جدیدترین مطالب امروز

شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

شعر کارو دردریان - چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان

 

چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان
نفس گم کرده در پهنای سینه
سر خود می زند در پیچش مرگ
به موج افکن، پر و بال سفینه
به قدری کوفتم با دست حسرت
به درب باغ عشق بی زمینه
که دستم بر جبین بخت بدبخت
بخاری تار شد در پود پینه
و قلبم در سکوت بی جوابی
به زاری سنگ شد در تنگ سینه
و من در بستر خاموش یک درد…
نحیف و زار و مدهوش
سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم
که… آه… مردم کاشانه بردوش…
برای لحظه ای خاموش … خاموش
در این درد آخرین دشت سیه پوش
ز خاک استخوان مرده مفروش
امیدی خفته نومید از جوانی
جوانی مرده از دنیا فراموش
مپرسید که او کیست؟…
که او چیست؟
چرا هست؟ اگر نیست
اگر هست : چرا نیست؟!
که این تک قبر بی سر پوش گمنام
شرر پروای تنور تنت اوهام..
که هر بام
و هرشام
برای ملتی کاین نظم منحوس
خورد خون دلش، جام از — جام
نفس پژمرده و دل خسته، جان کند
کلبه ای، خاموش ، آرام
بشر نیست
بود افسرده آه یک سرود است
کلام نا تمام یک درود است
به چنگ نیست در افسانه ی زیست
شکست پشت بودی در نبود است!..
**
گه چه سور لرزه، اندر سینه های عور
ناله گشتم، واله گشتم، در کران دور…
گه شدم گور سرشکی، بر دو چشم کور…
گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور…

به اشتراک بگذارید...

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر کارو دردریان – چو موجی خیره سر ، کز ترس طوفان”