ، هر رفت
    وای ( من ) کودک تو ، در شب صخره ها ، از گود نیلی بالا چه می خواست؟
    چشم انداز حیرت شده بود ، پهنه ی انتظار ، ربوده ی راز ، گرفته ی نور
    و تو تنها ترین ( من ) بودی
    و تو نزدیک ترین ( من ) بودی
    و تو رساترین ( من ) بودی ، ای ( من ) سحرگاهی ، پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سر انگیز.


    زندگی خالی نیست
    مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
    آری تا شقایق هست زندگی باید کرد    سهراب سپهری

    روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
    خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
    زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
    کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …
    هر چه دشنام از لب خواهم برچید
    هر چه دیوار از جا خواهم برکند
    رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
    ابر را پاره خواهم کرد
    من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
    و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
    بادبادک ها به هوا خواهم برد
    گلدان ها آب خواهم داد …
    خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
    پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
    هر کلاغی را کاجی خواهم داد
    مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
    آشتی خواهم داد
    آشنا خواهم کرد
    راه خواهم رفت
    نور خواهم خورد
    دوست خواهم داشت    سهراب سپهری

    دنگ..،دنگ..
    ساعت گیج زمان در شب عمر
    می زند پی در پی زنگ.
    زهر این فکر که این دم گذر است
    می شود نقش به دیوار رگ هستی من…
    لحظه ها می گذرد
    آنچه بگذشت ، نمی آید باز
    قصه ای هست که هرگز دیگر
    نتواند شد آغاز…    سهراب سپهری

    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود    سهراب سپهری

    باید امشب بروم
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم
    هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
    هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت …    سهراب سپهری

    چرا مردم نمی دانند
    که لادن اتفاقی نیست
    نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
    چرا مردم نمی دانند
    که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟    سهراب سپهری

    هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می رویند
    قارچ های غربت ؟    سهراب سپهری

    من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
    گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
    چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
    واژه ها را باید شست …    سهراب سپهری

    چترها را باید بست
    زیر باران باید رفت
    فکر را خاطره را زیر باران باید برد
    با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
    دوست را زیر باران باید برد
    عشق را زیر باران باید جست
    زیر باران باید با زن خوابید
    زیر باران باید بازی کرد
    زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
    رخت ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است …    سهراب سپهری

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم!
    هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
    هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
    من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
    …..
    و شبی از شبها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

    باید امشب بروم
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست
    رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
    یه نفر باز صدا زد سهراب!
    کفش هایم کو؟    سهراب سپهری

    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
    که از حادثه عشق تر است    سهراب سپهری

     

    کلمات کلیدی : از خواهم من هر ( )          «آوردن «اخم «حس «ناز «نیستی» ، ، ، فریاد ،سایه ،سر ،شاخه ،که ،گریستی همیشه ؛ ؟ چرا ؟    آب آبان آبرویم آبستن آبهای آبی آتش آتش،همه آتشی آخ آخر آخرین آخه آدم آرام آرامش آرامم آرامی آرزومی آزاد آزادگی آزارم آزاری آس آسـمـان آسمان آسمانی آشنایی آغاز آغاز    آفتاب آفتاب و آفتابگردان آفتابی آفتی آمد آمد لبان آمدم آمدنِ آمده آمدی آمدی آمـدی آن آنقدر آنچه آهنگی آوار آورد خواهم آورده آکنده آید آیی آییــنه آیینه ابدیت ابر ابــر ابـــر ابهام ات ات،به اتفاق اتفاقی احتمال احساس احساسی اخر از ازاو ازاین ازحال ازخاطره اسب است است است تو است در است رخت است می است نمی است پنجره است چه است که است    است، است،، است؟ است؟ استکان اسفند اشاره اشتباه اشعار اشک اضطراب اطمینان افتاده افتخار افتخــــار افتد جوشش افتم افشاندی و التماس العاده ام ام ام سایه ام شب ام و ام، اما اما امروز امشب امــروز امّا امّا ان انتظار انجام اند اند انداز اندازه اندکی اندیشه انهــــدام انگار انگور انگیز انگیز و اهمیت او اوج گریستی اولین اکنون اگر اگردوست اگــــر اگه ای ای ای ایام ایستاده ایمان این اینجا اینست اینم اینهمه اینو اینکه ایوان با باخبر باخته باد باد و بار باران باران، بارد بارش باره باریک باز باز قصه بازارم بازان بازترین بازدید بازنده بازوانت بازی باش باشد باشد باشد، باشم باشم آسمان باشم، باشی باشی باشی باطل باغ باغبان باغچه باقیست بال بالا بالش بالنده بالین باور باورم باید ببندی ببینم ببینم، بخشید کور بخندی بخواهد، بخورد؟ بخوری، بدانی بده بدهد بدهم بدون بذر بر برات برام برای برد با برد عشق برد گلدان بردار بردارم بردارم بردارم و برده بردو بردی برزخ برسد برف برفت برق برم برود بروم باید بروم من بروم که بروی برویم خزندگان برچید هر برکند رهزنان برگ برگرداند، بری بریز بزرگ بست زیر بستر بسته بسپاریم بسیار بس‌که بشنومبه بشکافند بشکست بعد بعـد بغض بغض بـا بـاغ بــاد بــام بــــدون بـی بلغزاند بیداری بلکه بمانم بمانی بمونم بند بندازه بندی بنشیند بنشینی به بهار بهار، بهاران بهت بهتر بهترین بهنگام بود بود بود فریب بود    بودم بودم و بودن بودند بودی بودی و بودی، بوسه بوسیدن بوی بپرسند بپیچد بچرخانی بچرخد بچینی بکن بکن با بکنی بکنی بکنی، بکنیم آب بکُش بگذشت بگویم بگویم،حکایتی بگویی بگیری بی بیا بیابان بیاید بیایی بیت بیدار بیداریم بیدار… بیراهه بیزار بیزارم بیش بیشتر بیفتد بیمارم بین بینتت بینم بینمت بیچاره بی‌ستارگی‌ست تأثیر تا تابستان، تاریک تاریکی تار… تازه تب تبسم تجرد تر تراس تراود و ترفند» ترک ترین تشــنه تغییر تـــــــــــــــــــو تــ❤ــو تـو تلخی تماشا تنش تنــم تنم تنها تنهایی تنهایی تنگ تنی ته تهران تهمتـــــــــــــــــــــی تهی تهی تو تو تو، تو؟ توانم توبه توست توعادت تونلی تونم توی تویی تپد تپش تپیدن تکثیر تکـه تکیه تیر تیره جا جاتو جاتو،همه جاده جامی جای جایی جدی جدید جدید جذامی جرئت جست زیر جسمم جــویای جماعتی جمع جمعه جمله جنبانک جنس جنون جنگل جهان جهش جواب جور جوشش جوی حادثه حاصلش حافظ حال حالم حالی حتی حج حرف حرفات حس حساب حسادت حسرت حســـــــــــــــــــرتی حسی حــال حـــال حق حل حلاج حلال حماسی حواس حوضچه حیران حیرت حیف حیوان خاطرش خاطره خالی خاموش خانه خانه‌ی خاک خاکستر خبر خجالت خدا خرمن خریداری خریدی خزان خسته خستگی خشتی، خـراب خلاص خلق خلوت خم خنده خندی خندیده خواب خوابگرد خوابید زیر خوادت خواست؟ چشم خواسته خواند هر خواند یه خواندی خواهد خواهم خوب خوبیست خود خودت خودرو خودش خودم خودم خودکه خورد دوست خورشید خوش خوشه خیابان خیال خیالم خیالی خیره خیرگی خیزد داد داد داد آشنا داد زن داد مار داده دادی دار دارد دارد چشم دارد گاه دارم دارم داره داری داری؟ داستانم داشت    داشتنت داشتنت دامان دامنه دانم دانند دانند که در درآری، درخت درختان درخشید در درخوابند درخواست درخیالم درخیسی درد دردی دره دروازه دروغ دروگران درک درکوچه درگذری درگیر دری دریا دریچه دست دست، دستان دستش دست‌هایت دشنام دفتر دل دلباخته دلت دلداری دلسوزی دلشوره دلم دلگرمی دلیلی دم دمسازه دنبال دنگ،دنگ ساعت دنیا دنیام دنیامی دنیای ده انگشتان دهم،از دو دوا دوام دوباره دور دوردست دوردست رها دورم دورِ دوزخ دوست دوستت دوند بی دونم دونی دَم دید دید واژه دیدار،در دیدار… دیدم دیدمت دیدن دیدنت دیدنم دیده دیده‌ی دیدگاهی دیدی، دیر دیروز دیشب دیـــــــــــــــدن دین دیوار دیواری دیوانه دیوانه، دیوانه‌خانه… دیوونم دیگ دیگر دیگر نتواند دیگران گلایه دیگری ذائقه ذرات ذهنتان را را را و را که را، راحتـــــــــــی راز راز رازداری، راه راه، راهم راهی راکد را… بعد ربوده رساترین رسایی رسند رسیدن رسیدن؟ ورطه رسیدگی رسیدی رشته رعایت رغبتــــــــــــــی رفاقت رفت دوست رفت فکر رفت نور رفت وای رفتارم رفتم رفتن رفتنت رفته، رفتی رفیق رمز رنگ رها رهاترم رهگذر رو روبرو روح رود رود رودها روز روزا روزام روزنه روزها روزهایم روزگار روزگاری روزی روشــن روشن روشنی رونق روی رویا رویارو رویای رویند قارچ روییدن رگ ریختم بی ریزش ریشه زاغچه زاهد زخم زد زده زدی زلزله زمان زمانیکه زمرد زمزمه زمستان زمین زمینه زن زنجره زنجیر زند زندگانــی زندگی زنـــم زنند زنگ زهر زنگ، زنی زیباست و زیبای زیر زیست زیستم زیستم هوشیاری زیسته زیـر سا ساده ساده… ساعت سال سالها سال‌ها بوسه سایه سایه‌ها ست ست ستاره ستارگان سجده سحر سحرا در سحرگاهی سخت سخن سخنی سر سرد سرش سرشار سرم سرمیزی سرنوشتش سرکش سـنـگ سفال سفر سقف سلوک سماجت سمت سمتی سمــاور سنگ سنگ،مذاب سنگینی سهراب سهراب کفش سو سوالم سوزنده سوی سپهری سپهری سکت سیاست؟ سیاهی سیر سیرم سیگار سیگار… شاخسار شاخه شاعرانه شاعری شانه شاه شب شبانه شبتاب شبدر شبم شبها مردی شبی شبیخون شبیه شخصا شد شد شد تمام شد، شدم شدن شدن شده شدی شرح شرمی‌ست شروع شست شط شعبده شعر شعر، شعرهای شعری شعله شــــــــد شقایق شما، شمشیر شمع شنوم شنویم شنید شنیده‌ام شنیدی شهر شهری شود شود شود شود چه شود خوابش شود روز شود سر شود صبح شود می شوق، شوم شوم شوی شویم شویم چشمان شک شکافد شکایت شکسته شکفد شکل شکنجه شکند شکوفه شکوه شکوهی شی شیره شیفتگی شینه صبحانه صحبت صحبتی صخره صدا صدا،هرچه صدات صداتو صدای صدایت صدایم صفحات صفحه طرف طلا طلوع طواف عابری«فلک»زده‌ام، عادت عاشق عاشقانه عاشقانه عاشقت عاشقم عاشقی عاطفه  عاقبت عجیب عذاب عزیز عزیزت عشق عشق عشق، عشقت عشقم عشقی عصرهای عطر عطــر عـاشـق عـاشـقی عـذاب عــــــــــــــــــــاشق علف عمر عمر می عمـر عیان غبار غربت غرق غروب غریو غزل غصه غـم غم غمخوار غنچه غنچه‌ای غوک آشتی غیرتی؟ ـ ــ فاش فاصله فال فراموشی فرش فرمائید فروختن فرود فروردین فروشند فشارم فضا فقط فنجان فوق فک فکر فکر، فکرش فکــرش قابل قاضی قامت قامتم قایق قجری قدر قدمی قدّ قدیمی، قراره قرمز قشنگی قشنگیست قصد قصه قضاوت قـرار قـله قفس قل قلب قلبت قلــم قلیان، قمار قمر تکیـه قناری قند قنوتم قهوه قولی قیامت قیمت لادن لال لالایی لاله لب لباس لبانت لبخند لبخند ابر لبخند» لبریز لبهای لحظه لحظه‌ی لحن لذّتِ لرزاند لرزد لرزد می لرزند لغزید و لقمه لکنت لیک ما ما ماجرای مار… مال ماند ماندم ماندی ماه مایه مباش مبتلا مبتلاترم متفاوت متن متّهمت مثل مثه مجاب مجذوب محتاج محوتماشای محکم مخلوق مرا مرا مرا،ای مرد مردم مرز مرغ مرگ مزرعه مسافر مست مسیر مسیری مشترک خنده مطابق مطمئن معطر معمـــــول مغرور مــــــــاند ملامت ملایـــم، مماس من من من من لحظه من؛ من؟ منت منم منهای منو منوچای منُ منی مهتاب مهر مهم موازی موسیقی مویش مگر می میاره میان میخندی میخواهم میخکی میدیدم میرم میرم میشود میشود میشی میل میهمان میوه میکرد میکشم میگذره میگیرد و می‌آیی، می‌بینند می‌روم، می‌کردم می‌کنم می‌کنند سایه‌ها نا ناآشنا؛سلام ناتمام ناتمــــام ناحیه ناخواناست می نارساست دستانت ناسروده ناشناسی نام ناممکن نامه نان ناگهان نباشی نبود نبود نبود قرص‌ها نبود کسی نبودی نبودیم نبینم نتوانی نجات نجیبی نخست نخوان نخواهد نخواهی ندارد ندارد ندارم نداره نداشت نذر نروی، نزدیک نزدیکه نسپارم نسیم نشد هیچ نشد هیچکس نشستم نشنیدم نشنیدم هیچ نشنیده نشکافت نشین نظاره نظر نظیره نفر نفر,کوچه،به نفرت نفس نفسم نفسهای نفهمیدی نقش نقـــره‌ای نماز نمناکی نمی نه نه نه نه،که نهادی نوازش نوبر نور نور و نوسان نوشت نوشیده نکرد من نکرده نکن نکن نکند نکند، نگاه نگاهت نگاهی نگردد نگرفت نگری نگفتم نگیر نیاز نیازی نیامد نیاوردند نیز نیست نیست نیست بس نیست تو نیست مرا نیست مهربانی نیست نمی نیست وقتی نیست پگاه نیست گل نیستم نیستی نیلوفر نیلی ها ها ها بادبادک ها کوه های هایت هایم هجران هجوم هدیه هر هراس هربار… هرروز هرچه هرگز هست هست هست آری هست،ایمان هست،سیب هستم هستم هستم، هستی هـــا هـم هم همان همدمم همرنگ همسایه همسر همه همهمه همواره همچنان همیشه همیـشـه همین همینه هنوز هنوز هنگام هوا هوا، هوای هوایش هوس هول هولی هی هیچ هیچکسی و و وا وار واضح والسلام واژه وحشت ور ورق ورقها وزد وسط وسعت وصـالشان وفریب وقتی وقفه وقلبی ولی ولیکن وهم در وَ ِ ِتو پاره پاس پاسخ پای پایان پایت پاییز پاییزی پر پرتم پرتگاه پرد می پرستاری پرسه پرسید تا پرطاقتی؟ پرنده پروا پرواز پروردی و پرپر پس پشت پشتــی پشتم پـا پلک پنجره پنهــان پهنای پهنه پوشی پژمرده پژواک پی پی زندگی پیامی پیداست رو پیر پیراهن پیری پیش پیشگــاه پیوست،خواب پیوستگی پیوند پیچد سیمای پیچید، پیچیده چاره چای چترها چرا چشم چشمامی چشمان چشمانت چشمه چشمهای چشمی چقدر چمدانی چمن چنبش چند چه چهره چو چیز چیزی چینی کاجی کارم کاروانی کاش کاشت زندگی کاشت پای کافیست کام کبوتر کجا کرد کرد راه کرد زیر کرد من کرد و کرد    کرد،، کرد؟ کردم کردم حرفی کردمت کردمو کردن کردن» کردند کردنِ کرده کردی کرکس کس کسی کس‍ی کشد جاده کشد پروای کشم کشند چشمانت کشی کعبه کـرده کــــــــــــــو کــــــــو کـــه کـنـار کلاغی کم کمی کمی  کم‌صحبتم کن کن کنار کنارت کنارتان کنارتم کنارتو کنارم کند کند کند به کند بیا کند صبح کنــد کنم کنم کنم کنم دوست کنند کنی کنی از کنیم که کو کو؟    کوتاه کوتاه کوتاه کودک کوچ کوچه کوک کی کیست گام گاه گدا گذاشتی گذر گذرد آنچه گذرد باد گذری گذشت گر گرامافون، گرانبار گرداب گردابی گرفتم گرفته گرم گره گریختی گریز گریه گریه، گستردی گشاید لبخند گشایم جاده گشایی گشت گشودم مغاک گــره، گـــــــــرفت گــــــــــاه گفت گفتم گفتم گفتن گفتند گفته گفتی گل گلاب گلدان گلم گلهای گم گمان گناه گنجشک گنجشکهای گنجی گندم‌زار… گهگاه گود گورم گوشه گوشواری گویا گویاتر گویند گُلی گی گیاهان گیج گیر گیرم گیره گیسوانت گیسوی ی یا یائسه یاد یادت یار یاسم یاسی یخی یعنی یلدا یه یک یکایک یکسره ‌ “ﻣﺎ” ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻪ ﺁﺑﯿﺴﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥِ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺟﺸﻦ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺭﻭﻡ ﻣﯽ ﻣﯿﻼﺩﺕ ﻣﻦ ﻧﻪ

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعرهای عاشقانه”

    دیدگاه ها بسته شده اند.