شعر شوق از فروغ

شعر شوق از فروغ

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر شوق از فروغ
  •  

    شعر شوق از فروغ

    شعر شوق از فروغ

     

    یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
    چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
    چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
    اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
    چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
    سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
    نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور
    پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
    چه ره آورد سفر دارم … ای مایه عمر؟
    دیدگانس همه از شوق درون پر آشوب
    لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
    بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
    ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده تست
    در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
    عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
    پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
    چو در آئینه نگه کردم، دیدم افسوس
    جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
    دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
    عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
    حالیا … این منم این آتش جانسوز منم
    ای امید دل دیوانه اندوه نواز
    بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
    چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز

     

    کلمات کلیدی : آئینه آتش آشوب لب آن آورد از افسوس جلوه ام امید اندوه ای این بازار بتو بخشید حالیا بخشید دست بر بسا بنگر به بوسه بگشا تا تابش ترا تست در تو جانسوز جنوب ای حسرت خفته خنده خواهش خورشید دارم داری داغتر دامن در دراز دراز؟ چهره درون دل دور پیکری دیدم دیوانه رؤیائی را راه رفتم ره روشنی روی ز زدم زیبنده سازم چه سرگردان عاقبت سفر سوخته سوزان سوزش شدم شعر شعله شوق شوقی عشق عمر؟ دیدگانس عمر؟ سینه عیانت فرو فروغ مایه محال نگهی مرا ملتهب من من عطش منم منم ای نهان چو نواز بازوان نگه نیاز بوسه نیاز چه هجر هدیه همه و وصال چه پاسخ پر پرده پرسیدی چه پی چشمان کاهش کردم، کشد کنان کنم پیکری که کوچه گرمی گفتم گمشده گوید اشک یاد یک …

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر شوق از فروغ”

    دیدگاه ها بسته شده اند.