شعر هلالی جغتایی – تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

شعر هلالی جغتایی – تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر هلالی جغتایی – تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن
  •  

    شعر هلالی جغتایی - تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

    شعر هلالی جغتایی – تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

     

    تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

    جیب مرقع درید شاهد گل‌پیرهن

    ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح

    پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لگن

    آتش موسی گرفت در کمر کوهسار

    شعله به گردون رساند آه دل کوهکن

    حضرت خضر فلک خلعت خضرا گرفت

    یافت به عمر دراز چشمهٔ ظلمت وطن

    شمع فلک را نشاند شعشعهٔ آفتاب

    شعله در انجم فگند مشعل آن انجمن

    ارقم طاق فلک شمع جهان‌تاب را

    تیغ زبان تیز کرد، گرم شد اندر سخن

    شعبده‌باز سپهر ز آتش پنهان مهر

    بر صفت اژدها ریخت شرر از دهن

    خاتم زرینه داد دست سلیمان پناه

    صبح به صحرا فتاد از بغل اهرمن

    گفت فلک: نیست اینؤ بلکه در ایوان عرش

    چتر سعادت زدند بهر حسین و حسن

    مهر و مه از دست آن لعل و در بحر کان

    سرو و گل از آب این جان و دل مرد و زن

    هر دو بر اوج کمال همچو مه و آفتاب

    هر دو به باغ جمال چون سمن و یاسمن

    هر دو شه یک بساط، هر دو در یک صدف

    هر دو مه یک فلک، هر دو گل یک چمن

    شیفتهٔ باغ آن غنچهٔ خضرا لباس

    سوختهٔ داغ این لالهٔ خونین کفن

    بندهٔ هندوی آن افسر ترک ختا

    صید سگ کوی این آهوی دشت ختن

    سر علم عهد آن بیضهٔ بیضافروغ

    مهره‌کش مهد این زهرهٔ زهرابدن

    والد ایشان قریش، مولد ایشان حجاز

    منبع ایشان فرات، معدن ایشان عدن

    ناقهٔ ایشان حلیم، چون دل سلمی سلیم

    مهرهٔ دل در مهار، رشتهٔ جان در رسن

    خارخور و بارکش، نرم‌رو و سخت‌کوش

    گرگ‌در و شیرگیر، کرگدن پیل‌تن

    لعل تراز جُلش حضرت سلمان فارس

    شانه‌کش کاکلش حضرت ویس قرن

    زهرع‌جبینان ظهور کرده ز کوهان او

    همچو طلوع سهیل از سر کوه یمن

    صحن چراگاه او خاک رفیعی، که هست

    خار و خس آن زمین زشک گل نسترن

    کاش ز خاک هرات بر لب آب فرات

    بختی بخت افگند رخت من و بخت من

    یا فگند بر سرم سایه همای حجاز

    تا شود این استخوان طعمهٔ زاغ و زغن

    ماه جمال حسن گفت و کمال حسین

    نظم هلالی گرفت حسن کلام حسن

    رفته فروغ بصر، مرده چراغ نظر

    کرده دلم را حزین گوشهٔ بیت‌الحزن

    چشم و چراغ منید گر نظری افگنید

    باز شود این چراغ در نظرم شعله‌زن

    چند بود در بلا خاطر من مبتلا؟

    چند بود در محن، سینهٔ من ممتحن؟

    نفس دغل از درون گام نه و دام نه

    دیو دنی از برون راهزن و چاه‌کن

    رشتهٔ جان تاب زد، آتش دل سرکشید

    شمع صفت سوختم مردم از این سوختن

    برفگنم جامه را در شکنم خامه را

    ختم کنم بر دعا مهر نهم بر دهن

    ظل شما بسته‌ام نور شما برده‌ام

    تا فگند ظل و نور بر دل حانم علن

    جان شما غرق نور، نور شما در حضور

    تا فتد از ابر فیض سایه به خار و سمن

     

    کلمات کلیدی : آب آتش آفتاب آن آه آهوی ابر ارقم از استخوان افسر افگند افگنید انجم انجمن اندر اهرمن او او اوج اژدها ایشان این اینؤ ایوان بارکش، باز باغ بحر بخت بختی بدن بدن بر برده‌ام برفگنم برون بساط، بسته‌ام بصر، بغل بلا بلکه بندهٔ به بهر بود بیت‌الحزن بیضافروغ بیضهٔ تا تاب تخت تراز ترک تیز تیغ جامه جان جغتایی جمال جهان‌تاب جُلش جیب حانم حجاز حزین حسن حسن حسین حسین حضرت حضور حلیم، خاتم خار خارخور خاطر خامه خاک ختا ختم ختن خس خضر خضرا خلعت خونین داد داغ دام در دراز درون درید دست دشت دعا دغل دل دلم دنی دهن دو دیو را را راهزن رخت رساند رسن رشتهٔ رفته رفیعی، ریخت ز زاغ زبان زد، زدند زرین زرینه زشک زغن زمرد زمین زن زهرابدن زهرع‌جبینان زهرهٔ ساغر ساقی سایه سخت‌کوش سخن سر سرم سرو سرکشید سعادت سلمان سلمی سلیم سلیمان سمن سهیل سوخت سوختم سوختن سوختهٔ سپهر سگ سیمین سینهٔ شانه‌کش شاه شاهد شد شرر شعبده‌باز شعر شعشعهٔ شعله شعله‌زن شما شمع شه شود شکست شکنم شیرگیر، شیفتهٔ صبح صحرا صحن صدف صفت صید طاق طعمهٔ طلوع ظل ظلمت ظهور عدن عرش علم علن عمر عهد غرق غنچهٔ فارس فتاد فتد فرات فرات، فروغ فلک فلک، فگند فیض قدح قرن قریش، لالهٔ لب لباس لعل لگن ماه مبتلا؟ محن، مرد مردم مرده مرصع مرقع مشعل معدن ملمع ممتحن؟ من من منبع منید مه مهار، مهد مهر مهر مهرهٔ مهره‌کش موسی مولد ناقهٔ نرم‌رو نسترن نشاند نظر نظرم نظری نظم نفس نه نه نهم نور نور، نیست هر هرات هست هلالی همای همچو هندوی و والد وطن ویس پروانه پناه پنهان پیل‌تن پیکر چاه‌کن چتر چراغ چراگاه چشم چشمهٔ چمن چند چون کاش کان کاکلش کرد، کرده کرگدن کفن کلام کمال کمر کنم که کوه کوهان کوهسار کوهکن کوی گام گر گردون گرفت گرفت گرم گرگ‌در گفت گل گل‌پیرهن گوشهٔ یا یاسمن یافت یمن یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر هلالی جغتایی – تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن”

    دیدگاه ها بسته شده اند.