شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج

شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج
  •  

    شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج

    شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج

     

     

    امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی با تخلص (( ه. الف سایه )) در 6 اسفند ماه سال ۱۳۰۶ در شهر رشت پا به هستی نهاد .امیر هوشنگ ابتهاج یکی از بهترین غزل سرایان ایران محسوب می شود.

    چه فکر میکنی
    که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته‌ای است زندگی
    در این خراب ریخته
    که رنگ عافیت از او گریخته
    به بن رسیده ، راه بسته ایست زندگی
    چه سهمناک بود سیل حادثه
    که همچو اژدها دهان گشود
    زمین و آسمان ز هم گسیخت
    ستاره خوشه خوشه ریخت
    و آفتاب
    در کبود دره ‌های آب  غرق شد
    هوا بد است
    تو با کدام باد میروی
    چه ابرتیره ای گرفته سینه تو را
    که با هزار سال بارش شبانه روز هم
    دل تو وا نمی شود
    تو از هزاره های دور آمدی
    در این درازنای خون فشان
    به هرقدم نشان نقش پای توست
    در این درشت نای دیو لاخ
    زهر طرف طنین گامهای ره گشای توست
    بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
    به خون نوشته نامه وفای توست
    به گوش بیستون هنوز
    صدای تیشه‌های توست
    چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
    چه دارها که از تو گشت سربلند
    زهی که کوه قامت بلند عشق
    که استوار ماند در هجوم هر گزند
    نگاه کن هنوز ان بلند دور
    آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
    کهربای آرزوست
    سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
    به بوی یک نفس در ان زلال دم زدن
    سزد اگر هزار باز بیفتی از نشیب راه و باز
    رو نهی بدان فراز
    چه فکر میکنی
    جهان چو ابگینه شکسته ایست
    که سرو راست هم در او
    شکسته مینماید
    چنان نشسته کوه
    در کمین این غروب تنگ
    که راه
    بسته مینمایدت
    زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
    به پای او دمی است این درنگ درد و رنج
    بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند
    رونده باش
    امید هیچ معجزی ز مرده نیست
    زنده باش

     

    کلمات کلیدی : (( )) ، آب  آدمی آرزوست سپیده آزمود چه آسمان آفتاب در آمدی در آن ابتهاج ابتهاج ابرتیره ابگینه از است است تو استوار اسفند الف امیر ان انفجار او او شکسته اوست به اژدها اگر ای ایران ایست ایست که این با باد بادبان بارش باز باز رو باش باش امید بد بدان بسته بلند بن به بهترین بود بوی بیستون بیفتی بیکرانه تاب تازیانه تخلص تن تنگ که تو توست بلند توست به توست در توست چه تیشه‌های جان حادثه که خراب خوشه خون دارها دامگاه در درازنای درد درشت درنگ دره دم دمی دهان دور دور آن دیو را را که راست راه راه بسته رسیده رشت رنج بسان رنگ ره رود روز ریخت و ریخته که ز زار زدن سزد زلال زنده زندگی در زندگی چه زورق سال سایه سر سرایان سربلند زهی سرو سمیعی سنگ سهمناک سپیده سیل سینه شبانه شد هوا شعر شمار شهر شود شود تو شکسته شکسته، شکوفه طرف طنین عافیت عشق عشق که عمر غرق غروب غزل فراز چه فشان به فکر قامت لاخ زهر ما ماند ماه محسوب مرده مسنج به معجزی می میروی چه میزند رونده مینماید چنان مینمایدت زمان میکنی جهان میکنی که نام به نامه نای نشان نشسته نشسته‌ای نشیب نفس نقش نمی ننگ نهاد نهی نور کهربای نوشته نیست زنده ه ها های هجوم هر هرقدم هزار هزاره هستی هم هم دل هماره همچو هنوز هنوز صدای هوای هوشنگ هیچ و وا وفای پا پای پست چه چو کبود کدام کمین کن که کوه کوه در گام گامهای گرفته گریخته به گزند نگاه گسیخت ستاره گشاده گشای گشت گشود زمین گل گوش گیلانی یک یکی ‌های

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج”

    دیدگاه ها بسته شده اند.