شعر فروغی بسطامی – صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

شعر فروغی بسطامی – صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر فروغی بسطامی – صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را
  •  

    شعر فروغی بسطامی - صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

    شعر فروغی بسطامی – صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

     

    صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

    که کسی نشکند این گونه صف اعدا را

    نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

    کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را

    گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

    ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را

    بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

    که ندانست کسی قیمت این کالا را

    حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

    که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را

    کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

    کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را

    عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد

    که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را

    سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسم

    که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را

    به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

    قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

     

    کلمات کلیدی : ، آخر آن از اشک اعدا افسوس امروز اگر ای این باده بالا بسا بسطامی بشکست بلایی بنوش به بی‌بها بی‌پروا تو جز جمع جنس حالیا خاری خاست خرما خواهم خوردن دانا در دریا دل‌ها دهد دو دیدهٔ دیدی را را را راه رسد رهت رو ز زند ستاند سرم سرو سهی سوخته سیلی شعر شمع شیفتهٔ صبا صد صف طفلی عشق غم غمزه فتاد فردا فروغی قدح قطره قیمت ماند من مژگان می‌ترسم نابینا نخل نخورده‌ست ندانست نرگس نشکند نظر نور نوش نپرسد نیارد نیش هزاران هست وفا ولی پروانهٔ پیرانه چشم چنان چه کافر، کافرم کالا کرد کز کس کسی کنم که گر گرد گریهٔ گونه یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر فروغی بسطامی – صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را”

    دیدگاه ها بسته شده اند.