شعر بهادر یگانه – بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن

شعر بهادر یگانه – بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر بهادر یگانه – بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن
  •  

    شعر بهادر یگانه - بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن

    شعر بهادر یگانه – بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن

     

    بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن

    کار خود کردم رها با کردگار خویشتن

    همچو گیسو، خانه بر دوشی سزاوار منست

    کز پریشانی گره بستم بکار خویشتن

    گردباد بی سر انجامم که از دیوانگی

    بر سر خود ریزم از حسرت غبار خوبشتن

    شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی

    هرچه دارم اشک میسازم نثار خوبشتن

    با چه امّیدی به رویای خزان دل خوش کنم؟

    من که از کنج قفس دیدم بهار خویشتن

    مستی من مستی می نیست شور عاشقیست

    سر نگیرم سر چو چشمت از خمار خویشتن

    هیچکس بر آتشم آبی نزد جز اشک من

    هم غم خویشم من و هم غمگسار خویشتن

    سینه ی من گور عشق و آرزوها بود و من

    روزگاری زنده بودم در مزار خویشتن

     

    کلمات کلیدی : آبی آتشم آرزوها از اشک امّیدی انجامم با بر بستم بسکه به بهادر بهار بود بودم بکار بی جز حسرت حیرت خانه خزان خمار خوبشتن خود خوش خویشتن خویشتن خویشتن خویشم دارم در دل دوشی دیدم دیوانگی را رها روزگاری رویای ریزم زنده سر سزاوار سینه شعر شمع شور عاشقیست عشق غبار غم غمگسار فرو قفس ماندم مانم مزار مستی من من منست می میسازم نثار نزد نگیرم نیست هرچه هم همدمی همچو هیچکس و پروانه پریشانی چشمت چه چو کار کردم کردگار کز کنج کنم؟ که گردباد گره گور گیسو، ی یگانه

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر بهادر یگانه – بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن”

    دیدگاه ها بسته شده اند.