شعر احمد شاملو – دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

شعر احمد شاملو – دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر احمد شاملو – دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار
  •  

    شعر احمد شاملو - دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

    شعر احمد شاملو – دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

     

    دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار
    کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .
    فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد
    اما سحر کجا!
    در خلوتی که هست؛
    نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان
    نه باد روی بام و دری آه می کشد.
    حتی نمی کند سگی از دور شیونی
    حتی نمی کند خسی از باد جنبشی
    غول سکوت می گزدم با فغان خویش
    و من در انتظار
    که خواند خروس صبح!
    کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
    وز بندر نجات
    چراغ امید صبح
    سوسو نمی زند.

     

    کلمات کلیدی : فکرم آه احمد از ازین ام امید انتظار که او ای با باد بام بتابد بندر به تکان نه جست جنبشی غول جوی خروس خسی خلوتی خواند خورد خویش و در دری دریای دور دیریست راه روزن روی ز زجنبش زند ست سحر سکوت سگی شاخه شاملو شب شعر شمع شن شیونی حتی صبح سوسو صبح کشتی عابری فغان مرا وز مرغی من می نجات چراغ نشسته نمی نوری نگذشته هست؛ نه و کجا در کشد اما کشد حتی کنار کنار کز کند که گزدم

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر احمد شاملو – دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار”

    دیدگاه ها بسته شده اند.