شعر بهادر یگانه – سرم دادی و سامانم ندادی

شعر بهادر یگانه – سرم دادی و سامانم ندادی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر بهادر یگانه – سرم دادی و سامانم ندادی
  •  

    شعر بهادر یگانه - سرم دادی و سامانم ندادی

    شعر بهادر یگانه – سرم دادی و سامانم ندادی

     

    سرم دادی و سامانم ندادی
    به جز بخت پریشانم ندادی

    خدایا هرچه اشک اندر جهان بود
    به من دادی و دامانم ندادی

    چو شمع کاروان آواره ماندم
    شبم دادی شبستانم ندادی

    دلی خونین به من دادی چو غنچه
    ولی لبهای خندانم ندادی

    خدایا هرکجا درد دلی بود
    به من دادی و درمانم ندادی

    زدی صد چاک غم بر سینه ی من
    ولی چاک گریبانم ندادی

    به من بخشیده ای گنج سخن را
    ولی یار سخندانم ندادی

    من از این جان درد آلوده سیرم
    که جان دادی و جانانم ندادی

     

    کلمات کلیدی : آلوده آواره از اشک اندر ای این بخت بخشیده بر به بهادر بود به جان جانانم جز جهان خدایا خندانم خونین دادی دامانم درد درمانم دلی را ولی زدی سامانم سخن سخندانم سرم سیرم که سینه شبستانم شعر شمع صد غم غنچه ولی لبهای ماندم شبم من من ولی ندادی ندادی ندادی ندادی به هرچه هرکجا و پریشانم چاک چو کاروان گریبانم گنج ی یار یگانه

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر بهادر یگانه – سرم دادی و سامانم ندادی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.