شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان
  •  

    شعر کارو دردریان - چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

    شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

     

    چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان
    نفس گم کرده در پهنای سینه
    سر خود می زند در پیچش مرگ
    به موج افکن، پر و بال سفینه
    به قدری کوفتم با دست حسرت
    به درب باغ عشق بی زمینه
    که دستم بر جبین بخت بدبخت
    بخاری تار شد در پود پینه
    و قلبم در سکوت بی جوابی
    به زاری سنگ شد در تنگ سینه
    و من در بستر خاموش یک درد…
    نحیف و زار و مدهوش
    سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم
    که… آه… مردم کاشانه بردوش…
    برای لحظه ای خاموش … خاموش
    در این درد آخرین دشت سیه پوش
    ز خاک استخوان مرده مفروش
    امیدی خفته نومید از جوانی
    جوانی مرده از دنیا فراموش
    مپرسید که او کیست؟…
    که او چیست؟
    چرا هست؟ اگر نیست
    اگر هست : چرا نیست؟!
    که این تک قبر بی سر پوش گمنام
    شرر پروای تنور تنت اوهام..
    که هر بام
    و هرشام
    برای ملتی کاین نظم منحوس
    خورد خون دلش، جام از — جام
    نفس پژمرده و دل خسته، جان کند
    کلبه ای، خاموش ، آرام
    بشر نیست
    بود افسرده آه یک سرود است
    کلام نا تمام یک درود است
    به چنگ نیست در افسانه ی زیست
    شکست پشت بودی در نبود است!..
    **
    گه چه سور لرزه، اندر سینه های عور
    ناله گشتم، واله گشتم، در کران دور…
    گه شدم گور سرشکی، بر دو چشم کور…
    گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور…

     

    کلمات کلیدی : ، آخرین آرام بشر آه از است گه است به است کلام استخوان اعلام افسانه افسرده افکن، اندر او اوهام که اگر ای ای، این با باغ بال بام و بخت بدبخت بخاری بر بردوش برای برشکست بستر بودی بی تار ترس تلخ تمام تنت تنور تنگ تک جام جام نفس جان جبین جوابی به جوانی جوانی حسرت به خاموش خاموش در خاک خسته، خفته خود خون خویش خیره در درب درد درد نحیف دردریان درود دست دستم دشت دل دلش، دنیا دو دور گه زار زاری زمینه که زند زیست شکست سر سر، سرشک سرشکی، سرود سفینه به سنگ سور سکوت سینه سینه سر سینه و سیه شد شدم شعر طوفان طوفان نفس عشق عشقی عور ناله فراموش مپرسید قبر قدری قلبم لحظه لرزه، مدهوش سکوت مردم مرده مرگ مرگ به مفروش امیدی ملتی من منحوس خورد موج موجی می نا نبود نظم نومید نیست نیست اگر نیست بود نیست؟ که های هر هرشام برای هست هست؟ و واله پر پروای پشت پهنای پود پوش پوش ز پژمرده پینه و پیچش چرا چشم چنگ چه چو چیست؟ چرا کارو کاشانه کاین کران کردم که کرده کز کند کلبه که کور گه کوفتم کیست؟ که گشتم، گم گمنام شرر گور ی یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان”

    دیدگاه ها بسته شده اند.