شعر هاتف – سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را

شعر هاتف – سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر هاتف – سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را
  •  

    شعر هاتف - سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را

    شعر هاتف – سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را

     

    سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را

    جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را

    از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی

    تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را

    من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز

    نالم و از ناله‌ی خود در فغان آرم تو را

    شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من

    تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را

    ناله بی‌تاثیر و افغان بی‌اثر چون زین دو من

    بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را

    گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم

    تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را

    در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر

    یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را

    خامشی از قصه‌ی عشق بتان هاتف چرا

    باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را

     

    کلمات کلیدی : آرم آستان آشیان از افشان افغان اگر ای این با باز باز باغبان باغی بتان بر برم برگی به بهار بگوی بی بیا بی‌اثر بی‌تاثیر تا تحفه تو جان جوان حال حرف حرفی خامشی خاک خزان خموشم خوان خواهم خود داستان در دلبر دو را را را رهم زاهد زبان زین سحر سر سوی شعر شکوه طایر عشق غیر فصل فغان قصه‌ی مرغ مرنج من من مه مهر میخانه می‌پرسی نالم ناله ناله‌ی نامهربان نثار نیارم هاتف هم همدم همراه و پیام پیر پیری چرا چون کدامین کنم کنی که گاهی گر یاد یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر هاتف – سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را”

    دیدگاه ها بسته شده اند.