شعر ابولحسن ورزی – سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم

شعر ابولحسن ورزی – سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر ابولحسن ورزی – سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم
  •  

    شعر ابولحسن ورزی - سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم

    شعر ابولحسن ورزی – سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم

     

     

    سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم

    گنهکارم ولیکن چشم بخشایش ازو دارم

    دلم زین آرزو خون شد که جان در پایت افشانم

    برفتی از برم اما هنوز این آرزو دارم

    ز بیم آنکه بیدردی نظر بر اشکم اندازد

    چو مینا گریه پنهان خود را در گلو دارم

    شکستم ناله را در سینه هرچند از پریشانی

    هزاران نغمه ی جانسوز در هر تار مو دارم

    به فریاد نگاهم گوش کن گر بسته ام لب را

    که با چشم سخنگویت هزاران گفتگو دارم

    نشان آبرومندیست چشم گوهر افشانم

    به دامان تو بود اشکم چو بیم از آبرو دارم

    بلا چون گرد برخیزد به هرجا مینهم پا را

    چو باران فتنه میبارد به هرجا سر فرو آرم

     

    کلمات کلیدی : آبرو آبرومندیست آرزو آرم آن آنکه آیینه ابولحسن از ازو اشکم افشانم ام اما اندازد این با باران بخشایش بر برخیزد برفتی برم بزیر بسته بلا به بود بیدردی بیم تار تو جان جانسوز خجلت خود خون دارم دارم دامان در دلم را را رو روی ز زین سخنگویت سر سینه شد شعر شکستم فتنه فرو فریاد لب مو میبارد مینا مینهم ناله نشان نظر نغمه نگاهم هر هرجا هرچند هزاران هنوز ورزی ولیکن پا پایت پریشانی پنهان چشم چو چون کن که گر گرد گریه گفتگو گلو گنهکارم گوش گوهر ی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر ابولحسن ورزی – سر خجلت بزیر از روی آن آیینه رو دارم”

    دیدگاه ها بسته شده اند.