شعر فریدون مشیری – کاروان رفته بود

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 500 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر فریدون مشیری – کاروان رفته بود
  •  

    شعر فریدون مشیری - کاروان رفته بود

    شعر فریدون مشیری – کاروان رفته بود

     

    کاروان رفته بود و دیده من
    همچنان خیره مانده بود به راه
    خنده میزد به درد و رنجم , اشک
    شعله میزد به تار و پودم , آه

    رفته بودی و رفته بود از دست
    عشق و امید زندگانی من
    رفته بودی و مانده بود به جا ,
    شمع افسرده جوانی من !

    شعله ی سینه سوز تنهایی
    باز چنگال جانخراش گشود
    دل من در لهیب این آتش
    تا رمق داشت دست و پا زده بود !

    چه وداعی , چه درد جانکاهی !
    چه سفر کردن غم انگیزی
    نه نگاهی چنان که دل می خواست
    نه کلام محبت آمیزی !

    گر در آنجا نمیشدم مدهوش
    دامنت را رها نمیکردم
    وه چه خوش بود , کاندر آن حالت
    تا ابد چشم وا نمیکردم

    چون به هوش آمدم نبود کسی
    هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
    هر طرف جلوه کرد در نظرم
    برگ ریزان باغ عشق و شباب

    وای بر من , نداد گریه مجال
    که زنم بوسه ای به رخسارت
    چه بگویم , فشار غم نگذاشت
    که بگویم : (( خدا نگهدارت ))

    کاروان رفته بود و پیکر من
    در سکوتی سیاه میلرزید
    روح من تازیانه ها میخورد
    به گناهی که : عشق می ورزید

    او سفر کرد و کس نمیداند
    من درین خاکدان چرا ماندم
    آتشی بعد کاروان ماند
    من همان آتشم که جا ماندم

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر فریدون مشیری – کاروان رفته بود”

    دیدگاه ها بسته شده اند.

    }