شعر عطار نیشابوری – از پای درافتادم و خون شد جگر من

شعر عطار نیشابوری – از پای درافتادم و خون شد جگر من

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر عطار نیشابوری – از پای درافتادم و خون شد جگر من
  •  

    شعر عطار نیشابوری - از پای درافتادم و خون شد جگر من

    شعر عطار نیشابوری – از پای درافتادم و خون شد جگر من

     

    ای هم‌نفسان تا اجل آمد به سر من

    از پای درافتادم و خون شد جگر من

    رفتم نه چنان کامدنم روی بود نیز

    نه هست امیدم که کس آید به بر من

    آخر به سر خاک من آیید زمانی

    وز خاک بپرسید نشان و خبر من

    گر خاک زمین جمله به غربال ببیزند

    چه سود که یک ذره نیابند اثر من

    من دانم و من حال خود اندر لحد تنگ

    جز من که بداند که چه آمد به سر من

    بسیار ز من دردسر و رنج کشیدند

    رستند کنون از من و از دردسر من

    غمهای دلم بر که شمارم که نیاید

    تا روز شمار این همه غم در شمر من

    من دست تهی با دل پر درد برفتم

    بردند به تاراج همه سیم و زر من

    در ناز بسی شام و سحر خوردم و خفتم

    نه شام پدید است کنون نه سحر من

    از خواب و خور خیش چه گویم که نمانده است

    جز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من

    بسیار بکوشیدم و هم هیچ نکردم

    چون هیچ نکردم چه کند کس هنر من

    غافل منشینید چنین زانکه یکی روز

    بر بندد اجل نیز شما را کمر من

    جان در حذر افتاد ولی وقت شد آمد

    جانم شد و بی‌فایده آمد حذر من

    بر من همه درها چو فرو بست اجل سخت

    تا روز قیامت که در آید ز در من

    در بادیه ماندیم کنون تا به قیامت

    بی‌مرکب و بی‌زاد دریغا سفر من

    از بس که خطر هست درین راه مرا پیش

    دم می‌نتوان زد ز ره پرخطر من

    دی تازه تذروی به دم اندر چمن لطف

    از خون کفنم تر شد و از خاک تنم خشک

    این است کنون زیر زمین خشک و تر من

    من زیر لحد خفته و می باز نه استد

    باران دریغا همه شب از زبر من

    بر باد هوا نوحهٔ من می‌کند آغاز

    هر خاک که شد زیر قدم پی سپر من

    هرگاه که در ماتم و در نوحه گراید

    ماتم‌زده باید که بود نوحه گر من

    خواهم که درین واقعه از بس که بگریند

    پر گل شود از اشک همه رهگذر من

    دردا و دریغا که درین درد ندارند

    یک ذره خبر از من و از خیر و شر من

    امروز فرو ریخت همه بال و پر من

    دی در مقر جاه به صد ناز نشسته

    تابوت شد امروز مقام و مقر من

    دردا و دریغا که بسی ماحضرم بود

    امروز دریغ است همه ماحضر من

    دردا و دریغا که ندانم که کجا شد

    آن دیدهٔ بینا و دل راه بر من

    دردا و دریغا که ز آهنگ فروماند

    در پرده شد آواز خوش پرده‌در من

    دردا و دریغا که چو در شست فتادم

    از درج صدف ریخته شد سی گهر من

    دردا و دریغا که فرو ریخت به صد درد

    همچو گل سرخ آن لب همچون شکر من

    دردا و دریغا که مرا خار نهادند

    تا شد چو گل زرد رخ چون قمر من

    دردا و دریغا که به یک باد جهان‌سوز

    در خاک لحد ریخت همه برگ و بر من

    دردا و دریغا که ستردند به یک بار

    از دفتر عمر آیت عقل و بصر من

    دردا و دریغا که هم از خشک و تر ایام

    بر خاک فرو ریخت همه خشک و تر من

    عطار دلی دارد و آن نیز به خون غرق

    تا کی نگرد در دل من دادگر من

    گر حق به دلم یک نظر لطف رساند

    حقا که نیاید دو جهان در نظر من

     

    کلمات کلیدی : آخر آغاز آمد آمد آن آهنگ آواز آیت آید آیید اثر اجل از است است استد اشک افتاد امروز امیدم اندر ای ایام این با باد بادیه بار باران باز بال باید ببیزند بداند بر بردند برفتم برگ بس بست بسی بسیار بصر بندد به بود بود بپرسید بکوشیدم بگریند بینا بی‌زاد بی‌فایده بی‌مرکب تا تابوت تاراج تازه تذروی تر تشویر تنم تنگ تهی جان جانم جاه جز جمله جهان جهان‌سوز جگر حال حذر حسرت حق حقا خار خاک خبر خشک خشک خطر خفتم خفته خواب خواهم خود خور خوردم خوش خون خیر خیش دادگر دارد دانم در درافتادم درج درد درد دردا دردسر درها دریغ دریغا درین دست دفتر دل دلم دلی دم دو دی دیدهٔ ذره را راه رخ رساند رستند رفتم رنج ره رهگذر روز روز روی ریخت ریخته ز زانکه زبر زد زر زرد زمانی زمین زیر ستردند سحر سخت سر سرخ سفر سود سپر سی سیم شام شب شد شد شر شست شعر شما شمار شمارم شمر شود شکر صد صدف عطار عقل عمر غافل غربال غرق غم غمهای فتادم فرو فروماند قدم قمر قیامت قیامت لب لحد لطف لطف ماتم ماتم‌زده ماحضر ماحضرم ماندیم مرا مقام مقر من من من منشینید می می‌نتوان می‌کند ناز ندارند ندانم نشان نشسته نظر نمانده نه نهادند نوحه نوحهٔ نکردم نکردم نگرد نیابند نیاید نیاید نیز نیز نیشابوری هر هرگاه هست هم همه همچو همچون هم‌نفسان هنر هوا هیچ و واقعه وز وقت ولی پای پدید پر پرخطر پرده پرده‌در پی پیش چمن چنان چنین چه چو چون کامدنم کجا کس کشیدند کفنم کمر کند کنون که کی گر گراید گل گهر گویم یک یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر عطار نیشابوری – از پای درافتادم و خون شد جگر من”

    دیدگاه ها بسته شده اند.