شعر ترنج از خواجوی کرمانی

شعر ترنج از خواجوی کرمانی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر ترنج از خواجوی کرمانی
  •  

    شعر ترنج از خواجوی کرمانی

    شعر ترنج از خواجوی کرمانی

     

    گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
    گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

    گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
    گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

    گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
    گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

    گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
    گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

    گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
    گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

    گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
    گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

    گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
    گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

    گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
    گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

    گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
    گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

     

    کلمات کلیدی : آستانت آشنائی آن آنکه از این با بازی گفتم باغ بدست بدلربائی بر بزم بمی به بود بگو بیند گفتم بینوائی ترنج ترنجم ترنجی تو توبه جستم جهان جویی حدیث خبر خدائی خرمنی خواجو خواجوی خوانی گفتم خود خوش دارم داری در دلربائی دیدی گفتم ذره را رستی گفتم رهائی رو ز زهد سر سرگشته‌ئی سری شعر شهر شو عشق غریبی قید لیکن ما مرغی مست مستان مقام من منم مهر می‌نمائی گفتم نائی نداری گفتم نوائی نگنجم گفتم نیرزی هستم هستی هوائی و ورزی گفتم پارسائی پرستی چرا چشم چه چو چگونه کاشفته کاندر کجائی کدام کردم کرمانی کز که گدائی گر گفتا گل

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر ترنج از خواجوی کرمانی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.