شعر حافظ – سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

شعر حافظ – سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر حافظ – سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
  •  

    شعر حافظ - سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

    شعر حافظ – سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

     

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

    به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

    ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

    به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

    نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

    سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

    رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

    ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند

    ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

    دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

    ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

    چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

    بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

     

    کلمات کلیدی : آرند آرند آنان از اگر این با بدین بر بربندند بربندند برخیزند برخیزند بردارند بستانند بستیزند بفشانند بنشانند بنشانند بنشینند به بویان بگشایند تدبیر جان‌ها جفا حافظ حضرت خاطر دارند دانند در دربند درد درمانند درگاه دریابند دل دل‌ها دوای را راز رخ رمانی رویان رویم ز زلف سحرخیزان سرشک سمن سهل شعر شوق عاشق عمری عنبرین غبار غم فتراک فکر قرار لعل ما مانند مراد مشتاقان منصور مهر می‌بارند می‌بینند می‌خندند می‌خوانند می‌خوانند می‌رانند ناز نفس نهال نگردانند نیاز پری پندارد پنهانی چشمم چو کسی که کو گوشه گیران یابند یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر حافظ – سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند”

    دیدگاه ها بسته شده اند.