شعر دختر و بهار – فروغ فرخزاد

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 500 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر دختر و بهار – فروغ فرخزاد
  •  

    شعر دختر و بهار - فروغ فرخزاد

    شعر دختر و بهار – فروغ فرخزاد

     

    دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

    ای دختر بهار حسد می برم به تو

    عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

    با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

    بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

    با ناز میگشود دو چشمان بسته را

    میشست کاکلی به لب آب تقره فام

    آن بالهای نازک زیبای خسته را

    خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

    بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

    موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

    رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

    خندید باغبان که سرانجام شد بهار

    دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

    دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

    ای بس بهارها که بهاری نداشتم

    خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

    گویی میان مجمری از خون نشسته بود

    می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

    دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر دختر و بهار – فروغ فرخزاد”

    دیدگاه ها بسته شده اند.

    }