شعر آینه شکسته از فروغ فرخزاد

شعر آینه شکسته از فروغ فرخزاد

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر آینه شکسته از فروغ فرخزاد
  •  

    شعر آینه شکسته از فروغ فرخزاد

    شعر آینه شکسته از فروغ فرخزاد

     

    دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

    بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

    در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

    بند از سر گیسویم آهسته گشودم

    عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم

    چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

    افشان کردم زلفم را بر سر شانه

    در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

    گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

    تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

    چون پیرهن سبز ببیند به تن من

    با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

    او نیست که در مردمک چشم سیاهم

    تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

    این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب

    کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

    او نیست که بوید چو در آغوش من افتد

    دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را

    ای آینه مردم من از حسرت و افسوس

    او نیز که بر سینه فشارد بدنم را

    من خیره به آینه و او گوش به من داشت

    گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

    بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

    ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

     

    کلمات کلیدی : آغوش آن آنگاه آهسته آوردم آیدم آینه از افتد افسوس افسوس افسونگری افشان امشب انگیز او ای این با باز ببیند ببیند بدنم بر بشکست بند به بوید بگوید بگویم تا تن تنم تو حسرت حل خالی خانه خنده خود خویش خویش خیره داشت در دل دلآویز دیروز دیوانه را را رخ زلفم زن زیبا زین سان سبز سر سرمه سیاهم سینه شانه شدم شده شرح شعر شود شکسته شکستی صد صفت صورت عشق عطر عکس غم فرخزاد فروغ فشارد فشاندم فغان لبم ما مات مردم مردمک مشکل من من ناز ناز نشاندم نمودم نیز نیست نیست همه و پنجه پیرهن پیکر چشم چشمانم چه چو چون کار کرد کردم کشاندم کنان کنج کنی که کو گزیند گشودم گفتم گوش گیسوی گیسویم یاد

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر آینه شکسته از فروغ فرخزاد”

    دیدگاه ها بسته شده اند.