شعر حدیث جوانی از رهی معیری

شعر حدیث جوانی از رهی معیری

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر حدیث جوانی از رهی معیری
  •  

    شعر حدیث جوانی از رهی معیری

    شعر حدیث جوانی از رهی معیری

     

    اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

    خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

    با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

    همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

    چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

    چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

    من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

    از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

    از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

    وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

    موی سپید را فلکم رایگان نداد

    این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

    ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

    آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

    گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

    عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

     

    کلمات کلیدی : آرزو آرمیده‌ام آزاده آزادگی آهوی از اشک اشکم ای این با بریده‌ام بسته بنفشه به بهار بوی تو جام جلوهٔ جوانی حدیث خارم خاک خریده‌ام خویش در دویده‌ام دیگران را رایگان رشته رنگ رهی رهی سایهٔ سر سرو سپید شاخ شباب شعر شنیده‌ام عافیت عالم عزیزان عشق عمر عیبم عیشی فتاده‌ام فلکم قفای مردمان مردم‌ندیده‌ام معیری من مناز موی مکن می می‌گریزم نابی نخورده‌ام نداد ندیدم نظر نقد نو نچیده‌ام همه همچون هوای و وز ولی پا پای چون چکیده‌ام کشیده‌ام که گر گریبان گل یاد

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر حدیث جوانی از رهی معیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.