شعر فریاد بی حاصل از رهی معیری

شعر فریاد بی حاصل از رهی معیری

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر فریاد بی حاصل از رهی معیری
  •  

    شعر فریاد بی حاصل از رهی معیری

    شعر فریاد بی حاصل از رهی معیری

     

    در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

    گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

    در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

    من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

    اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

    آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

    زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

    تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

    از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

    تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

    روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

    خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

    غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

    من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

    دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

    چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

     

    کلمات کلیدی : آب آخر آرام آفتاب آن آگهی از افلاکیم ام اندیشه او او اول ای ای با باطل برگزینم به بوی بی تا تمنای تو توام جام جان جوشم حاصل خانه خاکی خویش خویشتن دارم دانم در دردان دریای دل را را رسوا رفتم رهی رو روشنگری ز زآن ساحل ستانم سرو سرکش سرگرم سهی سوزم سوی سینه شعر شمع شنیدم شکوه صاحبدل غافل غبار غرق غم فریاد لحظه مایه محفل مستانه معیری مل من منزل موجی می نخل ندارد نیستم نیم همچو و پاکیم پرده پیش پیشه پیمانه چرا چند چون کنم کنم که کوی گر گریه گل یار یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر فریاد بی حاصل از رهی معیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.